از کدامین چاه نخشب
برآمده ای
در این شب
تا کدامین ستاره سوخته
یا چشم به راه دوخته ای را
به صبحی دروغین
بشارت دهی !؟
بر بام سیمیا و سِحر
ماه را می مانی
سرد
ساکت
سنگی...
تنها
نقابی چهره ات را
قاب کرده است !
با واژ ه های هرزه ولگرد
بیهوده است
هیمه به شبتاب بردنت
ره در حصار عصمت مهتاب بردنت...!
بیا پرسان پی ردّ تبرها
به عمق جنگل بی بار و برها
درآنجا خواستی ، باید بگیری
سراغم را ز مفقود الاثرها !
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست
عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست
با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !
در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست
گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست
بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست
عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست
با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست....
خدا دسّش به روی شونهّ ماس
خونه ش کنج دل ویرونهّ ماس
خدا دوس داره ما دیونه ها رو
یه جورایی اونم دیونهّ ماس !!
وقتی به عشق گفتی ، ای دل ، جواب آری
دیگر نمی توان خفت آسوده در کناری
هرگز نمی پذیرد آرام روح عاشق
جز در کنار یاری یا بر فراز داری
وقتی دل آشنا شد با راز عشق ، دیگر
این گام خستهّ تو ، این وسعت صحاری
ننگ است مرگ عاشق در بستر علایق
زیباست جان سپردن با زخمهای کاری
وقتی فتادی از پا باید به سر دویدن
سستی گذر ندارد در کوی بی قراری
آرامش حقیری در جان برکه می رفت
طوفان نهیب زد : هی...دلمرده حصاری !!
تالابهای راکد از عشق بی نصیبند
باید گذشتن از خود چون رودهای جاری...
خرداد ۶۷
همیشه عشق تا جان مرا سرشار خواهد کرد
کسی نام تو را در خاطرم تکرار خواهد کرد
چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه
نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد
چنان من از تو سرشارم که حتی " دوستت دارم "
جز از لبهای گرم تو مرا آزار خواهد کرد
فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد
که برزخ را به روی شانه ام آوار خواهد کرد
شبی گم می شوم در ساحل چشمت ... و روزی مرگ
مرا در قعر اقیانوسها دیدار خواهد کرد
" مبادا تو نباشی ! " این همان کابوس تکراری ست
که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد
من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم
جهان ما را ، مگر در قصه ها ، انکار خواهد کرد !
باد می رقصد میان سایه ها
در فضای یک شب پر همهمه
گرگها در شهوت خون شعله ور
گوسفندان بی خیال و واهمه
واپسین فریاد از نای شبان
می شود گم در هیاهوی رمه
گوسفند و گرگ در بزمی شگفت
دست و سرافشان و پاکوبان ، همه !
***
باد می نالد میان لاشه ها
در سکوت یک شب بی زمزمه ...
فروردین ۸۰
چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا بهاری نیست
نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!
بی چشمهایت
خندهّ رنگین کمان ، تعطیل
بی دستهایت
گرمی خورشید سوزان ،
بی گیسوانت
نرمی موجی که ما را می برد تا بی کران
تعطیل
....
در کار دل یا اندکی تعدیل باید کرد
یا هرچه تعطیلی ست را تعطیل باید کرد!
موجهای پرشکوه
مثل کوه...
با وجود اضطرابها
در کنار آبی عمبق عشق
ایستاده ایم
ما هنوز
دل به آبها
به التهابها نداده ایم...
یا به عمق می رسیم و
بی نشانه ها
یا ستاره می شویم
در کف کرانه ها...
صبر کن
هنوز اول حکایت است
قصهّ من و تو
نقطهّ شروع بی نهایت است...
