![]() |
|
|
|
در یکی از روزنامه ها نکته ای در مورد زندگی خصوصی مرحوم استاد مهرداد اوستا ذکر شده که در برخی پایگاههای خبری هم منعکس شده است. قبل از هر ابراز نظری عین خبر را می آوریم: داستان مهرداد اوستا و زنی که همسرشاه شد
روزنامه خبر نوشت:
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج میگذارند.دختر جوان به دلیل رفتوآمدهایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج میدهد.دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر میشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی میکنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمیشود .تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیهای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار میبیند...مهرداد اوستا ماهها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کمحرف میشود. سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا میرود، زنهای شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری میروند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان میشود و در نامهای از مهرداد اوستا میخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را میسراید. وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ در مورد این نکته و شان نزولی که در باره این غزل زیبا و مشهور مرحوم اوستا ذکر شده ، نکاتی به اختصار قابل ذکر است:
پرداختن به زندگی خصوصی بزرگان ادب معاصر فی نفسه کار ناپسندی نیست ، اما این کار باید همراه با دقت علمی و تاریخی و حفظ شان آن بزرگان باشد. هر گونه بی دقتی در این باب به رواج شایعات و مطالب واهی منجر خواهد شد.
زندگی عاشقانه مرحوم اوستا موضوعی نیست که از نظر صاحبان اطلاع دور باشد و در برخی آثار خود او نیز با ظرافت مورد اشاره قرار گرفته است. یقینا همان سوز و گدازها در فضای عشق مجازی بود که طبع بلند اوستا را لطافتی خاص بخشید و او را به استادی بی نظیر در سخن فارسی بدل کرد. شاعران جوان بعد از انقلاب شاید بیش از هر کس دیگر وامدار ذوق و سخن سنجی مهرداد اوستا و لطافت روحی بودند که در کوران عشقی سوزان به کمال رسیده بود.
یکی از دوستان شاعر که از سالها قبل از انقلاب او را می شناخت نقل می کرد که اوستا تا سالهای سال به آن ماجرای عاشقانه حساس بود و با شنیدن نام "فروغ " امید خویش دگرگون می شد.
اما آنچه در قصه روزنامه خبر ، بدون ذکر هیچ ماخذ و مستندی آمده ، بیشتر به یک فیلم هندی شبیه است و نمی تواند درست باشد. به این دلیل خیلی ساده و واضح که این غزل زیبا ، بخلاف آنچه در خبر روزنامه خبر آمده ، از آثار قدیمی استاد است نه از آثار پس از انقلاب ایشان! دوستان علاقه مند می توانند غزل یاد شده را در صفحه ۵۰ از مجموعه شعر استاد به نام شراب خانگی ترس محتسب خورده که در خرداد سال ۱۳۵۲ توسط انتشارات زوار منتشر شده ببینند.
توضیح این نکته بهانه ای به دست من داد که در اینجا یادی از مرحوم اوستا بکنم و بر روان مینوی آن انسان پاک و والا و فرزانه درود بفرستم! |
||
|
|
سه شنبه 12 آبان1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت حق با دکتر محمود فتوحی است که این بیت را جنجالی ترین بیت حافظ دانسته است. نگارش دهها ماخذ در مورد این بیت از دیرزمان تا امروز به خوبی درستی نظر عالمانه ایشان را تایید می کند.برای دیدن فهرستی از مقالات و مطالب نوشته شده در مورد این بیت می توان به کتاب ابیات بحث انگیز حافظ (صفحات۲۱۰ تا ۲۱۴) مراجعه کرد. در مورد این بیت دیدگاهی که در روزگار ما طرفداران زیادی دارد این منظر است که حافظ در این بیت طبق معمول شیطنت و رندی کرده و خیلی زیرکانه دیدگاه پیر خویش را با لحنی طنزآلود رد کرده است و دست آخر هم معلوم نیست که حافظ به هر حال وقوع خطا در آفرینش را قبول دارد یا نه ! در مورد این دیدگاه نکته ای که هست این است که حافظ در برابر پیر خویش مطیع و مودب است و هرگز به طنز و ظرافت در مورد او سخن نمی گوید."پیر ما" ی حافظ شیخ و صوفی و زاهد نیست که بشود دستش انداخت و با او به طنز و ریشخند سخن گفت ! این همان "پیر مغانی" است که سجاده را نیز به فتوای او می توان به می رنگین کرد. حافظ که خود بر سالکان خرده می گیرد که چرا حرمت پیر را نگه نمی دارند و می گوید :" این سالکان نگر که چه با پیر می کنند !" چگونه ممکن است دیدگاه او را ، آن هم در مورد یکی از اساسی ترین مباحث فلسفی و کلامی به طنز بگیرد!؟ در اینجا نمی خواهیم چندان وارد بحث های دراز دامن و احیانا تکراری کلامی و فلسفی در مورد عدل الهی و شرور و نظام احسن عالم و...بشویم و قصد داریم سخن حافظ را از منظری دیگر بنگریم که همانا نفی "بد بینی " و "سیاه نگری" و تاکید بر "نظر پاک و خطاپوش " داشتن است. واقعیت آن است که زاویه دید ما در نحوه ادراک ما تاثیر فراوان دارد. وقتی جهان و انسان و روابط اجتماعی و انسانی را از زاویه تیرگی و سیاهی بنگریم و تنها به دنبال عیبها و ایرادها و شرور بگردیم , همیشه چیزی برای اثبات نگاه معیوب خودمان خواهیم یافت. به قول حافظ: کمال سر محبت ببین نه نقص گناه در نگاه فلسفی به عالم ، وقتی ما تنها شرور و مصایب طبیعی و سیل و زلزله و بیماری را ببینیم , به ناچار هستی را سراپا زشتی و سیاهی خواهیم دید و این نگاه حتی روابط شخصی ما و قضاوتهایمان در مورد اطرافیانمان را نیز درگیر خواهد کرد , اما اگر نگاهی کلی و "نیالوده به بد دیدن" داشته باشیم ، متوجه می شویم که همان مصایب طبیعی و کاستی ها در نظام طبیعت لازم اند و اگر ما نحوه برخورد درست با آنها را بیاموزیم و با آنها کنار بیاییم , همانها می توانند باعث خیر و منفعت باشند و حتی به ما در ایجاد یک زندگی بهتر کمک کنند. در این نگاه حتی "در کارخانه عشق از کفر ناگزیر است" و : در این چمن گل بی خار کس نچید آری به هر حال یا کارخانه عالم ماده با منافع و خیرات کلیش نباید باشد , یا اگر کلیت آن را پذیرفتیم ، باید قبول کنیم که این کارخانه ضایعاتی هم دارد و "شرور اقلی" در آن را باید پذیرفت. تازه همین شرور اقلی نیز در صورت شکل گرفتن رابطه درست و منطقی از طرف ما تبدیل به خیر می شوند , مثل بیماریهایی که مطالعه در مورد آنها به پیشرفت علم و دانش بشری منجر می شود و... با این نگاه پاک و خطاپوش , همه خطاهای ظاهری که عمدتا به رابطه غلط ما با طبیعت و این جهان برمی گردند , رنگ می بازند و ما به نگاهی زلال و روشن می رسیم که عارفان به دنبال یافتن و گسترش آن بوده اند! این نگاه پاک و خطاپوش در روابط انسانی نیز بسیار ضروری است و به گسترش عشق و محبت در میان انسانها می انجامد. حافظ خود به داشتن این نگاه افتخار می کند: منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن "دیده به بد دیدن نیالودن " همان "نظر پاک و خطاپوش داشتن" است.حافظ گاهی از این نگاه پاک و خطاپوش پیر با تعبیر "چشم کرم" او یاد می کند : نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان حافظ در این ابیات هم به نظر پاک و نیالوده به "بد دیدن" اشارتها دارد و بر آن است که با چنین نگاهی است که می توان جلوه حقیقت و زیبایی را نظاره کرد: نظر پاک تواند رخ جانان دیدن ... چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است ... او را به چشم پاک توان دید چون هلال به نظر او این بدبینی ها حاصل خودبینی است و آرزو می کند: یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید با درنگ در این ابیات و ابیاتی دیگر از این دست , به خوبی می توان نگاه زلال و شفاف حافظ به عالم را دید. این نگرش مبتنی بر خوشباوری و خوشبینی ساده لوحانه هم نیست , بلکه فقط نگاه آلوده به بد بینی را نفی می کند و معتقد است با چنین نگاه زلالی بسیاری از تلخ بینی ها به فلسفه آفرینش پاسخ می گیرند و خطاها و شروری که در نگاه ابتدایی به ذهن می رسند در کلیت نظام آفرینش که خیر است توجیه می شوند. شاید اگر کسانی که در این بیت حافظ طعن و تعریض به آفرینش و ریشخند سخن پیر مغان را دیده اند , مثل حافظ و پیر او از نظر پاک و خطاپوش برخوردار بودند , به این بیت نگاهی متفاوت می افکندند! |
||
|
|
چهارشنبه 6 آبان1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت "عسلی" یا "غیار" پارچه زرد رنگی بوده که یهودیان در گذشته دور بر جامه خود می دوختند تا از مسلمانان متمایز باشند.معنی "زنار" نیز به معنی کمربند مذهبی مسیحیان است. در بیت بین عسلی و زنبور و حلاوت تناسب وجود دارد و این تناسب بر زیبایی بیت افزوده است.ظاهرا بستن زنار و دوختن غیار نشانه نوعی تواضع و فرودستی نیز بوده و جایگاه اجتماعی اهل کتاب را در جوامع مسلمانان نشان می داده است.وجود حلقه های زرد رنگ بر بدن برخی زنبورها نکته ای است که بین زنار و غیار با زنبور رابطه قوی تری برقرار می کند. بر این اساس مفهوم بیت به زبان ساده این است: ای معشوق , جای شگفتی نیست که زنبور عسل از فرط شیرینی و زیبایی که تو داری , در برابر تو زنار ببندد و بر جامه اش عسلی بدوزد و مانند اهل کتاب به فرودستی خود در برابر تو اقرار نماید.بر اساس این معنی ، در واقع حلقه های رنگین بر بدن زنبور زنار و غیار ارادت و بندگی او در برابر محبوب ماهروست! معنی یاد شده که در شروح غزلیات سعدی آمده , معنای درست و قابل دفاعی است , اما شاید با کمی دقت معانی دیگری نیز به ذهن برسد , مثلا : اگر "زنار بستن" را به معنی "پرستش" بگیریم. مقصود بیت این می شود: جای شگفتی نیست که با وجود این همه زیبایی و حلاوتی که در توست , زنبور عسل که مظهر شیرینی است , کمر پرستش تو را به میان ببندد. اوحدی مراغه ای نزدیک به همین مضمون را در سخن خویش آورده است : زان خرمگسان دور که ما نوش لبت را اما اگر معنای "زنار بستن" و "غیار دوختن" را , چنان که در کتابهای لغت آمده "کافر شدن " بدانیم ,( عکس "زنار گشودن" که به معنی "مسلمان شدن" است ), آن وقت معنای ظریف تری به ذهن متبادر می شود. برای توضیح بیشتر , این نکته را باید افزود که زنبورها دو گونه اند: زنبور عسل و زنبور سرخ که به" زنبور کافر" نیز معروف است! زنبوران کافر از زنبورهای عسل درشت ترند و رنگی متفاوت دارند. این زنبورها بخلاف زنبور عسل که به شیرینی و حلاوت معروف است به نیش جانگزایشان شهره اند . خاقانی با اشاره به این دو قسم زنبور سروده است : خانه زنبور شهدآلوده رفت از صحن خوان با این مقدمات معنای ظریف تر و قابل استنباط از بیت سعدی را این گونه می توان خلاصه کرد:ای معشوق تو آن چنان شیرین و با حلاوتی که زنبور عسل در برابر تو زنار می بندد و غیار می دوزد و تبدیل به زنبور کافر می شود و چون زنبوران کافر از شهد و نوش خالی می گردد. در واقع شیرینی زنبور عسل در برابر حلاوت تو به شمار نمی آید و خود زنبور عسل در قیاس با تو حکم زنبور کافر را پیدا کرده است! با توجه به مباحث ذکر شده مفهوم این بیت سعدی نیز روشن می شود: آنک عسلی دوخته دارد مگس نحل و نیز آشکار می شود که نسخه محمد علی فروغی : " آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل..." از بیت مزبور دقیق نیست و صورت درست همان است که ذکر کردیم و در برخی نسخه های دیگر آمده است. |
||
|
|
جمعه 24 مهر1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نادری پیدا نخواهد شد امید ! وقتی اخوان در آخر شاهنامه "نادر یا اسکندر" را می سرود , مدتی بود که پس از کودتای 28 مرداد موجها خوابیده و طبل طوفان از نوا و آبها از آسیاب افتاده بود , دارها را برچیده و خونها را شسته بودند و در "مزارآباد شهر بی تپش" وای جغدی هم به گوش نمی رسید. مدعیان تحول و انقلاب با آن شعارهای تند , پس از شکست نهضت ملی یا به سکوت رسیده بودند یا به بیگانه پناه برده بودند و صدایشان احیانا از رادیوهای شوروی و اروپای شرقی به گوش می رسید. بسیاری نیز که موفق به فرار نشده بودند , به پادویی استبداد سرگرم بودند و مشتهای آسمان کوبشان که در تظاهرات پیش از کودتا به هوا حواله می شد به قول اخوان به "کاسه پست گدایی ها" مبدل شده بود! در چنین شرایط تلخی ناله "امید" از اعماق زندان کودتا نا امیدانه به گوش می رسد که "باز می گویند فردای دگر / صبر کن تا دیگری پیدا شود" اما او نومید تر از آن است که به فریبی تازه دل خوش کند و از پشت میله های زندان می نالد که نادری پیدا نخواهد شد...کاشکی اسکندری – یعنی فاتحی بیگانه - پیدا شود!" پیش از اخوان گفته اند حافظ نیز بر اثر شرایط تلخ زمانه و اوضاع از هم پاشیده شیراز در زمان برخی حاکمان بی رحم و بی تدبیر فارس , به مرحله ای از استیصال رسیده بود که زبان به ستایش امیر تیمور گشود و در پیشواز او و سربازان خونریزش سرود : خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم البته این سخن و ادعا در مورد حافظ پذیرفته نیست , چرا که از تیمور در آن روزگار نه نسیم "جوی مولیان " که بوی خون به مشام می رسید! اما سخن مرحوم اخوان را نیز با آن عرق ملی و میهنی که در او سراغ داریم , باید حمل بر نوعی مبالغه کرد و از سر آزردگی خاطر بسیار دانست, چون او هرگز نمی پذیرفت که این "کهن بوم و بر" به هر بهانه لگدکوب سپاه اسکندرهای بیگانه شود و کسانی که از دیرباز در فرهنگ ما "گجسته" و ملعون و دیوانه نامیده شده اند بر این سرزمین تاختن آورند.او مثل هر روشنفکر مردمی می دانست که تسلیم در برابر بیگانه جز به نکبت و تباهی بیشتر نمی انجامد و نتایجی به بار می آورد که امروزه در دیار همسایه پیش چشم ماست : میلیونها کشته و زخمی و آواره و یتیم و ملتهایی تحقیر شده و زخمهایی تاریخی... اخوان که حتی حضور نادرها – دیکتاتورهای ملی و داخلی – را نیز نمی پذیرفت , چگونه می توانست حضور بیگانگان گجسته را تحمل کند؟! به همین علت- و در کنار آن , شاید تحت تاثیر ادبیات چپ در آن روزگار - بود که اخوان در برخی نسخه ها و ویرایشها از شعرش ، "نادر" را تبدیل به "کاوه" کرده بود تا حتی باجی به نادر نداده باشد! البته "کاوه ای پیدا نخواهد شد امید!" از لحاظ شعری زیبایی "نادری پیدا نخواهد شد.." را نداشت , چرا که میان کاوه و اسکندر از لحاظ تاریخی و ادبی تقابلی نیست! |
||
|
|
یکشنبه 19 مهر1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
سلمان فارسی یکی از بحث انگیزترین شخصیتهای تاریخ اسلام و ایران است. برخی از مستشرقان تا پای انکار هویت تاریخی او پیش رفته اند. اما حضور او در منابع تاریخی و دینی مسلمانان ، از شیعه و سنی ،به گونه ای است که او را به شخصیتی مورد اجماع و احترام همه فرق اسلامی مبدل کرده است. در مورد او فراوان می توان سخن گفت و نوشت. من بخشی از این بحثها را در کتاب پارسای پارسی آورده ام. یکی از مباحث جنجالی پیرامون سلمان فارسی ، وجود یک عهدنامه بسیار قدیمی است که در منابع مختلف به آن اشاره رفته است.در این عهدنامه یا امان نامه ، پیامبر اسلام (ص) امتیازاتی را ، از جمله معافی از مالیات و برخورداری از سهمیه ای از بیت المال و... برای نوادگان سلمان فارسی در نظر گرفته تا پس از فتح ایران به آنان اختصاص یابد. در سالهای اخیر برخی مدعیان ، این نکته را از طریق رسانه های بیگانه مطرح کرده اند و می کنند که گویا سلمان به واسطه گرفتن چنین امتیازاتی به نفع نوادگان و اعقاب خودش ، به تاریخ ایران خیانت کرده و پای اعراب را به کشور خودش باز کرده است! در مورد عهدنامه مورد نظر , من در پارسای پارسی ( صفحات 145 تا 157) به تفصیل سخن گفته ام و با دلایل متعدد نشان داده ام که اساسا چنین عهدنامه یا امان نامه ای در صدر اسلام نوشته نشده و یقینا ساختگی است و کسانی برای رسیدن به اهداف خاصی آن را در قرون بعدی از روی اسناد مشابه جعل کرده اند.بر این اساس گزافه های مدعیان که معمولا با ادبیاتی دشنام آلود و عوامانه نیز بیان می شود هیچ وزنی از صحت ندارد. در اینجا برای استفاده کسانی که کتاب پارسای پارسی را در دسترس ندارند ، لینک بخش مربوط به فصل مورد نظر آن را در پایان این مطلب قرار می دهم. این مقاله چند سال پیش در یکی از مجلات علمی منتشر شده و البته با آنچه در کتاب آمده از لحاظ اجمال و تفصیل تفاوتهایی دارد.
