تبليغاتX
فصل فاصله
 

عشقی استثنائی به زنی استثنائی!

چیزی که در دوست داشتنت
بیش تر عذابم می دهد
این است که [ گر چه می خواهم ]
اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم!
و آنچه در حواس پنجگانه ام
به ستوهم می آورد
این است که آنها پنج تا هستند ، نه بیش تر!

زنی استثنائی چون تو را
احساساتی استثنائی باید
[که بدو تقدیم کرد]
و اشتیاقی استثنائی
و اشکهایی استثنائی ...
زنی چون تو استثنائی راکتابهایی باید
که ویژه او نوشته شده باشند
و اندوهی ویژه
و مرگی که تنها مخصوص[ و به خاطر] او باشد
تو زنی هستی متکثر
در حالی که زبان یکی است
چه می توانم کرد
تا با زبانم آشتی کنم...

متاسفانه
نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم
و آنها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم
سال در سیطره ماهها
و ماهها در سیطره هفته ها
و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند
و روزهای من محکوم به گذر شب و روز
در چشمان بنفشه ای تو!

آنچه در واژه های زبان آزارم می دهد
آن است که تو را بسنده نیستند...
تو زنی دشواری
زنی نانوشتنی
واژه های من بر فراز ارتفاعات تو
چونان اسب له له می زنند.
با تو مشکلی نیست
همه مشکل من با الفباست،
با بیست و هشت حرف
که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند!....

شاید تو به همین خرسند باشی
که تو را چونان شاهدختهای قصه های کودکان
یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام
اما این مرا قانع نمی کند
زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم

شاید تو مثل دیگر زنان
به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند
خرسند باشی
اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند
صدها واژه به دیدارم می شتابند
اما آنها را نمی پذیرم
صدها شعر
ساعتها در اتاق انتظارم می نشینند
اما عذر آنها را می خواهم
چون فقط در جستجوی شعری
برای زنی از زنان نیستم
من به دنبال "شعر تو"می گردم...

کوشیدم چشمانت را شعری کنم
اما به چیزی دست نیافتم

همه نوشته های پیش از تو هیچ اند
و همه نوشته های پس از تو هیچ!
من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی
تو را بیان کند
یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید!

متن شعر

+ سه شنبه 21 اسفند1386 محمدرضا ترکی |

 

تصمیم

به تو دل بستم و تصمیم خودم را گرفتم
از که باید عذر بخواهم؟!
هیچ سلطه ای در عشق
بالاتر از سلطهّ من نیست
حرف  ، حرف من و انتخاب ، انتخاب من است!
اینها احساسات من اند
پس لطفا در امور دریا و دریانورد مداخله نکن!
از چه پروا کنم...از چه؟!
من اقیانوسم... و تو
یکی از رودخانه هایم...
من رنگ دریاهایم را خود برمی گزینم
و در عشق مستبد و سلطه جویم
 در هر عشقی رایحه ای از استعمار به مشام می رسد!
پس در برابر خواست و مشیّت من تسلیم باش
و همان گونه که کودکان به پیشواز باران می روند
از بارانهایم استقبال کن...
چشمانت به تنهایی مایهّ حقانیت من اند...
اگر مرا وطنی باشد، چهره ات وطنم
و اگر خانه ای ، عشق تو خانهّ من است...
 بی هیچ پیش شرطی دوست دارمت
و در وجود تو زندگی و مرگم را نفس می کشم
من کاملا آگاهانه مرتکب تو شدم
اگر تو ننگی باشی
خوشا چنین ننگی!
از چه پروا کنم...و از که ؟!
من آنم که روزگار بر طنین تارهایم به خواب رفته است
و کلیدهای شعر 
پیش از شاعرانی چون بشّار بن بُرد و مهیار دیلمی
 در دستان من قرار دارد 
من شعر را به صورت نانی گرم
و میوه  درختان درآوردم
و از آن گاه که در دریای زنان سفر در پیش گرفتم
دیگر خبری از من باز نیامد !...
چون طوفان بر تاریخ گذشتم
و با کلماتم هزار خلیفه را سرنگون ساختم
و هزار حصار را شکافتم
عزیزکم!
کشتی ما راه سفر در پیش گرفته است
چونان کبوتری در کنارم بمان
دیگر گریه و اندوه سودی برایت ندارد
 به تو دل بستم  و تصمیم خودم را گرفتم!