تو بی شکوفه و باران کویر خواهی شد
در انجماد شبی زمهریر خواهی شد
و بی حمایت چشمان آفتابی گرم
به دست سرد زمستان اسیر خواهی شد
سقوط برگ خزان دیده با تو می گوید
تو نیز حادثه را ناگزیر خواهی شد
در امتداد رکودی که در دلت جاری ست
غروب مرده ّیک آبگیر خواهی شد
بپیچ شاخه گلی در حریر لبخندت
که با تبسم و گل دلپذیر خواهی شد
بیا به فرصت سبز جوانه ها برگرد
بهار می رود از دست و پیر خواهی شد.
بهمن ۶۷
بارها
از خودم سوال کرده ام
مرد رنجهای سال سی
این چنین چرا
پشت کرده است بر بساط ما
رنجدیده
گوییا به دور دستهای دور
می کند نگاه ؟!
مرده ریگ او
در گروههای فارسی
حفظ می شود
یا تباه ؟!
نمی خواهم ای دوست دلگیر باشی
در آیینه اشکی سرازیر باشی
مباد از صمیمیت و عشق خالی
همیشه پر از سوء تعبیر باشی
بپوسی در آن موج افسردگیها
و بازیچهّ دست تقدیر باشی
و یا چون گُلی در کف باد هرزه
دچار تباهی و تحقیر باشی
زمان می رود چون قطاری قدیمی
مبادا گرفتار تاخیر باشی
تو باید تو باید که گُردآفریدی
بر اوج بلند اساطیر باشی
فرود آی بر پیکرم ، دوست دارم
تو را ، گرچه چون زخم شمشیر باشی !
بیگانه نیستند تمام غریبه ها
گاهی محبت است مرام غریبه ها
وقتی که بی طمع به تو لبخند می زنند
موج صداقت است سلام غریبه ها
گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست
بُر می خورد میان تمام غریبه ها...
با این همه هزار هزار آهوی غریب
افتاده اند خسته به دام غریبه ها
بو می کشند ردّ تو را سایه هایشان
تیز است مثل گرگ مشام غریبه ها
با آنکه وحشی است ولی گاه می شود
آهوی بی پناه تو رام غریبه ها
معنای سیب سرخ به دست چُلاق چیست؟
یعنی به نام دوست ، به کام غریبه ها!
کاری تر است زخم ، اگر سر برآورد
شمشیر دوستان ز نیام غریبه ها!
با ما شما غریبه نبودید و نیستید
این گونه تلخ نیست کلام غریبه ها!!
از خاطره ات گدازه ای می ماند
افسوس ِ همیشه تازه ای می ماند
چون صاعقه می روی و از هستی من
خاکستری از جنازه ای ....!
تو از عشیرهّ اشکی ، من از قبیلهّ آهم
تو از طوایف باران ، من از تبار گیاهم
تو آبشار بلوری ، تو آفتاب حضوری
طلوع روشن نوری در آسمان پگاهم
به جستجوی نگاهت هزار دشت عطش را
گذشته اند پریشان ، قبیله های نگاهم
قلندران تبسم نشسته اند چه غمگین
کنار خیمهّ سبز نگاههای تو با هم
کدام وادی شب را در آرزوت گذشتم
که دستهات گلی را نکاشت بر سر راهم
مهر ۶۹
یک نفر
از میان شعله های بی امان
گذشت
یک نفر
جام شوکران کشید و
از جهان گذشت
یک نفر
بوسه زد به دار خویشتن
سرخ روی
مثل عاشقان گذشت
یک نفر...
یک نفر...
آزمون تو برای من
کدام شوکران و شعله
یا کدام تهمت است...؟!
آی عشق
از میان شعله های تو
چگونه می توان گذشت؟!
بگذار دوگانه ای بگزاریم
بر پیکرش
و به خاکش بسپاریم
دست کم فاتحه ای...
شاید
این مدفون در این سپیدی سهمگین
شهیدی باشد!
زنگ...
زنگ...
زنگ گوشی اتاق خواب...
زنگ گوشی قدیمی کنار طاقچه...