وبلاگ فصل فاصله 2 هم گاهی به روز می شود. ملاحظه بفرمایید! |
||
|
|
پنجشنبه 9 مهر1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نزاع بین شهر و روستا و تفاوت نگاه و رای طبقات متوسط شهری با مردم سنتی روستاها و شهرهای کوچک اتفاق تازه ای نیست.در این راستا ، از دیرباز کسانی بوده اند که زندگی ساده و صمیمی روستا و بادیه را بر دنیای پر زرق و برق شهرها و روابط مصنوعی حاکم بر زندگی شهری ترجیح می دادند و در برابر , افرادی هم یافت می شدند که زندگی در فضای امن و از لحاظ فرهنگی گشاده شهرها را بر زیست بسته در تنگنای آبادیها برتری می دادند. در روزگاران دور حتی در میان شهرنشینان کم نبودند کسانی که دوست داشتند فرزندان خردسالشان نخست سالهایی را در فضای سالم و طبیعی و دست نخورده غیر شهری بگذرانند و هنگامی که در حال و هوای فرهنگ باصفای آبادی به جوانانی برومند بدل شدند، آنها را به شهر و محیط شهرنشینی باز می گرداندند. شاید اگر یزدگرد , به روایت نظامی , فرزند خویش بهرام را در کودکی به یمن و به سرزمین گرم و خشک عرب می فرستد , به دلیل همین فرهنگ و نگاه به مزایای زندگی بدوی باشد . او می خواهد این فرزند در فضای سالم بادیه ببالد و چون فرزندان دیگرش دچار مرگ زودهنگام نشود: پیش از آن حالتش به سالی بیست حکم کردند راصدان سپهر از عجم سوی تازیان تازند مگر اقبال آن طرف یابد نمونه این برتری دادن به فضای بادیه را در ماجرای معروف "میسون" همسر معاویه می توان دید. معاویه این دختر بادیه نشین را که عطر وحشی صحرا در گریبانش می وزید , به همسری گزید و برای او در پایتخت افسانه ای خود قصری باشکوه ترتیب داد و زیباترین و اشرافی ترین امکانات شهرنشینان آن روزگار را برایش فراهم آورد , اما میسون نتوانست فضای شهری را تحمل کند و شعری سرود با این مضمون که من زندگی ساده بادیه را با همه بدویت و خشونتش بر زیستن در این قصر و پوشیدن این جامه های فاخر و... ترجیح می دهم. او پس از طلاق گرفتن از خلیفه , عطای زندگی شاهانه را به لقای شهرنشینی بخشید و به صحرا باز گشت. فرهنگ اسلامی گویا بیشتر با زندگی شهری تناسب دارد. در قرآن کریم آمده است : "الاعراب اشد کفرا و نفاقا" [=اعراب به کفر و نفاق نزدیکترند] این "اعراب" بخلاف تصور بسیاری , به معنی عربها و قوم عرب نیست , بلکه به معنی "اعرابیان" و بادیه نشینان است.بدین ترتیب , اعراب به واسطه فضای بسته ذهنی و فرهنگ منحط خویش از درک حقیقت دورتر دانسته شده اند.اگر در متون کهن فارسی از اعراب به نکوهش یاد شده باشد , ناظر به همین معنی اعراب و مردم نادان بادیه است. در روایات اسلامی نیز همچون روایت مشهور : علیکم بالسواد الاعظم" به زندگی در سواد اعظم و شهرهای بزرگ سفارش شده است , چرا که " ز آب خرد ماهی خرد خیزد " و انسانهایی که در فضاهای بدوی و بسته بالیده اند , معمولا از آن کرامت و فرهنگ برخوردار نیستند که پرورش یافتگان در محیطهای فرهنگی گسترده , از آن برخوردارند.شاعری با توجه به روایت یادشده رندانه سروده است: من نه خود می روم اندر پی آن زلف بخم مولوی بر اساس همین نگاه سروده است: ده مرو ده مرد را احمق کند قول پیغمبر شنو ای مجتبی هر که در رُستا بوَد روزی و شام وانکه ماهی باشد اندر روستا البته در نگاه ژرف و تاویلی مولوی "سواد اعظم" که در روایات بدان سفارش شده ، فراتر از آنچه گذشت ، "شیخ کامل واصل" است و "ده " که از آن در زبان روایات یادشده نهی شده عبارت است از مدعیان تصوف و عرفان : ده چه باشد ؟ شیخ واصل ناشده نظیر همین شهرگرایی در سخن ناصر خسرو نیز دیده می شود : هر چه جز از شهر ، بیابان شمر روی به شهر آر که این است روی البته با کمی دقت در می یابیم که در نگاه تاویلی او نیز مراد از مدینه و شهر ، علاوه بر آنچه گذشت ، همانا " مدینة علم النبی" , یعنی علی علیه السلام است: گرت خوش آید سخن من کنون شهر علوم آن که در ِ او علی ست در برابر این نگاه شهرگرا, دیدگاهی قرار دارد که به دلایل فرهنگی از فضای ناسالم و غیراخلاقی شهرها گریزان است و شهر را که پر از کرشمه و خوبی است و خوبان از شش جهت راه را بر اهل دل بسته اند , لغزشگاه زاهدان و عابدان می شمارد. سعدی حکایت عابدی را آورده است که در غاری بیرون از شهر به زهد و پاکدامنی پناه گرفته بود و چون علت این کار را از او می خواهند پاسخی شگفت می دهد. روایت سعدی از این قرار است: بدیدم عابدی در کوهساری چرا گفتم به شهر اندر نیایی بگفت آنجا پریرویان نغزند صائب سواد شهرها را "سرمه خاموشی" می داند و در گریز از شهر و سفر کردن است که خود را آسوده و رها می یابد: سرمه خاموشی من از سواد شهرهاست *** صائب ! سواد شهر مرا خون ِ مرده کرد در دنیای مدرن و معاصر , نزاع شهر و روستا از منظری دیگری ادامه یافته است. به عنوان نمونه ، فروغ که شاعری شهری اما منتقد مناسبتهای مدرن شهری است سوکمندانه از مرگ زبان گنجشکان و عناصر اصیل طبیعت در فضای های صنعتی و شهری می گوید: زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار در روزگار ما "بازگشت به روستا" از مضامین رایج در ادبیات مدرن است و شاعران فراوانی را می توان یافت که در جستجوی اصالتها و صمیمیتها و در گریز از فضای پر دود و دم تمدن ماشینی ما را به گریز از شهر فرامی خوانند.دامان این بحث را با ابیاتی از علی معلم دامغانی فراهم می آوریم: سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر |
||
|
|
جمعه 20 شهریور1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
شاعران به نكوهش هر كس و هر چه زبان گشوده اند از جمله خود شعر! این شعر ستیزی گونه ای "شعر ضد شعر" را پدید آورده که نمونه آن در ادبیات فارسی کم نیست.شاعران شعر ستیز , گاهی از منظر شرع به شعر نگریسته اند و به استناد بخشی از آیات پایانی سوره شعرا ، شاعران را مورد پیروی گمراهان و متاع سخن را اسباب سرگردانی شمرده اند. مرحوم امیری فیروزکوهی با طنزی دلنشین به این دیدگاه اشاره دارد: سرّ ما را آشکارا کرد در قرآن ، امیر ! مخالفت شماری دیگر از شاعران با شعر از منظر حکمت و فلسفه است. چرا که شعر از دیدگاه منطق ، چیزی جز در هم پیوستن خیالات رنگین و چه بسا واهی و بی پایه و اساس نیست و ماجرای مخالفت فیلسوفان با شعر از روزگار یونان باستان سابقه دارد.جامی در هفت اورنگ آورده است : جامی ! از شعر و شاعری باز آی شعر شَعر [=پارچه مویین ] خیال بافتن است به عبث شغل موشکافی چند و انوری حتی شاهنامه فردوسی را با همه حکمت سراینده آن به دلیل همین گرایش فلسفی در برابر شفای بوعلی در نقصان می بیند : انوری! بهر قبول عامه چند از ننگ شعر در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر در نظر این قبیل شاعران حکمت شعار, ژاژخایی ها و خیال بافیهای شاعران که به عنوان نمونه نعل اسب ممدوح را به هلال ماه مانند کرده اند , از عواملی است که به بی اعتباری شعر افزوده است. مولوی می گوید: گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را و این ویژگی شعر که اکذب آن را احسن آن دانسته اند , دلیل دیگری است بر پرهیز دادن از فن شعر. نظامی سروده است: در شعر مپیچ و در فن او با ملاحظه خلق و خوی بسیاری از شاعران در بسیاری از دورانها که به گداصفتی و تملق گویی و مدح اصحاب قدرت متمایل بوده اند , باید به کسانی چون ناصر خسرو حق داد که زبان به نکوهش فن شعر بگشایند. ناصر ، شعر را همچون کتابت ، پیشه ای دنیوی می داند که در روزگار وی به ابتذال دچار آمده و در مرتبتی فروتر از مطربان درباری نشسته است: نگر نشمری ای برادر گزافه اگر شاعری را تو پیشه گرفتی تو برپایی آنجا که مطرب نشیند و دیگری بنیان گذار قاعده شعر در گیتی و جمع شاعران را - بی هیچ استثنا و بلانسبتی ! - نفرین کرده و آنها را از خیر دو عالم بی نصیب خواسته است : یا رب این قاعده شعر به گیتی که نهاد و انوری در ابیاتی که رنگ اعتراف دارد ، شاعری را پیشه ای غیر ضرور در نظام عالم و فروتر از کناسی [=نجاست روبی] دانسته و شاعران را که مشتی گدا صفت اند ، از مردمی و آدمیت بی بهره دانسته است: ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری باز اگر شاعر نباشد هیچ نقصان اوفتد آدمی را چون معونت شرط کار شرکت است و خاقانی شاعران روزگار خود را – همچون منجمان و کیمیاگران و فیلسوفان - مشتی فلک زده می بیند که شعر آنان در ترازوی شرع و عقل شعیری[ =جوی] ارزش ندارد: در جهان هر کجا فلک زده ای ست شغل او شاعری است یا تنجیم چیست تنجیم و فلسفه ؟ تعطیل در ترازوی شرع و رسته عقل بسیاری از مخالفان شعر , حالت سرایندگی را که گاه عارض شاعران می شود به عادت ماهیانه زنان تشبیه کرده اند . انوری و عراقی و عطار با توجه به ابیات ذیل از طرفداران این دیدگاه اند: شعر دانی چیست ؟ دور از روی تو ، حیض الرجال *** شعر آن به که خود ندانندش *** اگر چه شعر در حد کمال است به همین دلایل است که در گذشته بسیاری از عالمان و عارفان و افراد متشخص اگر چه شاعرانی توانا بودند , همواره پرهیز داشتند از اینکه ننگ شاعری بر پیشانی آنان بخورد. عطار در اسرار نامه از همین گروه است که می خواهند آنان را به چشم شاعران ننگرند : دگر کز شاعرانم نشمری تو اما شیخ محمود شبستری به استناد عظمت و بزرگواری همین عطار که خود از شاعری پروا داشته راضی به این می شود که از شعر احساس سرشکستگی و ننگ نداشته باشد و البته هیچ افتخاری هم به آن نکند : مرا از شاعری خود عار ناید
در روزگار ما , مشکلات دیگری نیز چون ژورنالیسم و مصرفی شدن شعر و در غلتیدن در وادی نثر و سطحی نگری و ابتذال و معنی گریزی و معنی ستیزی و غلبه گرایشهای افراطی و به اصطلاح " جیغ بنفشی" ... بر تن نژند شعر عارض شده و نگرانی استادان زبان و ادب فارسی و احیانا حتی شاعران نوگرا را باعث گشته است. نمونه این دغدغه ها را در چند پست قبل و در سروده استاد شفیعی کدکنی ملاحظه کردیم. |
||
|
|
پنجشنبه 1 مرداد1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
"معاصر" یا به قول بعضی از سره گویان : "هم روزگار" از تعابیری است که در محافل ادبی و رسانه ها و... در بسیاری مواقع با هاله ای مبهم از احترام و عظمت به کار می رود. گویا بسیاری از مردم عادی یا حتی خواص , فارغ از هم روزگاری , چیزی از ستایش و بزرگداشت از آن فهم می کنند.فراوان می بینیم و می شنویم که در برنامه های رادیو و تلویزیون می گویند :" در خدمت یکی از شاعران و نویسندگان معاصر هستیم و از این شاعر و نویسنده گرامی و معاصر خواهش می کنیم..." و بعد آن شاعر و نویسنده معاصر بادی به غبغب می اندازد و ...! یکی از دوستان اهل ادب می گفت همسایه ای داریم که از طبقات متوسط جامعه است و علی القاعده باید اهل مطالعه و فرهنگ باشد , این همسایه گرامی یکی از این روزها وقتی مرا دید با حالتی که نوعی اعجاب و شگفتی در آن موج می زد, جلو آمد و گفت : " تبریک میگم که شما از شاعران و نویسندگان معاصر هستید...نمی دانید خانم من از روزی که فهمیده یکی از همسایه های ما از شاعران و نویسندگان معاصر هستند چقدر خوشحال است...ما پیش فامیل خیلی پز شما رو میدیم...ما میدونستیم که شما شاعر و نویسنده اید , اما خبر نداشتیم که از شاعران و نویسندگان معاصر هم هستید.." دوست من می گوید , با تعجب و شیطنت پرسیدم:" حالا شما از کجا فهمیدید که من معاصرم و هم عصر رودکی و منوچهری نیستم؟!" همسایه ما با همان اعجاب و احترام زاید الوصف جواب داد :" اون شب توی برنامه تلویزیون دیدیم که به شما شاعر و نویسنده معاصر می گویند!" راستی "معاصر بودن" چیست؟چگونه می توان فیلسوف یا نویسنده یا شاعری معاصر بود و از مزایای[!] این عنوان بهره مند شد؟ آیا زیستن در یک دوره زمانی خاص که به جبر و تقدیر مربوط است و ما در انتخاب آن دستی نداریم , می تواند در ایجاد این ویژگی نقشی داشته باشد؟ فیلسوفان و نویسندگان شاعرانی از اهل روزگار را می شناسیم که در قرن بیست و یکم هنوز در کوچه های غبارگرفته – مثلا - قرن نهم و دهم هجری یا در فضای مه گرفته قرن نوزدهم و اوایل سده بیستم نفس می کشند. از مصادیق چنین کسانی می توان به اندیشه ورزانی اشاره کرد که هنوز با گذشت سالها از سقوط نظریه مارکسیسم و فروپاشی شوروی با نگاه طبقاتی و عینک مارکسیستی دنیا و اقتصاد و فرهنگ و ادبیات را تحلیل می کنند و هیچ یادمان نمی رود یکی از اجله شاعران معاصر را که همین چند سال پیش , با همان ادبیات مارکسیستی دهه های چهل و پنجاه و پیش از آن , فردوسی را به خاطر خیانت به "رنجبران" و دشمنی با ضحاک ماردوش که از نظر این شاعر معاصر یک شخصیت مردمی بوده و "فئودالیسم حاکم" از او چهره ای منفور ساخته به باد دشنام گرفته بود!! البته کسانی هم هستند که گویا زیادی معاصر و امروزی هستند و با سلیقه روز زندگی می کنند و نفس می کشند! آیا صاحبان ذهنهایی را که در دوره خاصی از تفکر بشر متوقف شده می توان معاصر دانست یا کسانی را که هر روز به مقتضای مد زمانه سخنی می گویند و به رنگ زمانه در می آیند ، یا معاصر بودن تعریفی دیگر دارد؟ تاریخچه تفکر ما در سالهای پس از مشروطه , متاسفانه , جلوه گاه هیاهوی روشنفکران و فرهنگ مدارانی است که عمدتا جزو یکی از دو فرقه یادشده هستند : یا در گذشته سیر می کنند و هر چه جز دیروز را نفی می کنند ، یا با تغییر مد زمانه "هر روز به شکلی بت عیار در آمد / دل برد و نهان شد " توصیف گویایی از حال و روز آنهاست! آدمهایی که یک روز مستبد بودند و روزی مشروطه چی ! روزی کشکول و منتشای درویشی به دست داشتند و یک روز دنیاگرا و دهری و هرهری مذهب گشتند! روزی علم "صلیب شکسته" هیتلر را هوا کردند و روزی پرچم "داس و چکش" به دوش کشیدند ! روزی سبیلهای پرپشت مارکسیت لنینیستی گذاشتند و جوانهای مردم را در دفاع از کمونیسم به جلو گلوله فرستادند و روزی همه گذشته را – انگار هرگز اتفاق نیفتاده – به فراموشی و انکار سپردند و از سقوط ایدئولوژیها و سکولاریسم سخن گفتند! دیروز طرفدار "دیکتاتوری پرولتاریا" بودند و امروز هوادار دموکراسی اند! روزی به مقتضای مد زمانه از اگزیستانسیالیسم و بسی ایسم دیگر دم زدند. روزی ناسیونالیست دو آتشه و یا سلطنت طلب شدند و روزی غرب ستیز و ...یا با تغییر مسیر بادها و بی آنکه چیزی از مدرنیسم دستگیرشان شده باشد یکباره با شعبده ای شگرف ادعای پست مدرن بودن کردند و...!! به بیان دیگر , از مشروطه به این سو ، دو گروه از اصحاب فرهنگ در جامعه ما حضوری پر سر و صدا داشته اند . یک دسته کسانی هستند که چون عقب ماندگان ذهنی در گذشته متوقف شده اند و سخن و اندیشه آنان هیچ ربطی به زمانه ندارد ، تا جایی که کسانی چون حافظ و مولوی و خیام را ، با آن اندیشه های عمیق انسانی ، معاصرتر از این به اصطلاح معاصران می توان دانست ، چرا که مردم این زمانه با شعر حافظ و خیام و مولوی بهتر رابطه برقرار می کنند تا اندیشه و آثار اینان ! و در سوی دیگر جماعتی هستند پر شمارتر که ترجیح می دهند نان اندیشه خود را به نرخ روز- و ترجیجا دلار ! - بخورند. برخی از اینها اگر صداقتی دارند از آن جمله متفکرانی هستند که "با صدای بلند فکر می کنند " و آنچه را از اینجا و آنجا به گوششان می رسد – نسنجیده و ناپحته – بر زبان می آورند و هر روز چون کشتی بی لنگر "کج و مژ" می شوند و ذهنیت جامعه را با خود به سوی گردابها و بحرانهای فکری می برند , و در این غوغا چه اندک و مظلومند متفکران اصیلی که فارغ از هیاهوی این دو گروه ، جسارت و توان اندیشیدن درست و شیوه مند دارند! بنابر آنچه گذشت , فارغ از آنکه معاصر بودن صفت افتخار باشد یا نه , نه آن گذشته گرایان رسوب کرده در فضای سنت را می توان معاصر دانست و نه این کسان را که عنان اندیشه به کف روزگار وانهاده اند و منتظرند تا چیزی در آن سوی عالم مطرح شود تا اینان روایت و قرائتی کمابیش سطحی و وطنی از آن بر زبان بیاورند و زیر علم آن سینه بزنند! معاصران واقعی کسانی هستند که روح این زمانه و مقتضیات آن را شناخته و درک کرده باشند , و در عین حال ، نه در برابر آن عقب نشینی کنند و به فضای خلسه آور دیروزهای دور از دسترس پناه ببرند و نه آن چنان در برابر روزگار تسلیم باشند که هر بادی وزد پیشش روان باشند و به مقتضای مد زمانه هر روز پشتک و وارویی تازه بزنند! |
||
|
|
پنجشنبه 7 خرداد1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
شعر و سخن منظوم از نظر گذشتگان ما برتر از نثر و نوشته های منثور بوده است. نظامی گنجه ای صراحتا سخن منظوم را از نثر که آن را " نسخته سخن سرسری" [!] می خواند برتر می شمارد: چون که نَسَخته سخن سرسری نکته نگه دار ببین چون بوَد امروزه بعد از گذر قرنها در کمابیش بر همان پاشنه می چرخد و سخن منظوم , حتی در روزگار رکود شعر و رواج بازار رمان و قصه و... برای ما مردم هنوز یک رسانه پرنفوذ و فراگیر سنتی است. نمونه ملموس فعال شدن این رسانه را این روزها در جریان انتخابات ریاست جمهوری و تبلیغات آن می توان مشاهده کرد.سیاست مداران با سطوح هوشی مختلفشان به این نکته به خوبی واقف شده اند که یک اس ام اس منظوم , چه بسا از دهها پوستر و عکس چند رنگ تاثیرش در اذهان مردم بیشتر است. همه شما این روزها احتمالا چندین و چند اس ام اس یا پیام کوتاه این زمینه دریافت کرده اید. به نظر می رسد این نوشته ها و بویژه پیامهای منظوم انتخاباتی از جهات عدیده ای شایسته بررسی و امعان نظر هستند. برخی از این سروده ها و منظومات انتخاباتی را شاعران شناخته شده , و برخی دیگر را مردم کوچه و بازار یا شاعران گمنامی آفریده اند که احتمالا به هیچ شب شعری دعوت نمی شوند و شعر آنها در هیچ نشریه ای مجال انتشار نمی یابد و سرنوشت انتخابات به هر جا بینجامد عملا در این وضعیت آنها هیچ تغییری حاصل نخواهد شد! این پیامکهای تبلیغاتی زبانی معمولا روشن و صریح نزدیک به زبان مردم کوچه و بازار دارند و طنز ویژگی اصلی آنهاست. بسیاری از این پیامهای کوتاه در تایید نامزد مورد نظر و در مواردی نیز در تخریب حریف و حزب مقابل یا دست انداختن آنها صادر می شوند. شاید قابل درنگ ترین نکته در این منظومات ، این موضوع باشد که این آثار چقدر از شعریت بهره مندند و آیا این نحوه از کاربرد منظومات توسط اصحاب سیاست ، اساسا نوعی استفاده صواب از سخن منظوم است یا آن را باید نوعی سوء استفاده فرهنگی به شمار آورد؟! در ادامه ، به عنوان نمونه ، بخشی از پیامهای کوتاهی را که این روزها دریافت کرده ام یا دوستان شاعر مرحمت فرموده اند- فارغ از گرایش سیاسی آنها - در اینجا می آورم و از عزیزان صاحب نظر تقاضا دارم در تکمیل این بحث از نظریات صائبشان ما را بی نصیب نفرمایند:
رهنورد نگاه خاتمی ام *** ما پشت به انتخاب مردم نکنیم هر چند که خاکی است محمود , ولی *** برای سفره هایی که خالیه *** این کلبه سرای عدل و داد است بیا در محفل ما حرف چپ و راست مزن *** دشمن ز حضور گرم ما مردود است چون عزت دین و خلق و میهن خواهیم *** باید برویم اگر چه سختی دارد دوران خوش سیب زمینی ها رفت *** پویایی ما عنایت موسوی است از رای من و تو بخت آینده ما *** ای شیخ بزرگوار کروبی! |
||
|
|
شنبه 2 خرداد1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در آستانه ۱۷ اردیبهشت که سالروز درگذشت استاد مهرداد اوستا ست ، یادی می کنم از او و کتاب تیرانایش که به سال 1381 گزیده ای از آن , به انتخاب و ویرایش من منتشر شد. شاید این نوشته بهانه ای باشد برای اینکه این صفحه از نام و یاد گرامی او خالی نباشد. روان مینویش شادمان !
در سال 1370 , پس از درگذشت مرحوم اوستا ویرایش برخی از آثار او را به عهده من نهادند. پس از مدتی کتابهای پالیزبان و از امروز تا هرگز و حماسه آرش او ویرایش و منتشر شد .در میان آثار برجای مانده از آثار استاد ، کتابی بود با نام غریب تیرانا . تیرانا کتابی ضخیم بود با نثری شکوهمند و خواندنی. در نسخه ای از این کتاب که در اختیارم بود ، مولف با خط خویش تغییراتی داده بود ، گاه عبارتی را حذف یا در گوشه کتاب افزوده بود.این قراین نشان می داد که نویسنده قصد داشته که چاپ بعدی کتاب را با ویرایشی متفاوت عرضه کند.