ترجمه القرار ( بامقداری تلخیص)

+ یکشنبه 16 دی1386 محمدرضا ترکی |

 

نامه ای از زیر آب

گر حبیب من تویی...یاریم نما
تا بکوچم از دیار تو
گر طبیب من تویی...یاریم نما
تا رها شوم ز عشقِ ِ دردبار تو
گر مرا خبر ز عشق بود و رنجهاش
کی دچار می شدم؟!
گر مرا خبر ز بحر بود و ژرفناش
کی به لجّه رهسپار می شدم؟!....
گر خبر ز انتهای راه داشتم
از نخست ، پا در آن نمی گذاشتم...

دل سپرده ام به تو ...یاد ده مرا
تا چگونه دل ز تو رها کنم
یاد ده که ریشه های عشق را چگونه بَرکَنَم زعمق جان
یاد ده چگونه می شود که اشک جان دهد میان دیدگان
باز گو چگونه می شود که قلبها
جان نثار می کنند،
شوقها چگونه انتحار می کنند؟!

آه اگر تو راست دست یاوری...
وارهان مرا ز موج
زان که نیست آشنایی ام به شیوهّ شناوری
موج آبی دو چشم تو...می کشاندم به ژرفنا
 من بدون تجربه به کار عاشقی...
بدون هیچ قایقی
هیچ اگر من از محبت تو بهره برده ام
دستهای من بگیر
زان که پای تا به سر
دل سپرده ام
من به زیر آب می کشم نفس...
من ...غرقه...
غرقه...
غرقه می شوم...

متن عربی را در اینجا  ببینید.

+ یکشنبه 10 تیر1386 محمدرضا ترکی |

 

میراث

یک قطره
قطره ای دیگر ، آن گاه قطره ای دیگر
قطرات کشیدهّ باران بر این پنجره
مثل نشانه های تعجب...

چندی بعد اردیبهشت با روح و رایحه هایش
چون جهانگردی رخت برمی بندد
و نشانه های تعجب را روی غبار پنجره جا می گذارد
و ماندگاری را برای من به میراث می نهد...

 

در غربت بیابان

در غربت بیابان
در دل رملهای جاودان و فریادهای گنگ صحرا
نه گوری برایش کندند
نه پیش از مرگ لبانش را با آبی مرطوب کردند
و نه به حرفهای ماسه ای و نا بهنجارش گوش سپردند
که هیچ یک را یارای آن نبود
تا گوری برایش حفر کند
لبانش را لمس کند
و حرفهایش را بشنود
زیرا همهّ آنها ، همچون او
جان سپرده بودند
در غربت بیابان.*

*بخشی از سروده ای نسبتا بلند.

+ سه شنبه 22 خرداد1386 محمدرضا ترکی |

 

اگر روز سخن می گفت
مژده شب را می داد.

***

باشد از تنهایی ام بیرون می زنم
اما به کجا بروم؟

***

با هر پرسشی دو نیمه می شوم:
پرسشم و خودم.
پرسشم در پی پاسخ است
و خودم به دنبال پرسشی دیگر!

***

چه کنم با این آسمان
که بر شانه هایم می پژمرد!

***

زندگی اکسیر مرگ است
از این رو هرگز پیر نمی شود!

***

دریا همیشه در خلسه است
از این رو هرگزش ایستاده نمی بینی!

***

اگر دریا بیشه باشد
کلمات هم  پرنده اند!

***

صخره ها
به سرود آبها بی اعتنا هستند.

***

شهابی فرو می افتد
 برگی نیز
اما این کجا و آن کجا؟

***

...نسیمی تنبل.
تاب ایستادن ندارد
نمی تواند از این گل دل بکند!

***

روشن ترین برقها
از دل می آیند
چنان که سیاه ترین ابرها!

***

کمتر پیش می آید که ما حقیقت را
جز از لبانی که مرده است بپذیریم!

از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة

+ یکشنبه 2 مهر1385 محمدرضا ترکی |

 

رنگ الفبای طبیعت است.

***

گاهی خورشید از روشن کردنت ناتوان است
و شمعی تو را روشن می کند!

***

پروانه
چمدانی است که رنگ می برد.

***

سیاه در میان رنگها
از همه مادی تر است
اما بیش از هر رنگی ، نماد عالم غیب است!

***

زمان در شادی شناور می شود
و در اندوه رسوب می کند!

***

گل قایقی است شناور در هوا
با یک سرنشین: عطر!

***

همه مخلوقات به سمت مرگ می روند
مگر انسان
که مرگ به سویش می آید!

***

زندگانی سنگ  بی پایان است
چون مرده می زید!

***

عشق ، ابدیتی است که لحظه ای می پاید
نفرت ، لحظه ای است که انگار ابدی است!