هیچ یک
مرا نمی برند
تا ترنّم ملایم صدای تو
آه
زنگهای لعنتی برای که...؟
برای چه...؟!
غریبه با همه ، حتّی خودش بود
به رغم بی خودی ...امّا خودش بود
به روی سنگ قبر او نوشتند :
تمام مشکلش تنها خودش بود!
هر که دل در گرو زلف پریشانی داشت
جانی آشفته ، سر بی سر و سامانی داشت
آن که سر تا قدم از آتش عشقی می سوخت
چون سیاوش گذر از آتش سوزانی داشت
به کف مدّعیان تیغ و ترنجی دادند،
دامن پاکدلان چاک گریبانی داشت
مذهب عشق ، علی رغم منافق صفتان
کافری داشت از این پیش و مسلمانی داشت
وصل اگر دست نمی داد ، ز غم می مردیم
دست کم قصهّ هجران تو پایانی داشت!
گوش گشتیم اشارات تو و چشمت را
سر سپردیم اگر عشق تو فرمانی داشت
جان به لب ، از تب بوسیدن تو برگشتیم
کاش دل درخور قربانی تو جانی داشت!
نقد عالمانه دکتر سیامک بهرام پرور را بر شعر زن و عطر و نماز در وبلاگ ارزشمند ایشان شاعرانه ها در اینجا بخوانید که فارغ از انتساب این شعر به بنده خواندنی و سودمند است.
پیغمبری متواضعم!
با آیینی شگفت...
به سوی تو می آیم
حتی اگر نیامده باشی!
معجزه ام
نگاه و لبخند توست
که به یکباره
اندوه را می رماند
و عطش را فرو می نشاند
پیغمبری دل سپرده ام
با کتابی
آیه آیه درد...
تنهایی ام بی طنین نگاهت
برزخی دوزخناک است
بی تو
دلم را به خاک می سپارم
دلتنگی هایم را به باد
هر چه بادا باد!
... و شعری قدیمی به مناسبت شب یلدا برای دوستان جدید فصل فاصله. یلداتان خوش!
دلا می سوزی و آهی نداری
شب اندوه را ماهی نداری
بیا تا کوچهّ دلهای عاشق
از آنجا تا خدا راهی نداری
....
زلال و بی ریا می آیی ای عشق
نگفتی از کجا می آیی ای عشق
تو را یک جای دیگر دیده بودم
به چشمم آشنا می آیی ای عشق!
مهر ۶۹
جویبار سرخ بی رمق
روی آسفالت
از حرکت می ماند
رهگذر
با روزنامه
حادثه را می پوشاند
مرد له شده در زیر چرخ زمان
کفش ملی به پا دارد
و تیترهای درشت
بوی خون می دهد.
خرداد ۷۸
نه رخصت بی صبری و نه طاقت صبر
این سوی افق مِه است و آن سو همه ابر
یک سینه رنجور و تب دوری دوست ؟!
یک مردهّ بی گور و شب اول قبر ؟!
با آنکه شکسته و فقیر است دلم
از عشق تو سخت ناگزیر است دلم
در بین تمام قشرها ، بیچاره
بیش از همه آسیب پذیر است دلم!!
هر ثانیه شعله ورتر از تب بگذشت
نام تو هزار بار بر لب بگذشت
مُردیم هزار دفعه و زنده شدیم
تا پاسی ازاین هزار و یک شب بگذشت!
دلواپس لحظهّ جدایی توام
دیری ست که ای عشق هوایی توام
در وقت اضافه عمر من می گذرد
من منتظر گل طلایی توام!
***
شیرینی و سلمایی و عذرایی نیست
دیری ست تغزّل و تمنّایی نیست
آیین غزل را تو مگر تازه کنی
در دشت جنون بجز تو لیلایی نیست!