ویرایش و آماده سازی کتاب چند ماهی زمان برد و انتظار می رفت که مانند آثار پیشین , به زودی منتشر شود , اما به دلایلی که بر من آشکار نیست , تا سالها بعد طلسم فراموشی تیرانا همچنان ناگشوده ماند و نه سال پس از آن بود که گزیده ای از این کتاب منتشر شد! تیرانا نخستین بار در سالهاىنخست دهه پنجاه منتشر شده بود تا مقدمهاى بر مجموعه شعر استاد با نام شراب خانگى ترس محتسب خورده باشد. تیرانا نثر شاعرانه ای است که به شعر منثور پهلو می زند . نام و نثر این کتاب، بی آنکه قصد مقایسه ای در بین باشد ، از جهتی یادآور رکسانای احمد شاملوست و گویا اوستا با نوشتن آن می خواسته تسلط خود را بر نثر شاعرانه و شعر منثور به رخ مدعیان بکشد! این اثر محصول طوفانهای ذهنی نویسندهای است با تخیلی شگفت! مولف بی آن که آداب و ترتیبی جسته باشد، اندیشهها و احساسات خود را در زمینههای مختلف، از فلسفه و ادبیات گرفته تا مسائل اجتماعی و... بر کاغذ آورده است. نثر تیرانا غالبا تحت تاثیر متون کهن فارسی بویژه تاریخ بیهقی است. تیرانا به یک معنی، حسب حال مهرداد اوستا و شرح اندیشهها، دغدغهها و دلمشغولیهای اوست. بخشهایی از کتاب که به شرح سوانح زندگانی مولف میپردازد، بسیار خواندنی است. در لابه لای این صفحات میبینیم که فقر و تنگدستی در کنار عشق و شوری بی پایان به دانستن و بیشتر دانستن، چگونه کودکی به نام "محمدرضا رحمانی" را از کوران حوادثی عجیب و خواندنی می گذراند ، جان او را صیقل میدهد و او را سرانجام به "مهرداد اوستا" تبدیل میکند. زندگینامه اوستا، حدیث نفس او به تنهایی نیست ، بلکه سرگذشت سرگشتگیها، تکاپوها و افتادنها و برخاستنهای یک نسل از اهالی فرهنگ این سرزمین است؛ نسلی که از پس سالهای جنگ جهانی بالید و در کوران حوادث روزگار، از جمله کشمکشهای دوران ملی شدن نفت و پس از آن قد راست کرد. این نسل، نزاع تاریخی سنت و مدرنیته را با گوشت و پوست خویش لمس میکرد و میکوشید از رهگذر اندیشهها و مکتبهای گاه متناقض از مارکسیسم و ناسیونالیسم و ایسمهای دیگر گرفته تا عرفان و تصوف ، روش زندگی کردن در دنیای امروز را بیاموزد و به روشنایی فردا نقب بزند. اوستا خود برخی از این مکتبها و شیوه ها را در دورههای مختلف زندگانی خویش آزمود و سرانجام روح او در کرانههای ایمان و معنویت آرام گرفت. "تیرانا" در این کتاب، مخاطبی است آشنا که نویسنده سرگذشت دل مجروح خویش را با او بازمیگوید. او یک شخصیت مبهم و اثیری است که در سراسر کتاب، در چهرههای مختلف و گاه متضاد حضور مییابد و در جاهایی کسی نیست جز خود مولف یا گوشهای از سایه روشنهای روح دردمند او. هنگام مطالعه تیرانا، جادوی کلمات خیالانگیز و دانستههای فراوان نویسنده درباره ادبیات، فلسفه، تاریخ، اسطوره شناسی و... خواننده را به فضاهایی شگفت انگیز و متفاوت میبرد. جریان سیال تخیل و اندیشه اوستا، رودخانهای است که تلاطمهای آن، روح را به گردابهای ژرف احساسات متفاوت پرتاب میکند. اوستا در بخشهای مختلف کتاب، از بسیاری از نام آوران شعر و ادب و... از کسانی که با آنان به نحوی حشر و نشر داشته یاد می کند و این یادکرد معمولا با داوری هایی همراه است. کلام او درباره ادیبان و شاعران معاصرش ، به حکم بصیرتی که او در سخنوری و نقد ادبی داشت ، قابل تامل و اعتنا و در پاره ای موارد منحصر به فرد است. اوستا در تیرانا ستایشگر بزرگ طبیعت و زیباییهای آن است. او دل آزرده از دود و دم زندگانی امروز، آدمها را به بازگشت به طبیعت میخواند. او بهترین درودهایش را نثار فرزندان طبیعت میکند؛ همانان که همچون چادرنشینان، شبانان و ماهیگیران و... با زبان طبیعت آشنا هستند و آن را درمییابند. اوستا خود به زبان طبیعت سخن میگوید و از این روست که نظم و ترتیب متداول بر نوشتههای او حاکم نیست: پس اگر میبینی که مرا در بیان احساس هیچ نظمی نیست، مرا با تو به همان زبانی سخن است که نگاه تو را با من... بدان زبان که نژادهترین و زیباترین زبانهاست ، به زبان آفرینش، زبان برآمدن خورشید به شبگیر و فرونشستن آن در امواج اقیانوس، زبان خاموش و گویای همه فرزندان طبیعت... از نکات قابل توجه در نثر تیرانا , ترکیب سازیهای بدیعی است که محصول ذهن و زبان خلاق اوستا و چیره دستی او در حوزه کلمات است.گزیده تیرانا را می توان نوعی "تهذیب" و " تحریر" و "تلخیص" دانست که در ادبیات گذشته ما سابقه فراوان دارد. باید اقرار کنم که فراهم آوردن گزیده ای منسجم از کتابی که ذاتا , به دلیل ویژگی سبکی خود نظم و ترتیب خاصی را برنمی تابد , کار آسانی نبوده است. صاحب این قلم ضمن حفظ ارتباطات درون متنی , تلاش کرده است زیباترین و عمیق ترین بخشهای کتاب تیرانا را در متن برگزیده خود بیاورد و نمونه ای از نثر فاخر فارسی را فراروی خواننده قرار دهد. |
||
|
|
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دل که آیینه شاهی ست غباری دارد در این بیت حافظ کنار هم نشستن "آیینه" و "روشن" و "شاه " و "رای" , در کنار عوامل دیگر , باعث زیبایی خاص آن شده است. اما رابطه روشنی و آینه معلوم است و "رای" نیز در مفهوم ایهامی خویش با شاه تناسب دارد. رای در هندی به معنی شاه است و از همین ریشه است کلمه "راجه". اما نکته شاید مبهم تعبیر " آیینه شاهی" است. این تعبیر از کجا وارد زبان حافظ شده؟ بهاء الدین خرمشاهی نظیر این تعبیر را در این رباعی مشهور نشان داده و به احتمال زیاد آن را مقتبس از این رباعی دانسته است : ای نسخه نامه الهی که تویی بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست می توان شواهد دیگری هم نشان داد که احیانا آیینه و شاه در کنار هم آمده اند. مثلا در این بیت نظامی : تا قدمش بر سر گنجینه بود عطار نیز در منطق الطیر از پادشاهی خوبرو سخن می گوید که کسی تاب نگریستن در زیبایی او را ندارد و هر که در جمال او می نگرد جان می سپارد و او آیینه ای می سازد تا مردم جمال او را در آینه تماشا کنند! داستان اسکندر و آیینه نیز با شهرتی که دارد می تواند بین سلطنت و آینه رابطه برقرار کند , اما همه آنچه گذشت رقم مجاز دارد و رابطه ای مجازی را بین آینه و پادشاهی برقرار می کند. به نظر می رسد علاوه بر آنچه گذشت , در گذشته این سرزمین نکته و واقعیتی فراموش شده وجود داشته که در این شعر حافظ به عنوان یکی از آشنایان با راز و رمز فرهنگ این دیار جلوه کرده است. اما حقیقت فراموش شده شاید این نکته باشد که در کتاب خاص الخاص ابومنصور ثعالبی (متوفی ۴۲۹ ه ق) آمده است. او می نویسد: " و اهدی الی المعتز فی یوم نیروز مرآة خسروانیة فی غایة الحسن." به معتز در نوروز آینه ای خسروانی هدیه دادند که در نهایت زیبایی بود." از سخن ثعالبی می توان استنباط کرد که در گذشته دور آینه هایی بسیار زیبا وجود داشته که به آنها "آینه خسروانی" می گفته اند و از آداب نوروز آن بوده که چنین آینه ای را به پادشاهان تقدیم می کرده اند و ثعالبی در واقع تداوم این سنت درباری ایرانی را در دربار خلفای بنی عباس گزارش کرده است. با این فرض , پیشینه تعبیر "آیینه شاهی" در حافظ روشن می شود. این تعبیر علی القاعده می باید بازمانده آیینه خسروانی و بیانگر خاطره تاریخی یکی از سنتهای کهن ایرانی در نوروز باشد. البته حافظ آینه شاهی را نه در مفهوم درباری که در زمینه عرفانی آن به کار گرفته است! |
||
|
|
دوشنبه 10 فروردین1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
بعد از گذشت سه دهه ما هنوز در مورد بسیاری از مفاهیم , از جمله "ادبیات انقلاب" به فهم مشترک نرسیده ایم و هنوز در فضای سوء تفاهم نفس می کشیم. برای برخی ادبیات انقلاب بی برو برگرد یعنی "ادبیات دولتی" , یعنی مشتی شاعر و نویسنده که از رانتهای دولتی استفاده می کنند و کار همه آنها "سکه " است! و برای بعضی دیگر ، ادبیات انقلاب یعنی ادبیاتی با نوعی سمتگیری سیاسی خاص و در خدمت یک جریان سیاسی شناخته شده که در لوای آن می توان هر شاعر و نویسنده دیگری را "دگر اندیش " و وابسته به استکبار جهانی دانست و به تسویه حساب با دیگران پرداخت! جالب اینجاست که این دو تلقی با آنکه ظاهرا متخالف به نظر می رسند , دو روی یک سکه هستند و در ذات خود یک نگاه را عرضه می دارند. در نظر هر دو جریان , ادبیات انقلاب , یک گرایش بسته و وابسته سیاسی است با این تفاوت که یکی از این دیدگاهها این جریان را نفی می کند و دیگری اثبات , اما هر دو به طرز شگفت انگیزی در اصل ماهیت آن توافق دارند ! متاسفانه این دو نگرش دیدگاههای کمابیش حاکم بر روزگار ما هستند و همواره کسانی سعی کرده اند به کمک این دو نگرش مسئله را برای خودشان ساده و حل کنند و با زدن برچسبهای تکراری به طرف مقابل , هم کار حریف را یکسره کنند و هم خیال خودشان را از دغدغه فکری و اندیشیدن جدی آسوده سازند! به نظر می رسد , این دو دیدگاه همان قدر که افراطی و غیر واقعی هستند , جز دامن زدن به سوء تفاهمها حاصلی ندارند و مطلقا به فربه شدن ادبیات معاصر ایران و رشد آن کمکی نمی رسانند. ادبیات انقلاب ، چنان که گذشت ، گستره ای نامشخص و تحدید ناشده دارد. به یک اعتبار همه آثار پدید آمده در چند دهه اخیر را می توان ادبیات انقلاب یا ادبیات " دوران انقلاب " دانست و همه جریانها و طیفهای مختلف را در زیر چتر آن قرار داد و هم می توان با یک نگاه حداقلی , تنها نوعی ادبیات جانبدارانه خاص را مصداق آن شمرد. اما اگر کمی دقیق تر بنگریم و آثار شاعران و نویسندگان اصیل انقلاب را ملاک قرار دهیم , این مشخصه ها را می توان در تعریف ادبیات انقلاب تشخیص داد و در نظر گرفت: ۱. ادبیات انقلاب همیشه ادبیاتی آرمانگرا و عدالت خواه است و این ویژگی باعث می شود که این ادبیات همواره نسبت به ناهنجاریها و نابسامانیها و بی عدالتی ها معترض بماند. بر این اساس ادبیات سازشکار و توجیه گر , حتی اگر خود را مصداق ادبیات ناب انقلابی هم بداند , خارج از مقوله و محدوده ادبیات انقلابی خواهد بود! ۲. ادبیات انقلاب ادبیاتی است مردمی – البته نه به معنی پوپولیستی آن - که به دردهای مردم حساس است و طبعا برای ارتباط با مردم از زبان و بیانی نزدیک به زبان آنها بهره می برد. ۳. ادبیات انقلاب در دوره هایی از حیات خویش , بویژه در دوران اختناق , بیشتر به نوعی تمثیل گرایی گرایش نشان می دهد. این تمثیل گرایی هم به واسطه محدودیتها و سانسور جلوه می کند و هم به واسطه جوهره ادبیات که همواره با نوعی ابهام توام است. ۴. ادبیات انقلاب قالب خاصی را برنمی تابد و از همه امکانات موجود برای بیان مفاهیم خویش کمک می گیرد. بر این اساس همه قالبهای نو و سنتی می تواند محتوای این نوع ادبیات را در بربگیرد. توجه انقلاب به سنتهای گذشته را نباید به معنی گذشته گرایی و نفی مفاهیم مدرن تلقی کرد , چرا که اساسا "انقلاب" ( به معنی revolution ) مفهومی امروزی است و اسلامی بودن یا ملی بودن آن را باید در همین چهارچوب ارزیابی کرد. هدف ادبیات انقلاب ، مثل اصل آن ، در واقع ، بازخوانی دیروز در آینه امروز و بومی کردن مفاهیم امروز بر اساس سنتهای اصیل گذشته است ، نه نفی امروز و پرداختن به گذشته که مفهومی جز بازگشت و ارتجاع ندارد ! ۵. ادبیات انقلاب اسلامی به واسطه محتوای خودش به مضامین اسلامی و قرآنی و اشارات عرفانی توجه ویژه ای دارد و در این میان نگاه حماسی به مذهب و مخصوصا حادثه بزرگ عاشورا جایگاه ویژه ای در منظومه فکری ادبیات انقلاب احراز می کند. آنچه نوشته آمد شاید مشخصه های اصلی ادبیات انقلاب باشد و یقینا مولفه های دیگری را می توان در تعریف این پدیده در نظر گرفت. اما دو نکته مهم : الف ) تمام آنچه برشمردیم ویژگیهای "ادبیات" انقلاب بود که با فرض "ادبیات بودن" بر آن حمل می شوند. طبعا آثار کم مایه و شعاری و فاقد ادبیت لازم تخصصا از این مقوله خارج اند. ب ) تمام ویژگیهای یادشده به شدت نسبی هستند , مثلا اگر گفتیم زبان ادبیات انقلاب "مردمی" است , بدین معنی نیست که شاعر و نویسنده انقلابی نمی تواند یا نباید "نخبه گرایی" کند و زبانی ویژه "مخاطبان خاص " را برای آثار خویش برگزیند , و اگر گفتیم ادبیات انقلابی ادبیاتی است آرمانگرا و متعهد به رنجهای انسانها و ستیزه گر با هر بی عدالتی , نباید این گونه تلقی شود که شاعر و نویسنده انقلابی تافته ای جدا بافته است و هرگز نباید فارغ از دغدغه های اجتماعی ، به احساسات شخصی و مثلا عاشقانه بپردازد!! مهم این است که شاعر و نویسنده انقلابی آرمانهایش را فراموش نکند و احیانا در مقابل آنها نایستد و در تعامل با قدرتها نه با قهر و عافیت طلبی از مسئولیتهایش شانه خالی کند و نه با مماشات و سازشگری به جزئی خنثی و تزیینی از نظام حاکم بدل شود! |
||
|
|
شنبه 19 بهمن1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|||||||
|
آنچه از آن مال در این صوفی است استادان محترمی که این بیت از مخزن الاسرار را شرح کرده اند , اتفاق نظر دارند که نظامی از "الف" و "میم" نظر به مفاهیم مستهجنی داشته که از ذکر آن معذوریم و خواننده محترم را – در صورت ضرورت - به حواشی مرحوم وحید دستگردی و دکتر زنجانی و دیگران ارجاع می دهیم.با توجه به همین برداشت از بیت است که استادان محترم در دانشکده های ادبیات , عموما از شرح و تدریس این بیت شانه خالی می کنند یا با شرم و حیای استادانه خاصی به اجمال از آن در می گذرند! آیا واقعا چنین است و نظامی از الف و میم مزبور ، رندانه ، کلمات غیرقابل ذکری را در نظر داشته که در چاپ دیوان - مثلا - ایرج میرزا از آنها با نقطه چین[....] یاد کرده اند؟! متاسفانه شارحان محترم و بزرگوار هیچ دلیل و مستندی برای دریافت خویش ذکر نفرموده اند تا امکان داوری علمی در مورد سخن آنان فراهم باشد. [ما هم که خاطری پاک و بی آلایش داریم , هر چه به ذهنمان فشار می آوریم رابطه الف کوفی و میم دبیر را با کنایات مگو درک نمی کنیم!!] اما مفهوم بیت چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید مفهوم الف کوفی و میم دبیر را با توجه به شواهد توضیح دهیم: الف - در برابر شین - که سه نقطه دارد و حرف ثروتمندی است , از خود هیچ ندارد. و نماد فقر و تهی دستی است. سنایی سروده است:
و انوری می گوید: با کرَم او الف که هیچ ندارد و این بیت مثنوی را هم ببینید که به مفهوم الف و میم اشاره ای گویا دارد: چون الف چیزی ندارم ای کریم مقصود از میم دبیر یا کاتب نیز در اصطلاح خوشنویسان قدیم "میم مطموس" یعنی چشم بسته و کور در خط رقاع است که می تواند یادآور نقطه و صفر باشد. این مفهوم در "میم مطوق" که نسخه بدل دیگر بیت است ، شاید قوی تر به نظر برسد ، چرا که "طوق" با صفر بی مناسبت نیست.خاقانی سروده است : هست مطوق چو صفر خصم تو بر تخت خاک و به همین دلیل است که سنایی الف کوفی را به فقر و عریانی موصوف می داند: معروف به بی سیمی, مشهور به بی نانی در مورد میم دبیر یا کاتب به این دو شاهد - باز هم از خاقانی - توجه فرمایید که در هر دو بر نبودن چشم در نگارش آن تاکید شده است. این ویژگی ، چنان که آشکار است در میم دبیران دیده می شود و شامل همه انواع میم نمی شود: ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان ... وز سر ناوک اجل صورت بخت خصم را این نکته را نیز بیفزاییم که در مورد معنی الف کوفی در فرهنگها اتفاق نظر وجود ندارد. برخی همان معنای مورد نظر شارحان محترم را متذکر شده اند و در مآخذی , مثل برهان قاطع و غیاٍث اللغات , الف کوفی "کنایه از هرچیز خمیده و کج" دانسته شده که لابد به نوع خاصی از کتابت الف در خطوط قدیمی اشاره دارد. البته اگر این معنا مد نظر نظامی بوده باشد , هر گونه برداشت کج اندیشانه را منتفی می کند. کما لایخفی علی المتاملین!! بنا بر آنچه گذشت , نظامی به سادگی و با توجه به نمادهای حروف در فرهنگ خوشنویسان و دبیران قدیم، به فقر و ناداری شخصیت قصه خودش (صوفی) و صفر و تهی دست بودن وی اشاره دارد!مقصود شاعر آن است که از مال مورد نظر( اموال به ودیعه نهاده شده حاجی) در دست این صوفی ، تنها الف کوفی و میم دبیر باقی است که این دو نیز معادل صفر و هیچ اند.بنابراین هیچ معنای مستهجن و به دور از ادبی در این بیت وجود ندارد ، و نهایت اینکه معنای مورد نظر شارحان محترم را احیانا تنها به عنوان یک مفهوم فرعی و ایهامی می توان پذیرفت که به بیت پرتوی از طنز تابانده است !
بعد از تحریر: این بحث سبب خیر شده و استاد ابن محمود مطلبی در باب نشانه شناسی حروف تقریر فرموده اند که شیرین و خواندنی است. اینجا را کلیک بفرمایید! |
||||||||
|
|
سه شنبه 19 آذر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
از دست بوس میل به پابوس کرده ای ترقی معکوس که عبارت رندانه و طنزآلود تنزل است , گویا از دوران صفویه به این سو رواج یافته است.وقتی می گویند فلانی ترقی معکوس کرده یعنی دستخوش ادبار و بازگشت شده و نه تنها از خود رشدی نشان نمی دهد , بلکه هر روز دچار پسرفت نیز می شود. همین اصطلاح در یک رباعی منسوب به ابوسعید ابوالخیر( متوفی ۴۴۰ ه ق) نیز آمده است : مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم القصه در این چمن چو بید مجنون اما به قول استاد شفیعی کدکنی : ابوسعید از "شاعران بزرگی است که صاحب دیوانهای مشهورند ولی هرگز شعر نگفته اند " و آنچه در دیوانها به او منسوب است جز یکی دو رباعی در واقع از او نیست.[اسرار التوحید ، بخش اول ، مقدمه مصحح ، ص صد و پنج ] همین رباعی نیز , چنان که رباعی شناس محقق روزگار ما ،جناب سید علی میرافضلی ، بر آن اند , از یکی از شاعران دوره صفوی است ! بیدل سروده است: ناله در ِ عجز زد ز عجز ِ رسایی البته این را هم بیفزاییم که مشابه این مضمون به شکل "سیر معکوس " در سخنان شیخ محمود شبستری (متوفی ۷۲۰ ه ق) نیز سابقه دارد : هر آن کس را که ایزد راه ننمود گهی از دَور دارد سیر معکوس ضمنا ترقی معکوس را احیانا با تعبیر " واترقیدن" هم بیان کرده و در کتابهای لغت این شاهد را برایش آورده اند : هر که بینی ترقیی دارد کلیم همدانی(متوفی ۱۰۶۱ ه ق) نیز از ترقی معکوس با تعبیر "ترقی واژون" یاد کرده است: مرا همیشه مربی چو طالع دون بود در روایات اسلامی، کسانی که دچار ترقی معکوس اند و" امروزشان بدتر از روز پیش" است "ملعون" خوانده شده اند! و متاسفانه اوضاع به گونه ای است که برای بیان حال و روز روحی و اخلاقی و اجتماعی برخی از ما , تعبیری رساتر و تلخ تر از "ترقی معکوس" نمی توان یافت. |
||
|
|
جمعه 15 آذر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در غزل پست قبلي كه به مقتضاي مفهوم ، تغييري در رديف داده شده و در بيت آخر "بود" به "شد" مبدل شده بود ، تعدادي از دوستان تصور كرده بودند كه اشتباه تايپي صورت گرفته و تعدادي از اساتید نيز اين كار - يا به قول برخي از دوستان "شگرد" - را از جانب بنده رفتاري "جوانانه" و در راستاي گرايش به غزل پست مدرن ارزيابي فرموده بودند!! مثلا كمال اسماعيل اصفهاني(متوفی ۶۳۵ ه ق ) در قصيده اي با مطلع: سپيده دم كه نسيم بهار مي آمد در لابه لاي سخن "مي آمد" را به "مي آيد" تغيير داده و گفته است: ز بهر حال ز ماضي شدم به مستقبل زهي رسيده به جايي كه پيش دانش تو البته همان گونه كه مشاهده مي شود اين تبدیل ناگهاني نيست و شاعر با چراغ زدن و اعلام ، اين تغيير مسير را انجام داده است. خواجه نصير طوسي نيز در معيار الاشعار با اشاره به موضوع رديف در شعر فرموده است: در مورد اين موضوع مراجعه بفرماييد به توضيحات سودمند آقاي رحيم مسلمانيان در كتاب پارسي دري.