از دفتر احتفاء بالاشیاء الغامضة الواضحة

+ یکشنبه 26 شهریور1385 محمدرضا ترکی |

 

گاه گاهی برهنه می شود
تنپوشی جز کلمات نمی یابد

***

زمان
بادی است که از سمت مرگ می وزد

***

دریا با تموج همواره اش
به او آموخت
از خویشتن به درآید
تا در خود بپاید

***

گذشته دریاچه ای است با یک شناگر:
خاطره

***

درخت، زنانگی باد است

***

باد آموزگار سکوت است
گرچه خود از گفتن باز نمی ایستد!

***

درخت دوست دارد ترانه هایی بخواند
که باد هرگز نشنیده است.

***

اینکه رازی نداشته باشی، خود رازی است!

***

به نظرم
خیانت کلمات به یکدیگر
از وفاداری سنگها بهتر است!

***

آب ، کودکی ابر است!

***

کم پیش می آید که دریا ترانه بخواند
او را برای دست افشانی آفریده اند!

***

می گویند: تقلید کاری ندارد
ای کاش می توانستم دریا را تقلید کنم!

*از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة

+ چهارشنبه 22 شهریور1385 محمدرضا ترکی |

 

 روشن ، اما پیچیده!

تنهایی باغی است
با یک درخت!

***

شگفتا باغ خاطر من
با گونه گون درخت
بی هیچ میوه ای!

***

باد  نامه هایش را امضا نمی کند!

***

قاعده همان استثناهای مکرر است!

***

دیگر گذشته است که خودت باشی
و خود را بشناسی
تو کودکیت را از دست داده ای!

***

تو شعر را  دوست نداری
مرگ زیبایی نخواهی داشت!

***

خورشید با پرتو تکراریش
همیشه تازه است!

***

شب چشمانش را می بندد
تا بتواند نگاه کند!

***

سایهّ گل
گلی است پژمرده!

***

امروز همهّ واژه ها در زبان عربی
نابینایند
مگر یک واژه: الله!

*از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة

+ سه شنبه 21 شهریور1385 محمدرضا ترکی |

 

 

عاشق بد اقبال

دلم بر من شوریده است
از کنار عشق می گذرم، چونان ابری بر انگشتری درخت
بی سر پناه بی باران
چونان گذر سایه بر سنگ
و خود را از پیکری که هرگزش ندیده ام واپس می کشم
و دلم را چون پیراهنی بر شانهّ خویش می برم .

*****

 ...و ای عشق، ای که عشقش می نامند
تو کیستی که هوا را شکنجه می کنی
و زنی را در سی سالگیش به جنون می کشانی
و مرا پاسدار مرمری می سازی که آسمان از گامهایش جاری است؟
چه نام داری ای عشق، چیست آن نام دوردست که در پس پلکهایم آویخته است
و چیست نام آن سرزمینی که در گامهای زنی خیمه زده است
تا بهشتی باشد برای گریستن.
و تو کیستی ، بانوی من ای عشق، تا فرمانبردارت باشیم
و از قربانیانت گردیم؟
تو را چندان می ستایم تا بر کف دستانم واپسین فرشته ات بینم.

*****

عاشقی بد اقبالم
بخواب تا رویایت را ادامه دهم
بخواب تا فراموشت کنم
بخواب تا جایگاهم را در ابتدای گندم ، در سرآغاز کشتزار و آغاز زمین از یاد ببرم
بخواب تا بدانم بیش از آنچه دوستت دارم دوستت می دارم
بخواب تا در میان بیشهّ انبوهی از لطیف ترین موها
بر تن آواز کبوتر گام بگذارم
بخواب تا بدانم در کدامین نمک می میرم
ودر کدامین عسل برانگیخته خواهم شد
بخواب تا دستانم را شماره کنم
تا آسمانها و شکل گیاهان را در تو بشمارم
بخواب تا گذرگاهی برای روحم حفر کنم
روحی که از سخنم گریخته و بر زانوانت فرو افتاده است....
بخواب تا بر من بگریی.

*****

دوست دارم، دوست دارم ، دوستت دارم
نمی توانم به آغاز دریا برگردم
ونه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهّ توت را در ستاره ّ زحل
بر آتشزنهّ زانوانت به دست آورم.

دوست دارم ، دوست دارم ، دوستت دارم
اما نمی خواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار ، همان گونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهّ تنهایی بی آغاز وامی گذارد.

عاشقی بد اقبالم
نه می توانم به سویت بیایم
و نه می توانم به خودم برگردم.

دلم بر من شوریده است.

(ترجمهء بخشی از یک شعر بلند که سالها پیش به این قلم و به لطف مرحوم سیدحسن حسینی در مجلهء کیان به چاپ رسیده بود)

 

+ پنجشنبه 31 فروردین1385 محمدرضا ترکی |