چشمان تو دو معبد رویایی ، بر قله های مبهم تقدیرند
آرام و وهمگون و تماشایی ، سرشار از شکوه اساطیرند
آرام خفته ای و دگر تب نیست ، آن التهاب هر شب و هر شب نیست
درد و تب این دو یار قدیمی هم ، دیگر سراغی از تو نمی گیرند
زین پس غم زمانه نخواهی خورد ، بر شانه بار درد نخواهی برد
ای دوست زنده ای و نخواهی مرد ، اسطوره های عشق نمی میرند
این واژه ها حقیر تر از آن اند تا ترجمان تسلیتی باشند
آنجا که بغضهای فرو خورده آتشفشان بسته به زنجیرند
وقتی که دوست زخم زبان دارد ، دشمن هزار مکر نهان دارد
دیگر...چگونه..آه...چه باید گفت...این بغضها چقدر گلوگیرند!
ای کاش مرد آتش و خون بودند ، افراسیاب جنگ و جنون بودند
گرسیوَزان دون و زبون اینجا پیران این جماعت بی پیرند
این بغضهای سرکش بی پایان ، بگذار بشکنند و فرو ریزند
آیینه های غمزده بعد از تو پیوسته در شکستن و تکثیرند!
بهمن۷۷
نه جانور ، نه دیو ، نه مردم ؛ معجونی از غرور و توهم
بی بهره از حقیقت انسان ، چیزی شبیه سوء تفاهم
در جنگلی از آهن و سیمان ، در غارهای تازهّ انسان
انسان نیمه اهلی امروز ، مانده ست بی سرود و ترنم
لبریز از تمرد و عصیان ، سرشار از تغافل و نسیان
جاوید در بهشت حماقت ، ناخوانده رمز آدم و گندم
چشمی بدون لذت دیدن ، گامی بدون شوق رسیدن
با خنده ای به رنگ شقاوت ، بی بهره از صفای تبسم
در جنگلی به وسعت دنیا ، یک روح زخم خوردهّ دروا
انسان بی هویت تنها ، بی خویش و بی خدا و رها ، گم
انسان بدون عشق و کرامت ، چیزی ست مثل جنگل و دریا
جنگل ولی بدون طراوت ، دریا ولی بدون تلاطم
تیر ۷۷
غرض از تکرار این غزل قدیمی ، علاوه برجلب نظر عزیزان به ترجمه آن در اینجا ، تشکر از لطف و زحمت خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) مترجم توانای آثاری از این دست است: زندگی نامه فدریکو گارسیا لورکا ، صخره (از الیوت) ، شعر افریقای معاصر ، شعر زنان جهان ، شعر امریکای لاتین در قرن بیستم ، برگزیده اشعار مارینا تسوه تایوا ، گزیده اشعار یاروسلاو سایفرت ، شعر امریکای معاصر و شیدایی ها ( برگزیده عاشقانه های جهان)
اعتراف می کنم
پیش تر
از طلوع چشمهای تو
شعر ناب را نمی شناختم
پیش تر
از تهاجم نگاه تو
رنگ التهاب و
موج اضطراب را نمی شناختم
و پیش از این لبالب از لبت شدن
شعلهّ شراب و
طعم آفتاب را نمی شناختم
اعتراف می کنم
پیش تر
اگرچه بارها
عشق را سروده ام
این سوال بی جواب را نمی شناختم
اعتراف می کنم...
تو نیز اعتراف کن!
بیدار دلان !
در این دقایق
تا وقت اذان عشق
تنها
یک بوسهّ دلبرانه
فرصت
باقی ست..!
نه جاری چشمه ام که رودم بکنی
نه شعلهّ سرکشم که دودم بکنی
یک واژهّ سادهّ بلاتکلبفم
بر لبهایت کاش سرودم بکنی!