در نظرسنجی بلاگفا فصل فاصله یکی از وبلاگهای برتر در زمینه هنر و ادبیات شناخته شده است. |
||
|
|
چهارشنبه 6 آذر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در تاریخ بیهقی , آنجا که مردم ری می خواهند نهایت فرمانبری خود را از سلطان مسعود نشان بدهند , این عبارت را از زبان خطیب خویش به او ابراز می کنند : امروز بنده و فرمانبردارند...و اگر امروز که نشاط رفتن کرده است , تازیانه ای اینجا به پای کند , او را فرمانبردار باشیم! معنای سخن مردم ری اجمالا معلوم است , اما اگر بخواهیم منظور دقیق آنها را دریابیم نیازمند مقدماتی است که آن را باید در دیگر آثار تاریخی و ادبی جستجو کرد.ابن فقیه همدانی , مورخ و جغرافی نگار و ادیب بزرگ ایرانی در قرن سوم در کتاب البلدان داستانی از شاپور – پادشاه ساسانی – (حکومت : 241 / 272 م ) نقل می کند. در بخشی از این ماجرا شاپور که مدتی را در جامه رعیت و به دور از سلطنت زندگی کرده بود , وقتی مطمئن شد که روزگار شوربختی و وبال عمر وی به سرآمده و دوران بخت و اقبال وی , طبق پیشگویی ستاره شناسان , فرا رسیده , بار دیگر جامه پادشاهی بر تن می کند و از پدر همسرش می خواهد که تازیانه او را از سردر دهکده بیاویزد. بخشی از ترجمه عبارت ابن فقیه از این قرار است : پس آن گاه تازیانه ای که به همراه داشت برگرفت و به پدر همسرش داد و گفت : " این تازیانه را بر در دهکده بیاویز و بالای باروی دهکده رو و بنگر که چه می بینی." و آن مرد چنین کرد . لختی درنگ کرد. سپس فرود آمد. گفت : " ای شهریار , لشکری انبوه را می بینم که در پی یکدیگر می آیند." هنوز چندی نگذشته بود که لشکر , گروه گروه ,در رسیدند و هر سوار که تازیانه پادشاه را می دید , از اسب خویش فرود می آمد و آن را نماز می برد. در شاهنامه فردوسی , بخش پادشاهی بهرام گور , آنجا که بهرام , به صورت ناشناس مهمان زن و مردی از رعایای خود شده , وقتی می خواهد خود را معرفی کند , از میزبان خود می خواهد که تازیانه او را بر درگاه خانه بیاویزد: ...ازان شیربا شاه لختی بخَورد که این تازیانه به درگاه بر ازان پس ببین تا که آید ز راه خداوند خانه بپویید سخت همی داشت آن را زمانی نگاه هرآن کس که این تازیانه بدید پیاده همه پیش شیب دراز زن و شوی گفت این بجز شاه نیست و همین ماجرا در داستان دیگری هم از حوادث روزگار این پادشاه تکرار می شود: چو خورشید تابنده بفراخت تاج پرستنده تازانه شهریار سپه را ز سالار گردنکشان سپاه انجمن شد به درگاه بر هر آن کس که تازانه دانست باز از آنچه گذشت می توان نتیجه گرفت: تازیانه پادشاهان از لوازم شناخته شده آنان و از نمادهای تاجوری و سلطنت بوده است به گونه ای که بر اساس یک رسم کهن , وقتی تازیانه پادشاه در جایی آویخته می شد , سربازان و سپاهیان و رعیت , مجبور به ادای احترام به آن و بدین وسیله ابراز وفاداری نسبت به او بوده اند. در عبارت تاریخ بیهقی نیز مردم ری , از طریق یادآوری این رسم کهن که گویا در درباهای ساسانی نیز رواج داشته , قصد آن داشته اند که بگویند فقط تازیانه مسعود را به عنوان نماد سلطنت می شناسند و تنها او - و نه آل بویه و دیگر رقبای او را - به امارت قبول دارند.
بازتاب انتشار
در خبرگزاریهای: |
||
|
|
دوشنبه 13 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
واژه هایی چون "درد" و "رنج" بی آنکه از طراوت و سرزندگی شعر او بکاهند , از کلمات پربسامد در شعر قیصر امین پور هستند.زندگی امین پور , بویژه در سالهای پایانی , آمیخته با دردی توانسوز بود. او درد را در سالهای واپسین خویش , لحظه به لحظه و در بستر ریاضتی شگفت , زندگی کرد . او خود سروده است: من تو می توانی دردهای امین پور از جنس دردها و دغدغه های بسیاری شاعران دیگر نبود. دردهای او "چامه" و "چکامه" نبودند که قیصر آنها را چون دیگران " به رشته سخن" در آورد. دردهای او "نهفتنی و نگفتنی" بودند , یعنی از جنس سخن و واژه نبودند که بتوان آنها را به سادگی گفت و سرود. او حرفهای آن شاعران دیگر را سطحی تر از آن می دید که خود لب به سرودن آنها بگشاید: این دردها به درد دل من نمی خورند شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان درد قیصر، در معنی متعالی خویش، دردی ازلی بود , دردی مرده ریگ نیاکان وی که همگی پرورده رنج و درد بودند و فرهنگ این سرزمین را پی نهاده اند: هفتاد پشت ما از نسل غم بودند قوم و خویش من همه از قبیله غم اند و این درد سرنوشت او و "نام دیگر" اوست: اولین قلم دست سرنوشت درد حرف نیست قیصر شاعری آرمانگرا بود و بخشی مهم از دغدغه های او به دردهای اجتماعی و رنجهای هم نسلان او مربوط می شد : اگر داغ دل بود ما دیده ایم او زخم خورده چپ و راست سیاسی و اجتماعی بود و از هر طرف در معرض آسیب جریانهای مختلف قرار داشت.از جمله , هم ظاهر بینان و خشک اندیشان از او دل خوشی نداشتند و هم , بی آنکه هرگز از مزایای انتساب به جریان شعر انقلاب , چون برخی دیگر, کیسه ای دوخته یا منفعتی برده باشد.در معرض تهمتهای مدعیان روشنفکری قرار داشت. جرم او در این میانه تنها این بود که خودش بود و مستقل فکر می کرد: جز همین زخم خوردن از چپ و راست جرمم این بود من خودم بودم او در حالی که "الفبای درد از لبش می تراود"(همان ,ص 104) در هجوم این همه درد , همواره به "عشق" پناه می برد و فکر می کند که "عاقبت هجوم ناگهان عشق / فتح می کند / پایتخت درد را " (آینه های ناگهان , ص 20) و همه جا , حتی در میان انبوه کاغذها و پوشه مدارک اداری و غیر اداری و... به دنبال " یادداشتهای درد جاودانگی" است که هم نام یک کتاب است و هم به درد ازلی انسان ایهام و اشارت دارد: پس کجاست؟ او همواره دردهای انسانی و اجتماعیش را فریاد زد : نعره زدم عاشقان گرسنه مرگند اما حاشا که هرگز از درد جسمانی خویش که هر روز و هر لحظه وجود او را چون شمع ذوب می کرد ننالید و از آن دم نزد: درد تو به جان خریدم و دم نزدم از حرمت درد تو ننالیدم هیچ اما دردهای اجتماعی قیصر، اگر چه مثل مردم زمانه محصور در دغدغه های رایج نان و آب و...نبود , اما درد مردم زمانه بود. دردی ژرف و مقدس..او نمی خواست و نمی توانست در سطح بلغزد و دردهای اجتماعی را جار بکشد و شعارگونه تکرار کند. او مثل هر روشنفکر اصیلی از دردها و دغدغه های عامیانه برکنار بود , اما عمیقا درد مردمی را که "چین پوستینشان " و "رنگ روی آستینشان" و "نامهایشان" و "جلد کهنه شناسنامه هایشان" درد می کرد , از نزدیک می فهمید , ولی در عین حال ،دردهای او فراتر و ژرف تر از این همه بود: دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم دردهای پوستی کجا؟
سید نوشته بود:
دنیا بدون طاهره ناپاک است... |
||
|
|
جمعه 3 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
بسیاری از عالمان گذشته , از روزگار خواجه نصیرالدین طوسی- در شرح منطق اشارات _ به این سو بر آن بودند که در تحقق دلالت تصدیقیهّ الفاظ بر معانی خودشان ، علاوه بر علم به وضع لغوی " اراده متکلم" نیز شرط است. شماری از عالمان اصول در "مبحث الفاظ" که از مباحث جدی و خواندنی اصولی است این نکته را مطرح کرده اند که واژه هایی که ناخواسته و بدون اراده گوینده بر زبان جاری می شود , مثل هذیان و سخنان افرادی که در خواب سخن می گویند ، فاقد "دلالت" است. مرحوم محمدرضا مظفر [ اصول الفقه ,ج1 , ص 19 ] _ از اصولیان معاصر- با تمثیلی جالب این ادعا را مدلل ساخته است. او می گوید: دلالت کلمات بر معانی خودشان از قبیل دلالت تابلوهای راهنمایی و رانندگی بر مدلول آنهاست. ما وقتی واژه ای را می شنویم یا می خوانیم , از لحاظ نحوه دلالت ، درست مثل وقتی است که با تابلو یی در خیابان مواجه شده باشیم. بدیهی است که تابلوها و نمادهایی از این دست ، تا زمانی دارای دلالت هستند که همراه با "قصد" به کار رفته باشند. به عنوان مثال ، تابلوهای "توقف ممنوع" یا "گردش به چپ ممنوع" یا انواع چراغهای راهنمایی , در خیابانها و چهار راهها و در محلهای از پیش تعیین شده ، صاحب دلالت اند و هرگز کسی در برابر تابلوی که - مثلا - در انبار اداره راهنمایی و رانندگی یا بیابانی بی عبور و مرور بر زمین رها شده یا در گوشه ای از کارگاه رنگ آمیزی بر زمین افتاده , درنگ نمی کند و فرمان آن را به جد نمی گیرد! البته بدیهی است که چنین تابلوهایی هرگز بی "مفهوم" نیستند. به عقیده عالمان اصول ، مفهومی که از این تابلوها و کلماتی که بی قصد و اراده بر زبان جاری شده اند , دریافته می شود , چیزی از جنس "تداعی معانی" است , و میان دلالت و تداعی معانی تفاوت بسیار است! اینک و پس از مقدمه ای که گذشت به سراغ گزاره ها و عبارات و کلمات شعری می رویم. پرسش این است: "عبارات شعری چگونه عباراتی هستند؟" آیا شعر سخنی است که اندیشیده شده و همراه با "قصد" قبلی بر زبان شاعر جاری می شود یا شاعر در فرایندی پیچیده و از پیش تعیین نشده به مفهوم و مضمون و قالب بیانی و زبانی می رسد و در فضایی مه آلود یکباره به مکاشفه شعر دست می یابد؟ بدیهی است که بسیاری از آنچه ما به عنوان شعر می شناسیم – از قبیل سروده های تعلیمی - از قسم اولند , یعنی مضمون و قالب و زبانی از پیش اندیشیده و برساخته دارند, اما ابیات بسیاری نیز هست که بی هیچ اندیشه و قصد قبلی , از قعر اقیانوس "ناخودآگاه" شاعر می جوشند و خود را بر ذهن و زبان شاعر تحمیل می کنند. آیا این سروده ها دارای دلالت هستند یا آنها را باید - به دلیل عدم اراده و قصد متکلم در بیان - فاقد دلالت خاص دانست؟ به نظر می رسد سروده های نوع دوم , اگر آنها را بتوان "گزاره" خواند , گزاره هایی فاقد دلالت تصدیقی هستند , حداکثر این است که فقط مفاهیم و احساسات سیالی را از باب تداعی معانی و "دلالت تصوریه" به ذهن ما جاری می کنند.چنین سروده هایی ، چنان که در این بیت مشهور و منسوب به مولوی آمده ، حاصل نوعی ناهشیاری شاعرند : تو مپندار که من شعر به خود می گویم این گونه سروده ها همواره مفاهیم گسترده ای را به ذهن می رسانند و بر مصادیقی بی نهایت قابلیت انطباق دارند. از این روست که عین القضات پس از آوردن چند بیت می گوید: جوانمردا این شعرها را چون آیینه دان. آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود, اما هر که در او نگاه کند , صورت خود تواند دید. همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست, اما هر کسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویی شعر را معنی آن است که قایلش خواست , و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود , این همچنان است که کسی گوید : صورت آیینه , صورت روی صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود باز مانم. [ نامه های عین القضات همدانی , ج 1 , ص 216] البته همان گونه که گفتیم , همه آنچه ما به عنوان شعر می شناسیم این قابلیت را ندارد و این ویژگی تنها در سروده هایی یافت می شود که آنها را "شعر ناب" می توان نامید. به همین دلیل است که عین القضات می گوید : ای برادر این شعرها را [ و نه هر شعری را] چون آیینه دان! |
||
|
|
جمعه 19 مهر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دور دنیا در هشتاد روز برای ما حکایت بسیار آشنایی است. این رمان پر حادثه که به سال ۱۸۷۳ م نوشته شده در شمار بهترین رمانهای ژول ورن ، نویسنده مشهور آثار علمی و تخیلی است. یک ماجراجوی انگلیسی با رفقای خود شرط میبندد که دور دنیا را در 80 روز بپیماید. او در این سفر حوادث غریبی را پس پشت می افکند و سرانجام بعد از گذشت هشتاد و یک روز خود را به مقصد می رساند و با یقین به اینکه یک روز دیرتر از وقت مقرر به وعدهگاه رسیده ، خود را بازنده میپندارد و تسلیم نومیدی میشود. اما زود به اشتباهش پی میبرد و متوجه میشود که سفر از غرب به شرق کره زمین باعث شده است تا 24 ساعت اضافه بیاورد و بنابراین شرط را نباخته است. این موضوع که سفر از غرب به شرق چنین نتیجه غیرمنتظره ای را دربر دارد ، در واقع نکته غافلگیر کننده داستان است. شاید برخی تصور کنند که آگاهی به این موضوع نکته جدیدی است که ژول ورن و یا دانشمندان روزگار وی به آن پی برده بوده اند یا محصول نگاه علمی پس از رنسانس است ، اما قطعا چنین نیست و جغرافیدانان و منجمان از قدیم به این موضوع آگاهی داشته اند. به عنوان مثال برخی از شارحان ، این بیت از انوری را در توصیف چابکی و سرعت اسب ممدوح ، ناظر به همین اطلاع علمی می دانند: زمانه سیری کامروزش ار برانگیزی ابوالحسن فراهانی - یکی از شارحان دیوان انوری و سخنوران قرن یازدهم - در مورد این بیت نوشته است: "در هیات قدیم مسلم است که اگر سه کس که در نقطه ای از زمین فراهم آمده اند ، یکی همان جا بماند و دیگری از آنجا رو به مشرق و سومی به سمت مغرب برود ، و این دو تن یک دور زمین را بگردند و به همان نقطه اجتماع رسند ، اگر زمان نسبت به شخص ساکن جمعه بوده است، حین اجتماع مجدد آنها با یکدیگر ، نسبت به کسی که به مشرق رفته است ، روز شنبه و نسبت به آن که به مغرب رفته است پنجشنبه خواهد بود." گمان می کنم این مختصر در توضیح مطلب کافی است. برای اطلاع بیشتر در مورد بیت انوری و مفهوم آن رجوع فرمایید به کتاب ارزشمند شرح لغات و مشکلات دیوان انوری از استاد مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی. |
||
|
|
دوشنبه 4 شهریور1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
همه نحویان و دستور نویسان در اینکه " زمان " چزئی از مدلول ساخت و صیغه فعل است اتفاق نظر دارند و معمولا فعل را این گونه تعریف می کنند : "کلمه ای است که کار یا حالتی را با قید زمان می رساند." بنابراین اگر کسی در این سخن که جمله دستور نویسان برآنند شک کند , برای بسیاری پذیرفتنی نیست . اما جالب اینجاست که جمعی از صاحب نظران نه تنها در این سخن به دیده شک نگریسته اند , بلکه آن را رسما انکار کرده اند! این جماعت , عالمان اصول فقه هستند . آنان به حکم دقت نظری که دارند به حقیقت فعل به گونه ای دیگر می نگرند. نخستین عالم اصولی که در نحوه دلالت فعل بر زمان مناقشه کرده است , سید شریف جرجانی ( متوفی 816 ه ق ) و نخستین عالم اصولی که رسما دلالت ذات فعل را بر زمان انکار کرده صاحب معالم (متوفی 1011 ه ق ) است. قول به عدم دلالت فعل بر زمان در قرن گذشته به صورت یکی از مسلمات علم اصول در آمده و عالمان بزرگی چون آخوند خراسانی ( متوفی 1329 ه ق ) به نحو گسترده ای بر صحت آن استدلال کرده اند. به نظر عالمان اصول , دلالت وضعی و لغوی ماضی و مضارع و امر , در نحوه دلالت این افعال بر زمان نقشی ندارد و آنچه یکی از ازمنه ثلاثه را مدلول فعل می سازد , همانا سیاق عبارت و قرائن بیرونی و امارات حالی و مقالی است. از این روست که می بینیم در بسیاری از موارد در سیاق یک عبارت، فعل ماضی معنی مضارع می دهد و در عبارتی دیگر، مضارع در جایگاه ماضی نشسته است.دلالت امر بر زمان حال نیز قطعی نیست و چه بسا بر طلب انجام دادن کار در آینده دلالت دارد.اینها قرائنی است که نشان می دهد مفهوم زمان در ذات و به اصطلاح "حاقّ" فعل نیفتاده است. بنابر این ،هر یک از صیغه های ماضی و مضارع , به حسب قرائن و موارد , می تواند بر تک تک زمانهای سه گانه دلالت کند و هیچ یک از این صیغه ها به حسب ساخت , به زمان خاصی تعلق ندارد. آنچه گذشت خلاصه ای اشاره وار از یک بحث پیچیده بود که علاقه مندان می توانند استدلالها و تفصیل آن را علاوه بر آثار اصولی , در کتاب البحث النحوی عندالاصولیین نوشته مرحوم دکتر مصطفی جمال الدین ( انتشارات هجرت , قم , 1405 ه ق ) و ترجمه بخشی از این کتاب به قلم نگارنده - منتشر شده در فصلنامه میراث جاویدان ,( بهار 1377 شماره 21) - پیگیری کنند. اما غرض اصلی از این بحث کوتاه ،علاوه بر آشنا ساختن خواننده گرامی با یک مفهوم دقیق ادبی , نحوی و اصولی , توجه به این نکته بود که عالمان گذشته , بویژه اصولیها , سخنان ناشنیده یا کمتر شنیده ای دارند که می تواند در تحقیقات مربوط به دستور زبان و و نیز مباحث زبان شناسانه و نحوه دلالت الفاظ و ..سودمند افتد. متاسفانه دیدگاههای این دانشمندان , به دلایلی , از جمله پیچیدگی بیان و فنی بودن بیش از حد و بهره مند نبودن از بیان امروزی و نیز کم حوصلگی مخاطب کمتر مورد توجه اهل تحقیق قرار گرفته است. |
||
|
|
چهارشنبه 29 خرداد1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
مطالعات ادبی در روزگار ما تا حدود زیادی جولانگاه " مشهورات" است. مشهورات گزاره هایی هستند که بیش از آنکه متقن و مبرهن باشند , مشهورند . مشهورات بیشتر به درد خطابه و برانگیختن احساسات می خورند . اهل خرد می دانند که بین شهرت و ارزش علمی یک اندیشه فاصله هاست و به قول یک سخن مشهور اما برهانی :" ربّ شهرة لا اصل لها"!! فارغ از مشهورات , گزاره ها و مقدماتی نیز هست که اگر چه بی اصلی نیستند , اما گویندگان آنها در فضایی از ابهام و گنگی از آنها بهره می برند. فراوان شنیده ایم که " عارفان و صوفیان با خرد در ستیزه اند و آب آنها با عقل در یک جوی نمی رود!" بی آنکه معلوم شود که این عارفان و صوفیان دقیقا چه کسانی هستند و آیا این داوری شامل همه اهل عرفان و تصوف می شود یا تنها فرقه هایی از آنان را در بر می گیرد و بی که دانسته شود آن عقل و خردی که عارفان با آن در ستیزه اند کدامین خردی را شامل می شود و کدامین تعریف یا حوزه از عقل را در بر می گیرد و ... یکی از مشهورات بسیار رایج در تحقیقات ادبی ما "خردگرایی ناصر خسرو" است.آنان که به معرفی این شاعر و قصیده سرای بزرگ می پردازند اغلب بر این ویژگی انگشت می گذارند و او را بر فراز اریکه عقل گرایی می نشانند. یکی از دلایل این محققان , علاوه بر آثار فلسفی ناصر , بسامد بالای تعبیراتی چون "خرد" در دیوان اوست: بر کن ز خواب غفلت پورا سر و اندر جهان به چشم خرد بنگر و.... اما به یک دلیل آشکار ناصر را نمی توان به معنی واقعی عقل گرا دانست : او یک متکلم اسماعیلی است و اسماعیلیه "اهل تعلیم " اند., یعنی بر آن اند که حقیقت و معرفت به دین را تنها می توان از جانب " معلم " که همانا "امام " اسماعیلی است دریافت کرد. براساس این تفکر خرد انسانهای معمولی از تلقی حقیقت محروم و در حجاب است. خرد آدمی با همه اهمیتی که دارد پرنده ای است که جز به تعلیم معلم و امام اسماعیلی و آشنایی با "تاویل" او هرگز بال نمی گشاید: پرّ خرد است علم تاویل پرّید هگرز مرغ بی پر؟! *** جز شرح و بیان او خرد را مبهم نشود هگرز منطق بر بنیاد آنچه گذشت ، ناصر بیشتر زهد گرایی است اهل " نقل" نه خردگرایی اهل عقل! دلیل گریز ناصر از عقل گرایی نیز چیزی نیست جز همین نقل گرایی او ، وگرنه به صرف گرایش اسماعیلی ، او را نمی توان از محدوده خردگرایی بیرون راند ، چرا که بین عقل گرایی و صرف باور داشتن به اندیشه ای خاص منافاتی وجود ندارد.