شبی خواب جهان در بستر کابوس خواهد سوخت
زمین در هُرم یک طوفان نامحسوس خواهد سوخت
حقیقت مثل مرغی آتشین بال و اساطیری
هزاران بار در خاکستر ققنوس خواهد سوخت
و انسان بار دیگر در هبوطی یا سقوطی تلخ
سراپا در هجوم جلوهّ طاووس خواهد سوخت
اگر افراسیاب و کینه اش هم دست بردارند
زمین را آزمندیهای کی کاووس خواهد سوخت
در آن درد و دریغ آباد و وانفسای بی فریاد
تمام واژه ها جز حسرت و افسوس خواهد سوخت...
ولی همواره تا راهی به سوی روشنی باشد
چراغی در دل شبهای بی فانوس خواهد سوخت!
مرداد ۷۷
بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد
آسوده به خواب می روم
حتی وقتی شمشیرهای آخته
بر من تاخته باشند...
...
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند
اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!
...
مهار شتر را رها کن
بگذار او تصمیم بگیرد
که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را
خوب می شناسد،
هر جا فرود آمد
خانه عشقمان را می سازیم!
...
حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!
نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!
...
مرا که از تب آسمان می لرزم
در آغوش بگیر
"با من سخن بگو..."
گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان
تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
در نوازشهای تو
رازی است
که نرما و گرمای دست مادری گم شده را
به یاد یتیم صحرا می آورد!
...
تمام آیه های من
سورهّ نساء است
اما احسن القصص
نگاه عاشق توست!
دریاب از این همه پراکندگی ام
عمری ست که شرمندهّ این بندگی ام
یک سجدهّ سهو بود بر ساحت عشق
ای کاش تمام فرصت زندگی ام!
خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی
تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی
مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی
خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی!!
از پس ِ هزاره های جستجو
پا به کوچه ای نهاده ام
که نام تو به روی آن
نقش بسته است
کوچه ای که یک نفر
با خطی شکسته
قلب تیرخورده روی آن کشیده است
آه...
گامهای من چقدر خسته است!
***
عاشقی برای ما
همیشه
کوچه های بسته
گامهای خسته بود
سالهای سال
سوختیم و ساختیم
در شب فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...
هر چه می رویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
ناپدید می شود
گیسوان ما
مو به مو
سپید می شود
***
گریه می کنی که نیستم
بغض می کنم که نیستی
مثل روزهای کودکی
که با تمامی دلت
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه
یک عروسک شکسته...
می گریستی...
ما هنوز کودکیم و قلبهای ما
هنوز کوچک است
عاشقی برای ما
قصهّ همان عروسک است!
کاش ما بزرگ می شدیم وعشقها
پا به پای ما بزرگ می شدند!
***
خسته ام
از هر آنچه از قبیل عادت است
کو کجاست
آنچه بی نهایت است؟!
و می نشینی چه خسته اما کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن غم کمی نیست
چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند
نگاهها سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند
به زیر لب نغمه های ناشاد، ترانه ای کهنه ، رفته از یاد
بجز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند
به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه می گذاری
که هیچ کس جز گدایی آنجا به رهگذارت نمی نشیند
نشسته ای دلشکسته اما...کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
مرداد ۷۱
تقدیم به قیصر امین پور که سالها با کرامتی شگفت بیماریی طاقت سوز را تحمل کرده است ، بی آنکه این ریاضت دشوار لبخند مهربان او را کمرنگ کند. به امید سلامت و شفای کامل و عاجل این جان عاشق:
در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی ، ولی تکیده تر از چوب می شوی
با گیسوان سربی و آن چهرهّ صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی
قیصر نبود آن که برآمد به جُلجُتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد ، گرچه پر آشوب می شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانهّ محبوب می شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام...به خدا خوب می شوی!
آذر ۸۳
نه رنگین کمان چتری می گشاید
و نه سیلابی روان می شود
از دره ها...
تنها هوایی سنگین و نفس گیر
برجای می ماند
از رگبار تند و ناگهانی تابستان!
من تشنه لبی دویده تا چشمهّ آب
لبهای تو در واحهّ شب موج سراب
می نوشم از این زلال و لب تشنه ترم
از تشنه لبی که آب نوشد در خواب!