جالب اینجاست که در اوایل قرن بیستم ، دامنه این خردگرایی ادعایی به جایی رسید که برخی کوشیدند به مد زمانه و بر اساس ابیاتی سست و منسوب, از ناصر خسرو ماتریالیست و خردگرایی ملحد بیافرینند! (ادوارد براون , تاریخ ادبی ایران , ج ۲, ص ۲۴۲-۲۴۴ ) خردگرایی ناصر خسرو البته اندیشه تازه ای نیست که ناآشنایان با دیوان و اندیشه های او آن را در دهه های اخیر رواج داده باشند و این باور به قرنها قبل که اسطوره این حکیم اسماعیلی در اذهان شکل می گرفت باز می گردد. به عنوان مثال ،برخی او را دوست و همنشین ابن سینا دانسته و او را در حکایتی مجعول در برابر عارفی چون ابوالحسن خرقانی به دفاع از ساحت عقل واداشته اند! ( رک: ناصر خسرو , لعل بدخشان , ص ۴۴-۴۵) |
||
|
|
دوشنبه 20 خرداد1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در ارتباط بین شعر و نقاشی همین بس که قرنها پیش, جاحظ شعر را نوعی نقاشی و گونه ای تصویرگری با کلمات دانسته است. پاره ای سروده ها دقیقا یک تابلو نقاشی را پیش چشم ما مصور می کنند. بسیاری از سخنوران زبان فارسی یقینا با عوالم نقاشی و نگارگری بیگانه نبوده اند و در تصویرسازیهایشان از عناصر موجود در نقاشی های ایرانی فراوان بهره برده اند. علاوه بر جذابیتهای ظاهری تابلوها , همواره عواملی در زوایای خطوط و در سایه روشن رنگها وجود داشته که نگاه شاعران را به جود جلب می کرده است. از این عوامل می توان به پارادکسی اشاره کرد که میان "شتاب" و "سکون" در نقاشی ها جاری است. آهویی که بر پرده نقاشی یک شکارگاه از برابر شکارچی می گریزد , با "شتاب ساکن " خویش تمثیلی از این پارادکس شگفت است. واعظ قزوینی چه زیبا سروده است :
![]() رم اهوی تصویرم شتاب ساکنی دارم ! و چهره ها و تصاویر با حالت یکنواختی که بر پرده نقاشی دارند , نمودار نوعی "حیرت " اند.تاثیر تبریزی سروده است: حیرت از دیده من پا نگذارد بیرون پرده چشم من و پرده تصویر یکی ست! در نگاه بیدل دهلوی بلبل تصویر نیز با "بال رنگ" پرواز می کند. راستی وقتی رنگ "می پرد" چرا پرواز بلبل تصویر ناممکن باشد؟! نیستم بی سعی وحشت با همه افسردگی بلبل تصویرم و تا رنگ دارم می پرم! به نظر صیدی طهرانی : صورت دیوار هم در عالم خود زنده است هر کسی را جامه هستی به رنگی داده اند! با این مقدمه شما را با ابیاتی آشنا می کنیم که هریک به گونه ای تصویرگر رابطه شعر و تصویرند: آب تصویر: ناله من ز ناتوانیها بی صداتر ز آب تصویر است(واعظ قزوینی) ابر تصویر : گریه ظاهر نشود دیده حیرت زده را ابر تصویر به صحرای دگر می بارد (قاسم مشهدی) چمن تصویر : هیچ کس را گل امیدی از آن بر سر نیست باغ بی حاصل دنیا چمن تصویر است! (ناظم هروی) دیده تصویر : مرا بر لب نفس از ضعف , چندان دیر می آید که پنداری نگاه از دیده تصویر می آید ! (قاسم مشهدی) غنچه تصویر : سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد نفس صبح چه با غنچه تصویر کند ؟! (صائب) گل تصویر : ز چشم اهل تحیر نشان اشک مخواه که کس گلاب نمی گیرد از گل تصویر(بیدل دهلوی) محفل تصویر : پاس دلبر بزم ما را محفل تصویر کرد کز حیا تا آخر مجلس به سرگوشی [= نجوا] گذشت ( اشرف مازندرانی ) مردم تصویر : داریم همچو مردم تصویر در جهان بیداریی که فرق ندارد ز خواب ما (عالی شیرازی) مرغان تصویر : نغمه خاموشی ست مرغان گل تصویر را با خیال او دم از گفتار می باید کشید ( صیدی طهرانی) مطرب تصویر : با وجود حیرت از ذکر تو غافل نیستیم مطرب تصویر را در پرده هست آهنگها (نجیب کاشانی) |
||
|
|
شنبه 4 خرداد1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
تلقی امروزی از متون ادبیات گذشته نوعی مغالطه جدی است که بر بررسی های ادبی این روزگار سایه افکنده است. کم نیستند کسانی که کوشیده اند مفاهیم کاملا امروزی را از متون گذشته استنباط کنند و دغدغه های انسان امروز را به شاعرانی که قرنها پیش به خاک رفته اند نسبت بدهند. از این جمله می توان به بررسی های پردامنه ای اشاره کرد که در گذشته نه چندان دور تلاش می کرد اصول دیالکتیک و آموزه های مارکسیسم را از دل مثنوی مولانا و دیوان حافظ و….بیرون بکشد یا فردوسی را - بر اساس همان اصول - به خاطر مخالفت با طبقات زحمتکش و حمایت از مظاهر فئودالیسم محاکمه کند!! امروزه نیز یافت می شوند مدعیان پر هیاهویی که مبانی تفکرات فیلسوفان مدرنیته را با شعبده ای غریب از دل مثنوی مولوی و دیگر آثار ماقبل مدرن بیرون می آورند! این جماعت گویا خود را در برابر این پرسش ساده ملزم به پاسخ نمی بینند که مولوی یا حافظ و سعدی و فردوسی و دیگران , با آن مبانی تفکر که می شناسیم , چگونه می توانسته اند مثل مردم این روزگار بیندیشند و دغدغه هایی را داشته باشند که در روزگار آنان سالبه به انتفاء موضوع بوده است ؟! این جماعت اگر آدمهای ساده دلی نباشند , گویا فقط به نوعی استفاده ابزاری از آثار پیشینیان برای تبلیغ باورهای های خودشان می اندیشند و گاه هیچ ابایی ندارند که حاصل دریافتهای آنان به طنز و ریشخند بینجامد !! در اینجا به نمونه های مشهور و غیرمشهوری از این استنباطها اشاره می کنیم و تلاش می کنیم سخن ما از نوعی طنز نیز – برای رفع تنوع ! –خالی نباشد! دل هر ذره را که بشکافی این بیت شعار سازمان انرژی اتمی است. بسیاری عقیده دارند که هاتف اصفهانی در این بیت به اصول شکافتن هسته اتم و تولید انرژی هسته ای اشاره کرده است ! بر این اساس , اگر آقای البرادعی به جای این همه کار در آژانس (!) کمی ادبیات فارسی می خواند متوجه می شد که این ملت از چند قرن قبل دنبال نصب سانترفیوژ و کسب تکنولوژی آب سنگین بوده و افکار خطرناکی را در سر می پرورده است !! بنی آدم سرشت از خاک دارد اگر خاکی نباشد آدمی نیست این بیت سعدی را همیشه این طور می فهمیده اند که آدمیزاده از خاک آفریده شده و اگر خاکی و متواضع نباشد آدمی نیست , اما اخیرا عده ای یاء "خاکی" و " آدمی" را نکره می خوانند و منظور سعدی را این جور ملتفت می شوند که اگر خاک دچار فرسایش بشود ، محیط زیست آسیب خواهد دید و نسل آدمیزاده هم مثل دایناسورها منقرض می شود. خداییش سعدی غیبگوی بزرگی بوده که قرنها قبل از به وجود آمدن اختلالات زیست محیطی معاصر و شکاف لایه اوزون آن را پیشگویی کرده است !
هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود
به عقیده برخی، مولانا بیدل دهلوی به استناد بیت بالا مدتها قبل از داروین نظریه تطور انواع را بیان کرده بوده و داروین در واقع ، کاری جز رونویسی از روی دست بیدل نکرده است !! مشتی اطفال نوتعلم را لوح ادبار در بغل منهید با این نگاه، منظور خاقانی لابد این بوده که بابا این لوحهای فشرده و این سی دی های مبتذل را در اختیار بچه های مردم , قرار ندهید و این قدر اخلاق خراب جامعه را فاسد نکنید خدا را خوش نمی آید !! مردم چشمم به خون آغشته شد در کجا این ظلم با انسان کنند؟ مقصودحافظ بر اساس این رویکرد به قرائت متون , بدون برو و برگرد حفظ حقوق بشر و مخالفت با تضییع آن در حکومتهای توتالیتر جهان سوم بوده است ! نفس برآمد و کام از تو برنمی آید فغان که بخت من از خواب در نمی آید به نظر برخی از این جماعت شک نباید بکنید که حافظ در هنگام سرودن این بیت عمیقا تحت تاثیر احساسات فرویدی بوده و در موقع سرودن بیت بعدی نیز به رقص دو نفری "والس" یا "تانگو" توجه داشته است:
|
||
|
|
جمعه 27 اردیبهشت1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند! مضمون کلی این رباعی آشکار است ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند! اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه این افسانه ها خود آن فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند ! آن را که به صحرای علل تاخته اند بی او همه کارها بپرداخته اند امروز بهانه ای درانداخته اند فردا همه آن بود که درساخته اند! "صحرای علل" این جهان است که همه پدیده های آن در چنبره نظام جبری علت و معلولی قرار دارد و هر گاه علت چیزی حادث شود بی تردید و بی اختیار معلول آن نیز در پی حادث می شود.بر این مبنا سرنوشت آدمی نیز در چهارچوب همین جبر قابل تحلیل است . بنابر این سرنوشت آدمی جز بازیچه جبری کور نخواهد بود. و البته حق با سراینده رباعی است اگر عنصر " اراده انسان " را از گردونه علت و معلولها حذف کنیم و آن را کاملا نادیده بگیریم! در دهر هر آن که نیم نانی دارد از بهر نشست آشیانی دارد نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد! معنی روشن است. کسی که از امکانات رفاهی تکه نانی مختصر دارد و خانه ای ...باید به همین مقدار بسنده کند و شادمان باشد.[ بدین ترتیب میزان به اصطلاح" خط فقر" در روزگار شاعر نیز معلوم می شود که عبارت بوده است از داشتن حداقل مصرف روزانه و خانه مسکونی !] اما مضمون زاهدانه رباعی کمی با روحیه خوش باشانه خیامی جور در نمی آید. شاید برای رفع این اشکال بتوان "نیم نان" در مصرع اول را معادل اصطلاح دیوانی قدما و معادل « نان پاره » نیز معنی کرد که به معنی « زمینی بوده که به افراد واگذار می شده تا از درآمد آن استفاده کنند. این عمل را " اقطاع " و "نان پاره " و بعدها "تیول " می نامیدند.» البته این برداشت با مضمون رباعیاتی چون :« یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد ...» کمی ناسازگار می نماید.
هم دانه امید به خرمن ماند هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
"درهم" مقیاس سکه نقره و " جو " کمترین واحد وزن زر است (یک قسمت از ۷۲ قسمت مثقال و یک شانزدهم دانگ ) یعنی کمترین میزان دارایی. مقصود از "دشمن" هم ، علی الظاهر ، مطلق وارث و مشخصا " فرزند " است!! |
||
|
|
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
فروغ فرخزاد در میان شاعران این روزگار « شاعری شهری» است. او دردها و دغدغه های انسان شهرنشین معاصر را بیش از هر کس درک می کند و به تصویر می کشد.به این دلیل او را باید یکی از مدرن ترین و امروزی ترین شاعر معاصر در عرصه " اندیشه " و "زبان" و "ساختار شعر" دانست. ذهنیت فروغ نه مثل نیما در روستاها و جنگلهای مازندران می گذرد و نه چون اخوان در حال و هوای خراسان کهن و پندارهای باستانی و " مزدشتی " جاری است و نه چون سپهری در فضای عرفان هند نفس می کشد و حتی از شاملو با آن زبان باستانگرای بیهقی وار بسیار امروزی تر می نماید! فروغ , بویژه در آغاز جوانی ، منتقد پرشور سنتهای اجتماعی و اخلاقی بود و با بیان بی پرده احساسات زنانه بر چهره هنجارهای رایج احلاقی و سنتی ناخن می کشید…البته کسانی هم – لابد قربة الی الله ! – فروغ جوان را در این عرصه تشویق می کردند.( در اولین تپشهای عاشقانه قلبم که نامه های او به پرویز شاپور است به برخی از این افراد , مثل شجاع الدین شفا و علی دشتی و سعید نفیسی که همه از صاحب منصبان فرهنگی آن دوره اند، اشاره شده است.) اما این تمامی ماجرا نیست. فروغ در سالهای کمال اندیشه و شعر خویش به منتقد دنیای مدرن و مناسبتهای حاکم برآن که چه بسا به مسخ انسان و ارزشهای انسانی در مسلخ ماشین انجامیده مبدل می شود. فروغ را بیشتر " شاعری ایستاده در مصاف هنجارهای اخلاقی" شناسانده اند و این بعد از شخصیت او - به عنوان منتقد مدرنیسم - مغفول مانده , لذا در اینجا به بازخوانی نمونه هایی از شعر او با این نگاه می پردازیم: فروغ در شعر" آن روزها رفتند" با بیانی نوستالژیک از فضاهای سنتی و قدیمی با حسرت یاد می کند و سرانجام از زنی سخن می گوید که " در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت " (تولدی دیگر ,ص 16 ), و فضاهای شهری امروز به غربت رسیده و" اکنون زنی تنهاست!" فروغ در" آیه های زمینی" که روایتی است سهمناک از دنیای آخرالزمانی بشریت امروز بر " مرگ خورشید " مویه می کند : خورشید مرده بود و هیچ کس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ایمان است! (همان , ص 95) او گاه به "این حقیقت یاس آور " اندیشه می کند که " زنده های امروزی چیزی جز تفاله یک زنده نیستند" (همان , ص 101) و معتقد است : شاید که اعتیاد به بودن و مصرف مدام مسکن ها امیال پاک و ساده انسانی را به ورطه زوال کشانده است ( همان , ص 102) اما شعر " ای مرز پرگهر" (ص 134 – 143) سراسر هجویه ای است بر زندگی مصرفی که در آن سالها با لفافه ای از وطن پرستی باسمه ای و " افتخارات تاریخی" بزک شده بود و تبلیغ می شد! او در شعر بلند " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از " ناتوانی دستهای سیمانی " سخن می گوید( ص 33) به نظر او زبان گنجشکان که "زبان زندگی" و طبیعت است در کارخانه که نمادی است ازدنیای صنعتی امروز می میرد: زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم زبان گنجشکان در کارخانه می میرد ( ایمان بیاوریم…ص 39) او در همین شعر از "جنازه های خوشبخت " می گوید که" در ایستگاههای وقتهای معین/ و در زمینه مشکوک نورهای موقت/ و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" , " در چار راهها نگران حوادث اند" و بناست چون قهرمان عصر جدید چاپلین" در زیر چرخهای زمان " له شوند! (همان , ص 41) او می پرسد: آیا " پیغمبران" _که گویا در اینجا فیلسوفان دنیای جدیدند – " رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آورده اند / و این انفجارهای پیاپی/ و ابرهای مسموم / آیا طنین آیه های مقدس هستند؟!" لذا او از انسان قرن بیستم که قدم به کره ماه می نهد می خواهد که " تاریخ قتل عام گلها" را بنویسد!( همان , ص 63)
شاعر تولدی دیگر در "پرنده فقط یک پرنده بود" پرنده را که نماد رهایی و زندگی است در برابر نمادهای زندگی مدرن ، مثل "روزنامه" و " چراغهای خطر " آورده است:
پرنده کوچک بود پرنده روی هوا در ارتفاع بی خبری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد (ص ۱۳۳) فروغ در "دلم برای باغچه می سوزد" توصیفگر نزاع سنت و مدرنیسم در جامعه ماست . او در کنار پدری که " از صبح تا غروب شاهنامه و ناسخ التواریخ می خواند " و نماد شخصیتهای منجمد سنتی در دیار ماست ، به خواهر و برادری اشاره می کند که از آن سوی بام افتاده اند و یکی " به فلسفه معتاد است " و ادعای روشنفکری دارد و دیگری " خانه اش در آن سوی شهر است/ او در میان خانه مصنوعیش/ با ماهیان قرمز مصنوعیش/ و در پناه عشق همسر مصنوعیش/ در زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی/ آوازهای مصنوعی می خواند….و حمام ادکلن می گیرد" (همان , ص 75) و در این میان , و در جنگ مغلوبه سنت و مدرنیسم ،تنها فروغ است که به عنوان یک منتقد راستین نگران باغچه (= جامعه ) و گلهای آن است! |
||
|
|
جمعه 23 فروردین1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دل دویدن : عاشق شدن و دل سپردن. اسیر شهرستانی : مشکل که در قلمرو هستی به هم رسد آسایشی که در قدم دل دویدگی ست دیدار بینی : عشق پاک . در برابر هرزه کاری که لوطیان آن را اصطلاحا " کارد مطبخ " می گفته اند. سعید اشرف : پای بست عالم سفلی به عِلوی کی رسد هرزه کاری دیگر و دیدار بینی دیگر است دیدار خشک : تماشا و دیدار یار بی هیچ چشمداست دیگر. صائب : چو آیینه قانع به دیدار خشک است از این تازه رویان دو چشم تر ما مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع که از بهار قناعت به خار نتوان کرد عاشق پرانی: هر روز عاشق تازه ای دست و پاکردن . مقابل معشوق پرانی که خواهد آمد. سالک قزوینی: از گُل عاشق پرانی جلوه می بالد به خود سرو از بالای قمری بر سر ناز ایستد ! عاشق یک فصله : آشنای دوره دولت و سرخوشی. رهی شاپور : چو مرغ عاشق یک فصله نیستم شاپور ! سر خزان به سلامت اگر بهار گذشت عشوه مرمری : نوع خوب و مرغوب عشوه را می گفته اند ! فوقی یزدی : آن بکی چشمک زند اینک بیا از من بخر نازهای نیم رنگ و عشوه های مرمری ! [نیم رنگ یعنی رخسار میانه رنگ . صائب : ای عندلیب این همه تعریف گل مکن تو حسن نیم رنگ خزان را ندیده ای !] معشوق و معشوقه روز بی نوایی : وقتی کسی معشوق یا معشوقه خود را رها می کرد و به دنبال زیباروتر و دلخواه تری می رفت و چون وصال دومی حاصل نمی شد - از سر ناچاری - به اولی رجوع می کرد , می گفتند: فلانی به معشوق یا معشوقه روز بی نوایی قانع شده است !! سلیم تهرانی : مفلس چو شدیم رو به او آوردیم معشوقه روز بی نوایی ست خدا ! [ تبصره : برخی از این عاشقان طمع پیشه گاه به هنگام بازگشت به معشوقه روز بی نوایی زیاده ادعای محبت و بی تابی و پافشاری می کنند , اما خدا از دلشان خبر دارد!!!] معشوق خیالی : معشوق موهوم که در خارج موجود نباشد. [ این قسم در شعر برخی شاعران فراوان جلوه می کند و احیانا سوء تفاهمهایی را پیش می آورد !!] صائب : ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی آیم که هجران نیست در پی وصل معشوق خیالی را ! خان خالص : نباشد گر سر یاری به ما آن لاابالی را کسی از دست ما نگرفته معشوق خیالی را ! معشوق پرانی : مقابل عاشق پرانی است که گذشت. [ عده ای در این زمینه گویا فوق تخصص دارند و در مهلت کوتاهی کاری می کنند که طرف مقابل , هر که هست , راهش را بکشد و برود دنبال امورات شخصیه اش !!!] سلیم تهرانی : حیف باشد که ز بی مهری تو شکوه کنیم ما که معشوق پران همچو کبوتر بازیم !! مو دادن و مو فرستادن : رسم کهنی است که عاشق برای ابراز محبت مویی را در کاغذی پیچیده و در صندوقچه ای می گذاشته و برای معشوقه خود می فرستاده است. بدین معنا که لاکردار ما در محنت محبت و هجران تو چون این مو ضعیف و ناتوان شده ایم ما را دریاب !! معشوقه نیز اگر مشتاق او بود در پاسخ مویی می فرستاد که ای بابا حال و روز ما از شما بهتر نیست !! خان خالص : می فرستم به تو از زلف تو مویی یعنی اشتیاقم به وصال تو ز حد بیرون است ! مخلص کاشی : وصل زلفش کی دل صد چاک را رو می دهد شانه با این ربط , مو می گیرد و مو می دهد ! |
||
|
|
یکشنبه 5 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در اغانی ابوالفرج اصفهانی آمده است: نغمه های معبد که "شهرهای معبد" یا "دژهای معبد" نامیده شده است: "معبد" چون از مردی شنید که قتیبـة بن مسلم هفت دژ یا هفت شهر خراسان را فتح کرده است که در آنها هفت دژ وجود داشته که بالارفتن از آنها دشوار و راههای آنها صعب العبور بوده و کسی هرگز بدانها دست نیافته است, چنین گفت: به خدای سوگند که من هفت نغمه ساخته ام که ساختن هر یک از آنها از گشودن آن دژها دشوار تر است!! این جناب معبد بن وهب که صاحب اغانی سخن او را نقل کرده است , یکی از نوابغ موسیقی و خنیاگران مشهور در قرن دوم هجری است. شهرت او در حدی بوده که او را "امام خنیاگران مدینه " می شناخته اند. او موسیقی را در نزد استادانی چون "نشیط فارسی" آموخته است و این نکته ارتباط او را با موسیقی ایران زمین نشان می دهد. نکته جالب توجه در سخن معبد , اهمیت فوق العاده ای است که او برای آفرینش هنری قائل است , به گونه ای که ساخت یک قطعه موسیقی را بسی برتر و دشوارتر از فتح هفت شهر یا هفت دژ استوار و دست نایافتنی می داند! آیا هنرمندان و اصحاب فرهنگ در روزگار ما چنین جدیت و اهمیت و ارزشی برای عنصر فرهنگ قائل اند و در آفرینش هنری چنان رنجی را بر خود هموار می سازند؟! |
||
|
|
یکشنبه 28 بهمن1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
کتاب شیرازیات اثری است که بر بنیان 75 غزل حافظ شیرازی , در سال 2005 م و به همت کانون نویسندگان لبنان منتشر شده است. مترجم یا دقیق تر است بگوییم بازسراینده اشعار حافظ به زبان عربی , شاعر نامدار این روزگار در دنیای عرب , محمد علی شمس الدین است.شمس الدین پیش از شیرازیات یازده مجموعه شعر را در کارنامه خویش ثبت کرده است.او در این اثر کوشیده است جوهره معنای غزلیات حافظ را در قالبی امروزین در پیکره کلمات بریزد. محمد علی شمس الدین شاعری است ژرف نگر و با علایق عارفانه که علاوه بر توجه به فرهنگ اسلامی , نگاه به نمادهای عارفانه برگرفته از آثار عارفان ایرانی و بزرگانی چون مولانا , سهروردی و عطار در آثار او جایگاه ویژه ای دارد.بازسرایی غزلیات حافظ به زبان عربی مرهون آشنایی شمس الدین با زبان فارسی و پنج سال تامل در دیوان آسمانی لسان الغیب شیرازی است. پیش از این ، برخی از شاعران بزرگ و نوگرای عرب ، همچون عبدالوهاب البیّاتی به حافظ ارادت و توجه جدی نشان داده اند ، آثاری نیز در ترجمه غزلیات حافظ به عربی منتشر شده است, اما شمس الدین ضمن نقد پاره ای از آنها کار خود را با گوته و دیوان شرقی – غربی او قابل مقایسه می داند. این شاعر لبنانی علت توجه خود به حافظ را در شرایط فعلی شباهت روزگار ما و دوران پر آشوب این شاعر قرن هشتم می داند. به عقیده او حافظ سخنگوی روح تمدن اسلامی در روزگار سلطه مغولان است , در این زمانه نیز ما شاهد سیطره تمدن مهاجمی هستیم که فرهنگ مسلمانان را به هیچ می گیرد و آن را به کمک عناوینی چون تروریسم محکوم و سرکوب می کند , در حالی که دیوان حافظ به تنهایی حجت موجهی است که انسانی بودن و آزادی خواهانه بودن این تمدن و فرهنگ را ثابت می کند و بر بسیاری از اتهامات دنیای غرب خط بطلان می کشد! به نظر می رسد که سیاستگزاران فرهنگی و علاقه مندان به شعر و شخصیت حافظ می باید آثاری از این دست را جدی تر بگیرند! |
||
|
|
شنبه 13 بهمن1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نگاه عارفانه: مهم ترین ویژگی رویکرد عارفانه گرایش به تاوبل است. عارفان همواره در فراسوی نامها و ظاهرها به دنبال معانی نهفته هستند و می کوشند هر چیز را به اصل معنوی آن ارجاع بدهند. بر این اساس کربلا سرزمینی محدود در جغرافیایی مشخص نیست. شخصیتهای ماجرا – اعم از اولیا و اشقیا - هر یک نماد حقیقتی هستند. مثلا "حر" مظهر "نفس کافر" است که در دامان حسین که نماد برتر "نفس مطمئنه" است در می آویزد و به ایمان و آرامش می رسد. "شط فرات" از این منظر "شط توحید" و "آب" نماد "حقیقت" و آن گاه که از دستان عباس بن علی بر زمین ریخته می شود " آب تعلق " و وابستگی است. بهترین و زیباترین گزارش عرفانی از واقعه کربلا را بی تردید باید در گنجینه الاسرار عمان سامانی( شاعر قرن سیزدهم هجری) دید. از نگاه عمان , آنچه در کربلا رخ داده نمود عینی واقعه ای است که در حقیقت ، در ازل و در لازمان و لامکان رخ داده است. خداوند که شاهد ازلی است در آغاز به مقتضای روایت قدسی مشهور "گنجی پوشیده " بود. او عالم را آفرید تا زیبایی خود را افشا کند و سپس به دنبال باده نوشی برآمد تا جام وصال او را لاجرعه سر بکشد و آن رند لاابالی کسی نبود جز وجود سالار شهیدان: پس جمال خویش در آیینه دید روی زیبا دید و عشق آمد پدید مدتی آن عشق بی نام و نشان بُد معلق در فضای بی کران دلنشین خویش ماوایی نداشت تا در او منزل کند جایی نداشت... باز ساقی گفت تا چند انتظار؟! ای حریف لاابالی سر برآر ای قدح پیما درآ ، هویی بزن گوی چوگانت سرم , گویی بزن چون به موقع ساقیش درخواست کرد پیر می خواران ز جا قد راست کرد زینت افزای بساط نشاتین سرور و سرخیل مخموران ، حسین گفت آن کس را که می جویی منم باده خواری را که می گویی منم شرطهایش را یکایک گوش کرد ساغر می را تمامی نوش کرد یاز گفت از این شراب خوشگوار دیگرت گر هست یک ساغر بیار!... نگاه حماسی : بی هیچ تردید قیام حسین بن علی دارای ظرفیت حماسی بی نظیری است و از آغاز حوادث دلیرانه بزرگی را در جهان اسلام به وجود آورده است. این نگاه حماسی در قرن اخیر قوت خاصی یافته و کسانی کوشیده اند در جهت بسیج توده ها و برپایی انقلابات سیاسی از آن سود بجویند که از این رهگذر نوعی نگاه سیاسی نیز در ادبیات عاشورایی به وجود آمده است . از نخستین شاعرانی که در روزگار نزدیک به ما به این ویژگی حماسی توجه نشان داده اند اقبال لاهوری است. به عنوان نمونه ای از رویکرد حماسی به عاشورا این سروده را از دفتر گنجشک و جبرئیل مرحوم سید حسن حسینی برگزیده ایم: در جایگاه تنگ فراموشی در خواب سرد زنگ فرو بودم دستی مرا کشید با خون خصم دستی مرا جلا داد من شمشیر باستانی شرقم اصحاب آفتاب بر قبضه قدیمی من کندند: "یاران مصطفی شمشیر زرنگار حمایل نمی کنند..." من شمشیر باستانی شرقم: پرورده مصاف بیزار از غلاف ! نگاه تربیتی : عاشورا نمونه ای است از پایداری انسان در برابر رنجها و مشکلات که نشان می دهد چگونه می توان سختیها را نردبان رشد و تعالی کرد و بالاتر از آن, در مصاف مصائب جز زیبایی و لطف ندید و مانند زینب :"ما رایت الا جمیلا " سر داد. اشاره به پیامهای تربیتی عاشورا را باید در سروده های مرحوم علی صفایی (عین صاد) نشان داد: می دانم می دانم رنجها را چگونه باید نوشید.. یک جرعه مدام از ماتم تو گلوی عالمی را گرفته است... اگر خنده ام دردآلود است ملامتی نیست که اشکم سرشار از شادی ست در وسعت سبز تو حقارت رنجها را دیده ام! |
||
|
|
جمعه 28 دی1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
هر حادثه یا صحنه ای را مثل یک تابلو نقاشی می توان از زوایای مختلفی دید. می توان نگاهی گذرا بر آن افکند و می توان فراتر از سطح , به اعماق پرداخت و ژرف نگرانه در آن تامل کرد.می توان حادثه و تابلویی را از یک بُعد دید و می توان زوایای مختلف را در تماشای آن لحاظ کرد. برخی از صحنه ها و حوادث و تابلوها در اندرون خویش اساسا چند لایه و چند بعدی هستند. برای رویت بایسته اینها باید نگاهی چند بُعدی داشت، چرا که از یک منظر دیدن ِ اینها سر از سطحی نگری در می آورد و راه درک صحیح آنها را بر ما می بندد. حادثه جانسوز عاشورا از این دست حوادث چند بعدی و تو در توی تاریخ است که می توان و باید در آن نگاهی چند بعدی و چند لایه داشت. اساسا آثاری در گزارش عاشورا موفق ترند که واجد نگرشی چند بعدی و ژرف باشند و پدیدآورنده در دریافت خویش از این حادثه به مکاشفه ای عمیق دست یافته باشد. راز ماندگاری آثار جاودانه ای مثل ترکیب بند کمال الدین محتشم کاشانی و ...علاوه بر جنبه های زبانی و ساختاری, به حضور همین نگاه چند لایه و چند بعدی مربوط می شود. در یک نگاه کلی، شاعران پارسیگو در گزارش واقعه طف , عمدتا از یکی از این نگاهها یا ترکیبی از آنها برخوردار بوده اند: نگاه عاطفی , نگاه تاریخی , نگاه اسطوره ای , نگاه عرفانی , نگاه حماسی و نگاه تربیتی.برخی از این نگاهها , مثل نگرش عاطفی به ماجرا و گرایش به ذکر مصیبت ، نگاه غالب بر آثار عاشورایی است و نگرش حماسی عمدتا به دهه های اخیر و اوج گرفتن احساسات و تفکرات انقلابی مربوط می شود. در اینجا پس از توضیحی مختصر و از سر اجمال به ذکر شواهدی در زمینه های یاد شده از شعر فارسی بسنده می کنیم: نگاه عاطفی: عاشورا فارغ از هر رویکرد فکری و فرهنگی که داشته باشیم حادثه ای است بی شک تکان دهنده و جان خراش. این نگاه عمدتا به همین جنبه سوزناک و تراژیک کربلا ناظر است. نمونه ، ابیاتی است از سیف فرغانی , شاعر قرن هفتم و هشتم هجری : ای قوم در این عزا بگریید ای خسته دلان هلا بگریید یا نعره زنید یا بگریید... اشک از پی چیست ؟ تا بریزید چشم از پی چیست ؟ تا بگریید ... نگاه تاریخی:در این نگاه شاعر به تحلیل پیشینه واقعه و سلسله حوادثی که بدان منجر شده نگرشی شاعرانه دارد. به عنوان نمونه این ابیات از محتشم قابل تامل است: بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان تپید آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند پس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها افروختند و در حسن مجتبی زدند و آنگه سُرادقی که ملَک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند...
نگاه اسطوره ای: در این نگرش کربلا به اسطوره هایی چون سیاوش که مظهر مظلومیت و بی گناهی و در عین حال نماد رویش و سرسبزی است پیوند می خورد. برای نمونه این ابیات از حسین منزوی گویاست: ای خون اصیلت به شَتکها ز غدیران افشانده شرفها به بلندای دلیران جاری شده از کرب و بلا آمده , آن گاه آمیخته با خون سیاووش در ایران... خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ هر بار که آتش زده شد بیشه شیران...
|
||
|
|
پنجشنبه 27 دی1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند قدیم وقتی می خواستند استعداد سخنگویی طوطی را شکوفا کنند ، او را در جلو آینه ای قرار می دادند. آن گاه کسی از پس پرده سخن می گفت. طوطی عکس خود را در آینه می دید و تصور می کرد طوطی دیگری در آینه حرف می زند و او نیز به واسطه قوه تقلید سخن گفتن می آموخت. با توجه به آنچه گذشت , این ابهام برای برخی پیش آمده که چرا حافظ تعبیر " پس آینه " را به کار برده و درست تر آن بود که -در صورت یاری کردن وزن - از تعبیر " پیش آینه " و امثال آن بهره می برد , چون طوطی را در پیش آینه می ایستانده اند نه در پس آن! برخی نیز علاقه دارند با تو جیهاتی "در پس آینه " را " در پیش آینه " معنی کنند تا با این تکلف غبار شبهه از سخن حافظ سترده باشند! باید توجه داشت که تعبیر " پس آینه " در بیان همین مضمون , تنها به حافظ اختصاص ندارد. در منشآت خاقانی آمده است: چنانک طوطی در آینه نگرد و معلمش در پس آینه تلقین می کند . او خود را می بیند و اگر داندی که اوست , هرگز ...یاد نتواند گرفت. او در دیوان نیز بارها به داستان طوطی و آینه اشاره کرده و از جمله آورده است: من چو طوطی و جهان در پیش من چون آینه ست لاجرم معذورم ار جز خویشتن می ننگرم هر چه عقلم در پس آیینه تلقین می کند من همان معنی به صورت بر زبان می آورم در آثاری چون نزهت نامه علائی و نفایس الفنون نیز همین تعبیر در بیان این نحوه آموزش طوطی ذکر شده است.با توجه به تاثیر پذیری حافظ از ابیات و مضامین و شیوه سخنوری خاقانی بعید نیست که " در پس آینه.." از رهگذر آشنایی با شعر خاقانی به ذهن حافظ راه یافته باشد. اما از لحاظ لفظی نیزباید توجه داشت که " در پس آینه " قیدی است برای فعل " داشته اند " و نشان می دهد" بر پای داشتن طوطی در برابر آینه " از پس آن صورت گرفته و این قید , حالت استاد سخن آموز نسبت به آینه را بیان می کند , نه وضع و حالت طوطی را! |
||
|
|
چهارشنبه 5 دی1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
تقارن و تطابق ویژه قربان و یلدا را با دو سالگی فصل فاصله جز به فال نیک نمی توان گرفت! در این دو سال علی رغم گرفتاریهای کاری و ذهنی , مستظهر بوده ایم به الطاف بزرگواران و دوستانی که این صفحه را از خود دانسته اند و از دلگرمی بخشیدن به نویسنده – و البته در موقع خود – از انتقاد دلسوزانه کوتاهی نفرموده اند.دل بسته لطف این عزیزانیم و نیازمند دعای خیرایشان! البته بوده اند کسانی که از در دشنام و حتی تهدید درآمده اند و یادداشتهای تند آنها هنوز در حافظه این وبلاگ ثبت و ضبط است. از این دوستان و منتقدان کم حوصله نیز سپاسگزاریم و اگر گاه پاسخ درخور و قانع کننده ای نشنیده اند شرمسار آنان . شیوه نویسنده در این صفحه – همچون کلاسهای درس – بر ایجاد فضای باز نقد استوار است و بر آن است که در حد ممکن هیچ خط قرمزی را در عرصه تحقیق به رسمیت نشناسد و عملا نیز تا کنون بر همین شیوه رفته است. خوشبختانه در این مدت , بی آنکه بخواهیم ادای تساهل و تسامح و روشنفکری قلابی را در بیاوریم , جز به ندرت هیچ کامنتی را حذف نکرده ایم و یادداشتهای اندک حذف شده یا متضمن اهانت به اشخاص دیگر بوده یا دارای مضامین رکیک ... جدای از این قبیل کامنتهای تند , در موارد متعدد , برخی از عزیزان آن قدر از سر لطف سخن گفته بودند که ما از فرط بی طاقتی در تحمل آن همه مهربانی و به واسطه شرمساری بیش از حد، ناچار به حذف نوشته مهربانانه آنها شدیم .اخیرا و استثنائا یکی دو یادداشت بعضی دوستان ناشناخته را که بی هیچ قصد و غرضی نوشته شده بود , احتیاطا پاک کردیم. از این دوستان هم شرمنده ایم! در این مدت 222 مطلب یا پست – اعم از شعر و مقاله و ترجمه و...- در این صفحه منتشر شده , یعنی تقریبا هر سه روزی یک مطلب. به گواهی وبگذر , علاوه بر نام نویسنده و وبلاگ ، کلید واژه های مرتبط با نام و آثار بزرگان فکر و فرهنگ و ادبیات دیروز و امروز این دیار , بویژه نامهای بزرگی چون سلمان فارسی , خاقانی , حافظ و....بیشتر محل جستجوی مراجعه کنندگان به این صفحه بوده است. بزرگوارانی که به طور پیوسته و بر اساس قاعده لطف , به فصل فاصله سرکشی می کنند علاوه بر بعضی از استادان و صاحبنظران عرصه ادبیات و شاعران ارجمند این روزگار, بیشتر دانشجویان عزیزی هستند که مطالب این صفحه را به نوعی مکمل نکات مطرح شده در جلسات درس می دانند و گاه برای رساندن حرفهای ناگفته – از جمله انتقاد به شیوه تدریس معلم خویش – اینجا را محیطی امن و صمیمی می یابند! البته مراجعات این عزیزان معمولا با اسامی مستعار صورت می گیرد و اگر با نام واقعی هم باشد ، یقینا هیچ تاثیری در وضع نمرات آنها نمی تواند داشته باشد!
متاسفانه کمبود وقت , توفیق پاسخگویی به همه عزیزانی را که با کامنتهای خود بر این بنده منت می گذارند و این صفحه را زینت می بخشند , از من گرفته است.عملا مدتهاست که در نهایت شرمندگی ، امکان سرکشی جز به برخی لینکهای موجود در صفحه و برخی دوستان که تقریبا تصادفی انتخاب می شوند برای بنده وجود ندارد.این در حالی است که عمده لذت وبلاگ نویسی و وبلاگ داری به همین وبگردی ها و کامنت نویسی ها برمی گردد!! همیشه وقتی مطلبی را در این صفحه می نویسم با خودم می گویم آیا این نوشته واپسین نوشته این وبلاگ خواهد بود ؟ و اساسا آیا حرفی برای گفتن مانده است و آیا باز هم توان و حوصله ادامه این مسیر وجود دارد....؟!
پس از تحریر:
این روزها دوستان زیادی ما را نواخته اند و مورد تفقد قرار داده اند که از همه آنها سپاسگزاریم. همه کامنتها و یادداشتهای این بزرگواران جدا خواندنی خاطره انگیز و ارزشمند است.در اینجا به عنوان نمونه و برای ثبت در تاریخ(!) مناسب دیدیم شماری از آنها را نقل کنیم. نویسندگان یادداشتهای منتخب، همه از کسانی هستند که به نحوی دستشان با ما در یک کاسه است.(منظور از کاسه همان کاسه شکسته فصل فاصله است که تصویرش را در بالای سمت چپ وبلاگ مشاهده می فرمایید!!) و الطافشان همواره شامل حال ما می شود. از اوجب واجبات بود که در آغاز سومین سال فعالیت ، از تک تک این گرامیان به خاطر همدلیها و مهربانیهایشان با ذکر نام تشکر کنیم و دوام سلامت و لطفشان را به دعا بخواهیم. باز نشر این یادداشتها شاید بهانه ای باشد برای همین ابراز سپاس و بندگی به آستان آنان:
ادامه مطلب |
||
|
|
شنبه 1 دی1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
مادر می را بکرد باید قربان بچه او را گرفت و کرد به زندان بچه او را از او گرفت ندانی تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان جز که نباشد حلال دور بکردن بچه کوچک ز شیر مادر و پستان تا نخورد شیر هفت مه به تمامی از سر اردیبهشت تا بن آبان آن گه شاید ز روی دین و ره داد بچه به زندان تنگ و مادر قربان... شعر فارسی همواره با طنز درآمیخته بوده است و شاعران خوش سخن ما پیوسته از چاشنی طنز برای دلنشین کردن سروده های خویش بهره برده اند. البته این طنز در بسیاری موارد از محدوده شوخیهای نجیب کلامی فراتر رفته و احیانا کار به رکیک ترین و ناگوارترین طعن و تعریضها رسیده است. سرآغاز قصیده مادر می از رودکی را می توان از نمونه های نخستین طنز – از توع لطیف و پوشیده آن – در شعر فارسی دانست.این قصیده ظاهرا اولین قصیده کامل فارسی- با همه ویژگیهای یک قصیده - است که به دست ما رسیده است.حفظ این چکامه را وامدار مولف ناشناخته تاریخ سیستان ( تالیف پس از 445 ه ق ) هستیم . تاریخ سروده شدن این قصیده , با توجه به ماخذ پیشین , بین سالهای 311 تا 329 ه ق است. مادر می در عین حال یک "خمریه" است و شاعر در آن توصیف شراب و شیوه ساختن و نوشیدن آن پرداخته است. با توجه به همین فضاست که طنز لطیف و پوشیده رودکی – استاد شاعران – در ابیات نخست قصیده شکل می گیرد. اگر دقت کنیم می بینیم که شاعر برای بیان شیوه شراب سازی با زرنگی خاصی از اصطلاحات دینی یاری گرفته و واژگانی را که به حوزه شریعت ارتباط می یابد , برای سرودن خمریه به کار گرفته است! واژگانی چون : "قربان" ( قربانی کردن) , "حلال" و "دین" و "داد". لحن شاعر در بیت سوم دقیقا لحن فقیهی است که گویی مسئله ای شرعی را بیان می کند که" باید توجه داشت هیچ مادری را هر چند واجب القتل باشد , تا زمانی که به فرزند خود شیر می دهد نباید کشت یا به او آسیب رساند!" چنان که می دانیم استفاده از "پارادکس" یا متناقض نما یکی از شگردهای موثر طنز آفرینی است و رودکی به کمک همین شیوه است که قدم به وادی طنزسرایی نهاده است. |
||
|
|
جمعه 9 آذر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
زین پیش مگر بر زبان یکی از بزرگان و عزیزان رفته بود که استادان ادب پارسی در آغاز پیران و محتشمانی بودند که دانش خود را نه از کلاسهای دانشکده ادبیات بلکه از محضر اوستادان کهن و حوزه های دانش و دین آموخته بودند. اینان هر آینه خداوندگاران دانش و فضیلت بودند و هریک نادره دوران در دانش و بدیع الزمان در عرصه تحقیق، و شماری از آنان علاوه بر فضیلت و دانش از انسانیت و اخلاق و جوانمردی و عرفانی بهره مند بودند که دست هرچه رذیلت را از دامان آنان کوتاه می داشت ، چونان استاد علامه سید جلال الدین همایی ، رحمه الله علیه ، و از زندگان استاد علامه سید جعفر شهیدی ،سلّمه الله تعالی. اما چون این گروه گذشته شدند، نوبت به طایفه ای از شاگردان آنان و فارغ التحصیلان دانشکده ادبیات رسید که هرچند از احتشام و تعیّن استادان خویش بهره ای بکمال نیافته بودند، اما همتی بلند داشتند و از پس آنکه به کرسی استادی این رشته تکیه زدند , حفظ حرمت معلمی را ، دامن همت به میان بستند واز پس سالیانی با تلاش و مطالعه فراوان, هر یک آیتی گشتند در دانش و فضیلت و آثاری پدید آوردند هریک رشک عالم تحقیق و معرفت! اما دریغا که زمانه اینک از این گروه نیز پیرانی روزگار فرسود یا میانه سالانی در آستان تقاعد بر جای مانده است و برخی از آنان نیز چند سالی است تا رخ در نقاب خاک کشیده اند ."فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر" اما از پس این دو طایفه اینک کار با جوانانی اوفتاده است که در وجود آنان نه از احتشام و فضیلت استادان نخست نشانی توان یافت و نه از همت گروه دوم خبری ، تا بتوانند دست کم از پس تکیه زدن بر کرسی تدریس ، حرمت کسوت معلمی را به جبران مافات بکوشند و دانش و فضیلتی دست و پا کنند! در دستان اینان از دانش و بزرگی پیشینیان، ورق پاره ای به نام مدرک دکتری و فوق لیسانس برجای مانده است و اصطلاحاتی چند که به کار گرم کردن هنگامه ادعا می آید و بس! اینان به دیدار و کردار کمتر شباهتی به سلف صالح خویش می رسانند. اعاذنا الله من شرور انفسنا! *** اما تواند بود آنچه به نقل از یکی از بزرگان این عرصه آوردیم از سر مطایبه و مبالغه گفته شده باشد و تمامی حقیقت را بیان نکند , زیرا در میان استادان جوان این رشته , بحمدالله و المنّه , کم نیستند شایستگانی که چشم و چراغ اهل بینش اند و حدیقه آفرینش و هریک دارای تعیّنی خاص در فرهنگ و فضیلت . دانشورانی که هرگاه به آثار آنان نگریسته شود در دقت و تحقیق به هیچ روی از آثار پیشبنیان چیزی کم ندارد , افزون بر اینکه از دانش و معرفت دنیای امروز بهره ای بحاصل دارند که هیچ گاه اوستادان و اوستادان اوستادان آنان را حاصل نیوده است. با این همه جای این نگرانی وجود دارد که از پس گذشت چند نسل ,بویژه با توجه به نظام کمابیش سترون آموزشی ,دیگر از این عرصه مردی و گردی برنخیزد و زوال هر نسلی رکود و نزولی دیگر را در پی داشته باشد! |
||
|
|
شنبه 3 آذر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دیرگاهی است گذرها و کوی و برزنها در قرق پهلوانان و لوطیان نیست و دیگر شاهد هنگامه گلریزان مرشدان و های و هوی "نوچه" ها و "لنگی" ها و "زنگی" ها و "صلواتی" های زورخانه نیستیم. قصه اینها را دیری است زمانه به فراموشی سپرده است. نکته دیگر اینکه شاعران گذشته گویا بیشتر از امروزی ها به ورزش , که در آن روزگار بیشتر اسب سواری و تیراندازی و کشتی بوده , توجه داشته اند و بسیاری از اصطلاحات رایج یا فراموش شده این ورزشها , بویژه کشتی را می توان در سروده های آنان یافت. بویژه شعر برخی شاعران دوره صفوی و شاعرانی چون میر نجات اصفهانی(متوفی ۱۱۲۲ ه ق) که مثنویی به نام "گُل کُشتی" در بیان اصطلاحات این فن دارد ، از این لحاظ قابل توجه است. اینک برخی از این اصطلاحات: بانگ خلیل اللهی: کشتی گیران چون حریف را از جا می کندند تا بر زمینش بزنند , به شیوه حضرت خلیل بانگ الله اکبر از جان برمی آوردند: گوش بر حرف تو دارند ز مه تا ماهی تخته شلنگ زدن: جستن و پا افشاندن کشتی گیران: چنین گر بر در مردم شلنگ تخته خواهی زد ترقی گر کنی آخر تو کشتی گیر خواهی شد!(خان خالص) دست فرو کوفتن: رسم پهلوانان بوده که چون با حریف بر سر کشتی آیند دست بر شانه کوبند به نشانه ابراز قدرت و پر زوری: گردون به زبر دستی برخیزد اگر با من تا دست فرو کوبد پشتش به زمین باشد!( سنجر کاشی) روی دست : نام فنی است در کشتی: می توان پیش زبردستان نهادن پشت دست روی دست از زیر دست خویش خوردن مشکل است!( صائب) زمین دیوار: ورزشی در کشتی: دیدن روی تواش ای مه من ناچار است ورزش مهر به کوی تو زمین دیوار است( میر نجات) گرده پوشیدن: اشاره به رسمی دارد که در حالت کشتی پهلوانان خاک بر بدن خود می مالیده اند: گرده پوشید دگر شیر صفت آهویی باز هنگامه کشتی ست حریفان هویی!( میر نجات) گُل زدن و گُل فرستادن: گویا برای دعوت حریف به کشتی برایش سیب یا گل می فرستاده اند.این اصطلاح به صورت "گُل کشتی" نیز کاربرد داشته است: در این بهار نشد کس حریف فریادم به بلبلان چمن هم گلی فرستادم( منصف تهرانی) گهواره دیو: فنی است که دو حریف یکدیگر را تکان دهند تا یکی دیگری را ناغافل به زمین بزند: همه رنگ و همه مکر و همه ریو است رقیب بی سخن صورت گهواره دیو است رقیب( میر نجات) هزاری: کسی که روزی هزار بار ورزش تخته شلنگ کند: ای که در هند جفا تیغ تو کاری باشد منصب تخته شلنگ تو هزاری باشد!(میر نجات) |
||
|
|
جمعه 4 آبان1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
چنین می نماید که گذشتگان ما با آنکه در روزگار پوشیدگی و تسلط افزون تر معیارهای اخلاقی زندگی می کرده اند , تصور و تصویر دقیق تری از مفهوم زیبایی و انواع آن داشته اند. نسیمی که پوشیده از بن کاکلی می وزید , دل آنها را عاشق تر می کرد و جان آنها را بی تاب تر...گویا آنها بیش از ما قدردان زیبایی و وفادار به آن بودند.بگذریم که زیباییهای آن روزگار به واسطه تازگی و اصالت ، فریباتر بود و دلرباتر...چرا که به ابتذال و بازاری بودن جلوه های امروز گرفتار نیامده بود. نمونه را به شعر پیشینیان- و عمدتا صائب تبریزی - نظری افکنده و انواع حسن را به روایت آنان گرد آورده ام. بی شک اصحاب نظر و "حسن شناسانِ" صاحب دل نمونه های بیشتری سراغ دارند و در تکمیل بحث دستگیری خواهند فرمود. شاید برای ما که از زیبایی ، نظرباخته آب و رنگهای هالیوودی(!) هستیم, شگفت آور باشد که ببینیم پیشینیانمان این همه واژه و تعبیر در بیان جمال و انواع آن داشته اند و ما امروز این قدر در این زمینه بی واژه ایم! حُسن بازاری: حسن معمولی و مبتذل , مقابل حسن خانگی که خواهد آمد: میان حسن تو و حسن یوسف مصری تفاوتی ست که در خانگی و بازاری ست! (صائب) حسن برشته: زیبایی چهره سبزه ، همراه با نوعی گلگونگی: لرزان ز سرزمین صباحت رسیده ام حسن برشته ای که کبابش شوم کجاست؟! (صائب) حسن بی رنگ: جمال فارغ از جلوه و خود فروشی: حسن بی رنگ به هر کس ننماید خود را ور نه در فصل خزان نیز چمن خالی نیست! (صائب) حسن تلخ: جمال سبزه رخی که به سیاهی بزند: حسن تلخ تو گلوسوز تر است از شکّر خم زلف تو ز قلاّب رباینده تر است (صائب) حسن خانگی: مقابل حسن بازاری: عشق پنهانی خُنک چون ناز ِ حسن خانگی ست شیوه های دلفریب عشق در دیوانگی ست! (صائب) حسن خدا آفرین و حسن خداداد : حسن مادرزاد ، مقابل حسن ساختگی: دلفریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد (حافظ)
حسن رباینده: جمالی که با یک دیدن دلربایی کند:
تا از آن حسن رباینده نظر یافته است حسن ساخته: حسن متکلفانه برآمده از زیور و آرایش: به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن که در دو هفته مه چارده هلال شود(صائب) حسن شسته: زیبایی در غایت روشنی و صفا: این حسن شسته ای که تو داری نداشت صبح هر چند گرَد چهره او آفتاب شست! (سالک یزدی) حسن صحرایی: زیبایی طبیعی مردم صحرا نشین, مقابل زیبایی دستکاری شده شهرنشینان:
همان بهتر که لیلی در بیابان جلوه گر باشد ندارد تنگنای شهر تاب حسن صحرایی! (صائب) حسن صندلی: چهره زیبایی که به رنگ صندل – سفید مایل به لیمویی- باشد: شکسته رنگی من با طبیب در جنگ است علاج درد سرم حسن صندلی رنگ است! (صائب) [در فهم معنی شعر به این نکته توجه داشته باشید که صندل را در درمان سر درد موثر می دانسته اند.] حسن غریب: زیبایی نادر و کمیاب و متفاوت: هر کس نشد به حسن غریب تو آشنا آمد غریب و رفت غریب از جهان برون (صائب) حسن گلوسوز: حسن شیرین, در برابر حسن نمکین و سبزه . چون شیرینی زیاد گلو را می سوزاند حسن سفید را گلوسوز گفته اند: در ِ پروانه زدی شمع شب افروزی کو حسن گندمگون و گندمی: زیبایی مرتبط با چهره گندمگون: حسن گندمگون اگر صائب! نباشد در نظر رخت بیرون از بهشت جاودانی می کشم! حسن مهتابی: حسن سفید و مات: ماه هر چند خوش آیند نباشد در روز حسن مهتابی دلدار تماشا دارد (صائب) حسن نیمرنگ: نزدیک به حسن صندلی رنگ: شکستِ رنگ کند کار شیشه با دلها حذر کنید ز حسنی که نیمرنگ افتاد! (صائب) |
||
|
|
چهارشنبه 11 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
برنامه فعلی و سرفصل درسها در مقطع کارشناسی رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهها تقریبا همان برنامه ای است که در چند دهه پیش طراحی شده و عملا نه چندان پاسخگوی نیاز های روز است و نه به علایق دانشجویان و نیازهای تحقیقاتی و فرهنگی جامعه پاسخی درخور و شایسته می دهد.برنامه فعلی عملا نه می تواند دانشجویان علاقه مند به حوزه متون و تحقیقات در آثار کهن را راضی کند و نه اسباب خشنودی دانشجویانی را فراهم می آورد که به ادبیات معاصر دل بسته اند یا می خواهند با آموختن زبان و ادبیات فارسی در بازار نشر و رسانه ها به پیشه هایی چون ویرایش و نگارش اشتغال جویند. کم نیستند دانشجویانی که پس از گذراندن چند سال و نیمسال، افسوس مندانه به این نتیجه می رسند که گمشده خود را در درسهای دانشکده ادبیات نمی توانند بیابند. این قبیل دانشجویان اگر ترک تحصیل نکنند , مجبورند با بی میلی تمام درسهای باقی مانده را بگذرانند و در نهایت ، پس از تضییع سالهایی از عمر خویش ، به دریافت یک برگه کاغذ A4 به نام مدرک تحصیلی دل خوش کنند!
تاکنون برخی از گروههای آموزشی فارسی در دانشگاههای مختلف به بازنگریهایی در فهرست دروس و سرفصلهای آنها دست زده اند. این بازنگریها تا آنجا که از شناخت ضرورتها و نیازها و به دور از شعار زدگی برخاسته باشند , شایسته تکریم و احترام اند و می توانند راهگشا و سازنده باشند , اما آنجا که با شتابزدگی و جو زدگی های معمول در می آمیزند , عملا نه تنها درمانی بر درد نیستند که بر وخامت اوضاع می افزایند.توجه به همین نگرانیهاست که برخی استادان این رشته را به احتیاط بیشتر متقاعد کرده و آنان را به پیروی از برنامه موجود که آن را میراث سلف صالح می دانند , واداشته است. در دانشگاه تهران نیز تاکنون و در طی سالهای متمادی مباحثی در خصوص بازنگری درسها انجام شده و برخی از استادان گروه زبان و ادبیات فارسی برنامه هایی برای تحول درسها و نحوه ارائه آنها پیشنهاد کرده اند. اتفاق تازه ای که اخیرا در "گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران" افتاده ,طراحی دو گرایش " متون ادب فارسی" و " ادبیات کاربردی" در مقطع کارشناسی است. در صورت تصویب نهائی این برنامه , دانشجویان این رشته در مقطع مزبور, حسب سلیقه و نیاز خود می توانند در یکی از این دو گرایش ادامه تحصیل بدهند. از این پس دانشجویی که گرایش متون را برای تحصیل انتخاب کرده , می تواند به شکل جدی تری ,با متون کهن فارسی و کلیات مسائل ادبی آشنا شود و با دانشی گسترده تر در فهم متون و اطلاع از تحقیقات ادبی به تحصیل خود ادامه دهد. دانشجوی گرایش ادبیات کاربردی نیز همراه با توشه برگرفتن بیشتر از ادبیات معاصر ,با جنبه های کاربردی و عملی ادبیات آشناتر خواهد شد و با کسب تواناییهایی در عرصه نگارش و ویرایش می تواند نهایتا به بازار کار جذب شود. دانشجویان دو گرایش کاربردی و متون ، در آموختن امهات متون و آثاری چون شاهنامه و مثنوی و ....یکسان اند. البته دانشجویان گرایش کاربردی بیشتر به سراغ جنبه های کاربردی این متون خواهند رفت و دانشجویان گرایش متون بیشتر با ویژگی های متن شناسانه این آثار آشنا خواهند شد.در برنامه پیشنهادی, دانشجویان در کنار خواندن امهات متون و دروس پایه و اساسی , هر یک با گذراندن 18 واحد از دروس مرتبط با گرایش خویش فارغ التحصیل خواهند شد.ضمنا دانشجویان هر دو گرایش ، بدون هیچ تفاوتی قادرند تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد ادامه دهند. در برنامه پیشنهادی ,مجموعا 22 واحد از درسهای برنامه فعلی , با یکدیگر ادغام شده اند و با تمهیدات اندیشیده شده ، فرصت لازم برای ایجاد 48 واحد درسی جدید فراهم شده است. از جمله درسهای ایجاد شده در برنامه جدید به این مواد درسی می توان اشاره کرد:کلیات سبک شناسی, نثر مصنوع , اسطوره شناسی و ادبیات , ادبیات کودک و نوجوان , ادبیات عامه , مبانی روزنامه نگاری و نشر ,نثرهای داستانی کهن , کارگاه ویرایش 1 و 2, کارگاه ادبیات داستانی , کارگاه متون نمایشی,ترجمه و زبان فارسی , نثر صفویه و قاجاریه و.... پس از تصویب نهائی و اجرای آزمایشی برنامه جدید , رفته رفته می توان به تاسیس دو رشته " متون ادب فارسی"و "ادبیات کاربردی" در عرصه کارشناسی زبان و ادبیات فارسی اندیشید. |
||
|
|
دوشنبه 29 مرداد1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
کتاب المواقف نفّری که دو سه نوبت پیش از این، درباره اش سخن گفتیم یک متن کهن و اصیل صوفیانه است. المواقف از هفتاد و هفت فصل با عنوان "موقف" به وجود آمده است. مواقفی جون "موقف عزّ" , "موقف قرب" , "موقف بحر" , "موقف رحمانیت" , "موقف موت" و....نفّری در هر موقف با عبارتی شطح گونه که بوی مکاشفه می دهد ما را در موقفی از دریافتهای درونی خود نگاه می دارد و بی واسطه از زبان شاهد ازلی با ما سخن می گوید. ترجمه سخنان نفّری به واسطه دشواری انتقال مفاهیم و دریافتهایی از این دست بسیار صعب و از لحاظ زبانی نیازمند تسلط کافی مترجم بر عبارات صوفیانه است .مترجم چنین متنی، حتی در صورت داشتن ذوق و تتبع و تسلط کافی در این زمینه باز هم خود را در تنگنای عبارت اسیر می بیند. چگونه می توان نابترین دریافتهای یک عارف را که از حوزه ای فراتر از حرف و صوت برخاسته ترجمه و منتقل کرد؟! از سخنان نفّری است که «الحرف لا یعبر عن نفسه فکیف یعبر عنی؟!» یعنی : کلمه خود را بیان نتواند کرد , مرا چگونه تواند؟! اینک ترجمه ای –هر چند شتاب زده- از بخشهایی از کتاب مواقف: مرا گفت: تو معنای تمامت هستی هستی! مرا گفت: اگر جز مرا ببینی , هرگزم نخواهی دید! مرا گفت: آنچه بیش از هر چیز دیگر کیفر می بیند , دل است! مرا گفت: مرا عزیزانی است که دنیایی ندارند تا آخرتی داشته باشند! مرا گفت: هر چه خواهی از من بخواه , اما مرا از من مخواه! مراگفت: سراغ مرا از کلمات مگیر! مرا گفت: معرفتی که در آن جهل نیست ,معرفتی است که در آن معرفت نیست! مرا گفت: من آن دورم که علم آن را حس نکند , و آن نزدیکم که دانشش در نیابد! مرا گفت : اگر کسی از تو در بارهّ من پرسید, از او در مورد خودش بپرس؛ اگر خود را می شناخت , مرا به او معرفی کن, و اگر نمی شناخت مرا به او معرفی نکن که من در [معرفت] خود بر او بسته ام! مرا گفت: "انا الغنی" , و من خداوندگار را دیدم بی بنده و بنده را دیدم بی خداوندگار؛ و مرا گفت : "انا الرئوف" و من خداوندگار را دیدم در میان بندگان که هر یک دست در دامان او زده بودند! مرا گفت: تو در هر چیز , مثل بوی جامه ای در جامه ؛ و مرا گفت: "مثل" برای تشبیه نیست , برای بیان حقیقت است, اما تو آن را جز به تشبیه در نمی یابی! مرا گفت: اگر تو را به ارشاد خلق سرگرم دارم, تو را از خود رانده ام! مرا گفت: مرا چون کودک یاد کن و چون زن بخوان! مرا گفت : علم ِ ثابت همان جهل ِ ثابت است! مرا گفت:دلیل از جنس حجاب و حجاب از جنس عِقاب است! مرا گفت: کلمه را پس ِ پشت بیفکن و گرنه رستگار نخواهی شد! مرا گفت: نه کلمه و نه آنچه در اوست ونه آنچه از اوست و نه آنچه برآن دلالت دارد, بر شناساندن من توانا نیست! مرا گفت: وقتی خود را بی واژه به تو شناساندم, سنگ و گِل با تو سخن خواهند گفت! مرا گفت : چون از حرف درگذری به جایگاه رویت می رسی! مرا گفت: به گاه مرگ همان را دیدار خواهی کرد که به گاه زندگی دیدار کرده بودی! مرا گفت: حجابها پنج گونه اند: حجاب اعیان و حجاب علوم و حجاب حروف و حجاب نامها و حجاب جهل! مرا گفت: سخن ، حجاب و حجاب سخن است! مرا گفت: واژه گردنهّ اهریمن است! مرا گفت: دانایی آن سوی کلمات است! |
||
|
|
یکشنبه 14 مرداد1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
ماجرای تکان دهنده ای که در قرن چهارم بر حسین منصور حلاج گذشت , باعث شد که کمابیش دیگر عارفان به نوعی نهانگرایی و تقیه روی بیاورند و البته عظمت فاجعه نیز آن قدر بود که نگاهها را از همه سو به طرف حلاج منعطف کرد و باعث شد در آن هیاهو ، بسیاری از بزرگان تصوف آن چنان که بودند , دیده نشوند و عظمت آنان به چشم نیاید. یکی از بزرگترین و اصیل ترین عارفان آن روزگار ،و در عین حال متفاوت ترین آنها، محمد بن عبدالجبار النفّری( به کسر نون و تشدید فاء) است. نفّری شخصیت بسیار مبهمی دارد. نام و زادگاه و تاریخ درگذشت و سوانح زندگی او به درستی دانسته نیست. حاجی خلیفه او را درگذشته به سال 354 ه ق دانسته. زادگاه او گویا در نزدیکی کوفه یا بصره بوده است. مذهب فقهی و کلامی او را به قرینه زادگاه و بخشهایی از کتاب المواقف او تشیع دانسته اند. ابن عربی نیز چندبار در فتوحات مکیه از او نام برده است. کتاب المواقف نثری ناب و متفاوت و خیال انگیز و تاویل پذیر دارد. این اثر را آربری به سال 1934 م برای اولین بار چاپ کرده و پس از آن بارها به همراه کتاب المخاطبات او به چاپ رسیده است. شخصیت و زبان متفاوت و درونمایه شگفت انگیز نوشته های این عارف دیرینه در سالهای اخیر در جهان عرب به طرز غریبی شهرت یافته است . منتقدان و روشنفکرانی از قبیل ادونیس به صورت جدی مجذوب او و زبان آثارش شده اند. به گونه ای که شهرت نفّری در حال حاضر در میان شاعران و منتقدان ادبی عرب بسی بیشتر از شهرت او در میان اصحاب کلام و تصوف است.همین جناب ادونیس به افتخار نام بلند نفّری مجله مشهور ادبی خود را المواقف نامیده است. در سالهای اخیز برخی از جملات نفّری درکشورهای عربی و بین اهل فرهنگ، حکم مثل رایج را یافته و به مناسبتهای مختلف در نشریات و کتابها و گفتار ها به کار می رود, از مشهورترین سخنان نفّری این عبارت نغز و شگفت است : «کلما اتسعت الرویا ضاقت العباره» که گاه به شکل "کلما اتسعت الرویه..." و".. اتسعت الفکره.." نیز روایت می شود. مفهوم اجمالی و ساده شده این عبارت آن است که هرچه معنا افزون شود و دیدار ما از حقیقت گسترش یابد , زبان و عبارت به تنگنا دچار می آید. نظیر این مضمون کمابیش در سخنان عارفان پارسیگو نیز آمده است. از جمله شیخ محمود شبستری سروده است: معانی هرگز اندر حرف ناید چو ما از حرف خود در تنگناییم چرا چیزی دگر بر او فزاییم جالب اینجاست که شهرت نفّری و سخن او چند سالی است به ادبیات معاصر فارسی نیز رسیده و خواص اهل شعر به او توجه نشان می دهند. از جمله روشنفکران ایرانی که به نفّری ارادتی نشان می دهند ، بیش از همه می توان به شاعر جریان ساز روزگار ما یدالله رویایی اشاره کرد . او رویکرد به" حجم" و انتزاع را با توجه به سخن نفّری ، نوعی "گسترش رویا" می شمارد که ایجاز و ابهام و "تنگنای عبارات شعری" را در پی خواهد داشت. او – به سان برخی منتقدان عرب – عکس قضیه بیان شده در سخن نفّری را نیز صادق می داند و می نویسد: به بیان دیگر، پرهیز از انتزاع وگریز از آبستراکسیون، زندگی زبانی و زبانشناختی ِقطعه شعر را (یعنی میدان تجربه را) محدود میكند. چنین چیزی مرا به یاد جمله قصار هزارسالهای از فرزانه بزرگ، شاعر بصره، عباس نفری میاندازد: « هر آنچه به رؤیا وسعت میدهد عبارت را تنگ می كند». روی دیگر این سخن به ما میگوید: آدم بی رؤیا پر حرف میشود . البته ترجمه رویایی از عبارت نفّری چندان هم دقیق نیست و به برداشتی نسبتا آزاد از سخنی ژرف شباهت دارد. |
||
|
|
چهارشنبه 3 مرداد1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
![]()
از واژه تا صدا مقالاتی پیرامون ادبیات و پیشینه رادیو محمدرضا تركي آذر 1382
بخش دوم كتاب با عنوان "اصول بلاغت راديويي" تلاشی است برای تطبیق قواعد دانش بلاغت بر رسانه ای به نام رادیو و شناخت قواعد حاکم بر بلاغت رادیویی. " ظرفيتهاي نمايشي متون ادب فارسي" مقاله دیگری است که می تواند به نویسندگان نمایشهای رادیویی در استفاده درست و هنری از متون کهن یاری کند. در مقاله چهارم این اثر به رابطه شعر نو و رادیو و "تاریخچه پخش شعر نو از رادیو " و تلاشهای کسانی چون مهدی اخوان ثالث در این زمینه اشاره رفته است.
"رادیو در کودتای ۲۸ مرداد" از بخشهای تاریخی و خواندنی این اثر است. نویسنده از رهگذر اسناد موجود به اتفاقات ناگفته و کمتر گفته شده این رویداد مهم تاریخ معاصر نقب می زند و با گذاشتن علامت سوال و ابهام در کنار حوادثی که در این روز در رادیو اتفاق افتاده خواننده را به تامل بیشتر دعوت می کند. نویسنده در مبحث "پيشينه پخش مستقيم مذاكرات مجلس از راديو " که مقاله بعدی این اثر است ، ما را به دوره هفدهم مجلس شورای ملی و حوادث پر التهاب آن روزگار می برد. و اما فصل پاياني "توصيههايي به گويندگان پخش راديو" نام دارد. |
||
|
|
پنجشنبه 28 تیر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
یکی از دلایلی که باعث می شود نسل امروز, حتی گاه استادان ادبیات , از درک درست متون کهن , بویژه شعر فارسی ناتوان بمانند و در شرح سخن پیشینیان به توجیهات عجیب و غریب متوسل شوند, تغییرات عمده فرهنگی در این روزگار و فراموش شدن بسیاری از مفاهیم فرهنگ گذشته است. بسیاری از نکاتی که در گذشته برای مردم کوچه و بازار هم واضح و بدیهی بود, امروزه از خاطرها و خاطره ها رخت بربسته و مردمان دوران دیجیتال با آن هیچ آشنایی ندارند! برای بچه هایی که طبیعت و گل و بلبل را عمدتا از شیشه تلویزیون می بینند, طبیعی است که تنوع گلها و پرندگان را در شعر – مثلا منوچهری –درک نکنند. بدین ترتیب اگر تا چند سال دیگر با کودکان – و حتی بزرگسالانی – رو به رو شدید که فرق کلاغ و بلبل را هم نمی دانند زیاد نباید تعجب بکنید و بر آنان خرده بگیرید! وقتی وضع گل و بلبل که از عناصر رایج شعر فارسی است این گونه باشد, تکلیف بقیه مسائل از پیش روشن است! به عنوان مثال ، یکی از تعبیراتی که برای پیشینیان ما کاملا آشنا بوده و برای ما تقریبا نامانوس است , موضوع "گل پیاده" و "گل سواره" است. قدیمی ها گلهایی را که ساقه دارند و مثل سوسن و نرگس و لاله دارای درخت و بوته بزرگ نیستند , گل پیاده می گفتند و گلهایی را که مثل شکوفه بادام بر شاخ درختهای تناور می رویند گل سوار می خواندند. با توجه به همین معنی از "گل پیاده" و "گل سوار" است که ابیاتی از این دست قابل فهم می شوند: باغ سلام می کند, سرو قیام می کند چون سبزه شو پیاده, زیرا در این گلستان یکی جوقی[=گروهی] پیاده همچو سبزه دگر جوقی چو شاخ گل سواران (مولوی) گردون گل پیاده نماید به چشم من نهال عمر ابد با کمال رعنایی گل پیاده نماید نظر به قامت دوست (صائب) در این میان خاقانی بهره فنی تری از این تعبیر برده است. او در قصیده مشهور «منطق الطیر» آنجا که به توصیف باغ پرداخته , سروده است: هر سوی از جوی جوی رقعه شطرنج بود بیدق زرین نمود غنچه ز روی تراب او از جویبارهایی که با نظم خاص در معماری باغهای سنتی وجود داشت, به یاد رقعه و صفحه شطرنج می افتد و از غنچه های گل پیاده که بر خاک روییده اند , صف "بیدق" و پیادگان بازی شطرنج را به خاطر آورده است! |
||
|
|
جمعه 22 تیر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
طبق آماری که برخی طرفداران حقوق زن منتشر کرده اند ، در سراسر ادبیات فارسی ، از رودکی تا امروز ، در برابر ۸۰۰۰ شاعر شناخته شده مرد ، تنها ۴۰۰ شاعر زن وجود داشته اند! این رقم در فرهنگنامه زنان پارسیگو که شاعران سراسر قلمرو زبان فارسی را در بر می گیرد - یعنی ایران و افغانستان و تاجیکستان و پاکستان و...- به ۱۰۰۰ نام افزایش می یابد. در دنیای عرب نیز طبق گزارش معجم الشاعرات فی الجاهلیة و الاسلام از دوره جاهلیت تا دوره اسلامی - به استثنای روزگار معاصر- می توان به نام و زندگی نامه بیش از ۵۰۰ شاعر زن اشاره کرد.راستی چرا این چنین است و چرا شاعران زن ، نسبت به مردان ، کم شمار به نظر می رسند؟ اگر پاسخ این سوال را از مردگرایان روزگار طلب کنیم، پوزخندی می زنند و می گویند: پر واضح است که زن جماعت استعداد شاعری ندارند و نمی توانند با مردان در این عرصه رقابت کنند! و اگر همین پرسش را با یکی از جماعت فمنیست - کثرالله امثالهم ! - مطرح کنیم ، چینی به ابروان می افکنند و تقصیر را یکسره به گردن «پیشینه تاریخی مرد سالار » و « زیربنای فرهنگی جامعه» می افکنند که در طی قرون متمادی با ظلم و ستم و تبعیض هر گونه امکان رشد و شکوفایی و خلاقیت را از زن ایرانی و شرقی سلب کرده است! واقعیت آن است که این هردو نگاه به شدت بسته و اسیر نگرش جنسیتی هستند و هیچ به این نکته توجه ندارند که شاعری از سرچشمه شعور انسانی می جوشد و زنانگی و مردانگی و پیری و جوانی و عوارضی از این دست نمی تواند فی نفسه آن را محدود کند. هر شاعری پیش از آنکه زن یا مرد باشد ، انسانی است با شعوری خلاق و احساس و عاطفه ای معمولا سرشارتر و نیرومند تر از انسانهای معمولی! اگر سنتی که در گذشته در زمینه نگارش تذکره (زندگی نامه ) شاعران زن وجود داشت و آثاری چون اشعار النساء (تالیف ابوعبدالله مرزبانی خراسانی ، متوفی ۳۸۴ ه ق ) و اشعار الجواری (تالیف مفجع بصری، متوفی ۳۲۷ ه ق) و الاماء الشواعر (تالیف ابوالفرج اصفهانی ، متوفی ۳۵۶ ه ق ) و النساء الشواعر ( تالیف ابن الطراح ، متوفی ۷۲۰ ه ق) و کتاب بلاغات النساء از ابن طیفور (متوفی ۲۸۰ ه ق) را در تاریخ ادبیات این سوی جهان پدید آورده است ، تداوم می یافت ، ما امروز بهتر و علمی تر از این می توانستیم در مورد صحت و سقم این آمارها و دیدگاهها سخن بگوییم. بی آنکه بخواهیم تاثیر شرایط اجتماعی گذشته را - با وجود سیاه نمایی ها و مبالغه هایی که در مورد آن صورت می گیرد - یکسره نادیده بگیریم ، می توانیم به عامل واقعی تری اشاره کنیم که باعث می شده زنان ، در گذشته کمتر به شعر و شاعری رسمی و حرفه ای روی بیاورند. این عامل به ماهیت "ادبیات رسمی" ما در گذشته بازمی گردد. شاعری در گذشته سرزمین ما- جدا از ادبیات خانقاهی و عرفانی که آن هم از ادبیات مردانه دیگری حمایت می کرد - عمدتا در دو وادی "قصیده گویی" و مدیحه گستری و "غزل" و سخن عاشقانه منحصر و محصور بوده است. شاعران قدیم یا باید "مدح ممدوح" می گفتند و از طریق گرفتن صله از پادشاهان و دیگر اصحاب قدرت و ثروت ، چیزی به جیب می زدند ، یا باید زبان به "تغزل" می گشودند و می کوشیدند با شعری دلاویز در دل معشوق رخنه کنند و دامن وصالی به کف بیاورند! ورود به این دو عرصه در گذشته به مقتضای طبع و سرشت مردان ، برای آنان امری طبیعی و دست کم متداول بود ، اما برای زنان ، به واسطه سرشت و خوی زن شرقی ، امری مطلوب و خواستنی شمرده نمی شد. زنان فرهیخته روزگارقدیم که اندک هم نبودند ، ترجیح می دادند به جای چاپلوسی برای اصحاب قدرت و جاه و یا فرود آمدن از اریکه معشوقی و ناز و روی آوردن به عجز و لابه و نیاز عاشقانه بر درگاه جنس مرد - به شیوه برخی از زنان شاعر این زمانه! - عطای شاعری رسمی را به لقای آن ببخشند و راه دیگری برای بیان احساسات و عواطف خودشان انتخاب کنند. این راه ، همانا ادبیات غیر رسمی و به اصطلاح "عامیانه" بود. اگر به لالایی های مادرانه و بسیاری از تصنیفها و ترانه های محلی و اغلب متلها و قصه های روستایی و ...گوش بسپاریم ، صدای زنی را می شنویم که احساسات و رنجهای فروخورده خود را نجیبانه نغمه سرکرده است! اگر نام و نشان شاعران و آفرینندگان ادبیات عامیانه که اغلب یا بسیاری از آنها زن بوده اند ، بخلاف نوع شاعران رسمی ، برجای نمانده ، به این علت است که هیچ دربار و نهاد رسمی از آنها حمایت نکرده است و این سروده ها که از قضا صمیمانه ترین بخش از ادبیات ما را تشکیل می دهد ، سینه به سینه به ما رسیده و بخش عمده ای از آنها نیز در غوغای زمان - مثل نام آفرینندگانشان - از یادها رفته است! |
||
|
|
دوشنبه 18 تیر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
کسی راز مرا داند کتیبه از گرامی ترین یادگاران مرحوم مهدی اخوان ثالث و از ارجمندترین سروده ها در قالب نو نیمایی است. کتیبه تمثیلی دل نشین است با درون مایه سرشار اجتماعی و فلسفی، از آن دست سروده ها و روایتها که تنها شاعران بزرگی چون اخوان می توانند بسرایند . در مورد کتیبه و شرح و تفسیر آن فراوان گفته اند و نوشته اند ، اما شاید نکته ای که کمتر بدان پرداخته اند ، ماخذ و منشا الهام این سروده ماندگار است. اخوان خود در آغاز کتیبه به اجمال ، ماخذ سروده اش را که ضرب المثلی کهن از امثال عرب است ، معرفی کرده است: « اطمع من قالب الصخره ». در اینجا می کوشیم مآخذ این ضرب المثل و مفهوم آن را شرح دهیم. احتمالا از این راه معنی شعر به شکل دقیق تری در ذهن ما شکل خواهد بست و با دخل و تصرفهای هنرمندانه و بهره گیری خلاقانه سراینده کتیبه که به کمک مثلی به ظاهر ساده اثری مثال زدنی آفریده بیشتر آشنا خواهیم شد. ضرب المثل "اطمع من قالب الصخره " [= آزمندتر ازبرگرداننده صخره ]در کتابهای جمهرة الامثال، از آثار ابوهلال عسکری (متوفی ۳۹۵ ه ق) و چند اثر دیگر در زمینه امثال عرب که به آنها اشاره خواهد شد، آمده است. ابوهلال این ضرب المثل را در بخش دیگری از کتاب خود به صورت: « الهف من قالب الصخره » [= افسوس مند تر از برگردا ننده صخره ] نیز ضبط کرده است. همین مثل در کتابهای ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب از نوشته های ابومنصور ثعالبی (۳۵۰- ۴۲۹ ه ق) و المستصقی فی امثال العرب زمخشری (۴۶۷- ۵۳۸ ه ق) و مجمع الامثال میدانی (متوفی ۵۱۸ ه ق) نیز آمده و اخوان گویا از طریق کتاب میدانی با این مثل آشنا شده است. اما شرح این ضرب المثل و حکایت آن از زبان جوامع الحکایات عوفی خواندنی تر است: مردي بود از بني معد كه او را "قالب الصخره" خواندندي و در عرب به طمع مثل به وي زدندي چنانكه گفتندي: "اطمع من قالب الصخره" يعني طمعكارتر از برگرداننده سنگ. گويند روزي به بلاد يمن ميرفت. سنگي را ديد در راه نهاده و به زبان عبري چيزي بر آن نوشته كه "مرا بگردان تا تو را فايده باشد!" پس مسكين به طمع فاسد، كوشش بسيار كرد تا آن را برگردانيد و بر طرف ديگر نوشته ديد كه "رب طمع يهدي الي طبع" اي بسا طمع كه زنگ يأس بر آيينة ضمير نشاند چون آن بديد و از آن رنج بسيار ديده بود، از غايت غصه ... سر خود بر آن ميزد تا آنگاه كه دماغش پريشان شده و روح او از قالب جدا شد، و بدين سبب در عرب مثل شد. البته در کتاب ثعالبی به جای خط عبری «خط مُسند» آمده که به معنی « خط حِمیَری » است . بعید نیست که کلمه حمیری در نسخه های جوامع الحکایات به عبری بدل شده باشد! «رب طمع یهدی الی الطَبَع» نیز که خود مثلی است در زبان عرب ، چنان که در کتاب زهرالاکم فی الامثال و الحکم آمده ، بدین معنی است که چه بسا آز و طمع به آلودگی به همه عیوب می انجامد! |
||
|
|
دوشنبه 4 تیر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
ز شیر شتر خوردن و سوسمار که تخت عجم را کنند آرزو این دو بیت با وجود شهرت فراوانی که دارند و با آنکه در برخی چاپهای متداول شاهنامه ، در بخش "نامه رستم فرخزاد به سعد وقاص" نقل شده اند ، به دلایل متعدد از استاد طوس نیستند. به همین علت است که در چاپ خالقی مطلق نیز به نشانه الحاقی بودن در میان [ ] آمده اند. آقای ابوالفضل خطیبی - از شاهنامه شناسان معتبر این روزگار- در مقاله ای که پیش از این در نشر دانش منتشر کرده اند ، دلایل متعددی بر الحاقی بودن این بیتها اقامه کرده اند ، از این قبیل که (۱)این ابیات را در نسخه های کهن تر شاهنامه نمی توان یافت .(۲) ارتباط این دو بیت با ابیات قبل و بعد بسیار ضعیف است و همچون وصله ای ناجور گویا به متن شاهنامه سنجاق شده اند و با حذف آنها خللی بر سیر داستان وارد نمی شود (۳)"تفو" از واژه ها شاهنامه نیست و جز در یکی دو بیت الحاقی و مشکوک دیگر نیامده و از همه مهم تر اینکه(۴) تحقیر قومی به بهانه نوشیدن - مثلا - شیر شتر و برپایه نگرشهای قومی و نژادپرستانه دور از شان شاعر و اندیشمند بزرگی چون فردوسی است. اساسا در سراسر شاهنامه |