بر گرد آستان تو طائر ، فرشته ها
مانند ِسهره های مهاجر ، فرشته ها
هرگز از آستان شما دل نمی کنند
ما زایر توایم و مجاور ، فرشته ها
صف بسته اند یکسره و بوسه می زنند
بر دست و پای این همه زایر ، فرشته ها
گفتی :" فرشته عشق نداند..." بیا ببین
در این حریم ، واله و حایر ، فرشته ها
با بالهای شوق به مقصد رسیده اند
ای حسرت همیشه مسافر! فرشته ها
امشب کنار آینه های حرم شدند
سنگ صبور این دل شاعر ، فرشته ها
- ...هر چند ما فرشته نبودیم و نیستیم
ابلیس نیستیم هم آخر ، فرشته ها!
در این رسوب روح چگونه رها شوم
از دست این کدورت خاطر ، فرشته ها؟!
همنفس
با تغزل ستاره ها
خلوت خیالی من و تو
پا گرفته است...
تو درخت می شوی
جوانه می زنی
حرفهای عاشقانه می زنی
من نسیم می شوم
در ملایم ِ عبور من
گیسوان خویش را
شانه می زنی...
چشمهای خسته ستاره ها که بسته می شود
تازه تو به اوج می رسی،
آفتاب
در نگاه تو طلوع می کند
صبح را
با سلام تو شروع می کند...
باز هم به جای شب به خیر
روز خوش عزیز من!
زمین فسرد و زمان مرد و آسمان گم شد
تبارنامهّ خونین عاشقان گم شد
غبار غفلت و تردید آن چنان برخاست
که آفتاب یقین در مه گمان گم شد
محاق دور قمر ریخت بر در و دیوار
یگانه پنجرهّ رو به آسمان گم شد
دریغ و درد که در گرگ و میش حادثه ها
هزار گلهّ انسان بی شبان گم شد
کپک زدند صداها و واژه ها پوسید
ز بس صداقت و ایمان که پای نان گم شد
زبون شدند زبانها و باد استغنا*
چنان وزید که آرامش از جهان گم شد...
هنوز اول عشق است...گر چه معنی عشق
در ابتذال شب آخرالزمان گم شد.
مهر ۷۶
*در تاریخ جهان گشا در توصیف فتنه مغول این سخن شگفت نقل شده است:
"...باد بی نیازی خداوند است که می وزد، سامان سخن گفتن نیست!"
حوای ساده! چه کردی ایمان بارآورم را
در دست شیطان نهادی دستان عصیانگرم را
یک لحظه ، یک لحظهّ گم ، نه سیب ماند و نه گندم
یک شعلهّ بی ترحم ، آشفت خاکسترم را
ناگاه طوفانی از غم ، ما را جدا کرد از هم
افکند در قعر دوزخ هر ذرهّ پیکرم را
احساس کردم حرامم ، یک روح نیمه تمامم
انگار گم کرده بودم آن نیمهّ دیگرم را
هر چند حسرت نصیبم، آوارهّ عطر سیبم
اما تو را دوست دارم...دشمن ترین یاورم را
دور از تو دور از بهشتم ، در برزخ سرنوشتم
بگذار بگذارم ای دوست بر شانه هایت سرم را
سهم من از تو همین است، از بوی تو مست باشم
عمری به راهت بدوزم چشمان ناباورم را
دی ۷۶
زیبای باستانی شعر من! این دل همیشه باد گرفتارت
سرشار کن دوباره نگاهم را از چشمهای مست غزلبارت
گفتی از آن دیار که مردانش در شعله های عشق نمی سوزند
من می روم به سمت دیاری دور ، دست خدای عشق نگهدارت...
از کوچه های شعر گذر کردم، تا هفت شهر عشق سفر کردم
بی تو ، تو را در آینه ها جُستم، در پرده های مبهم پندارت
نقش تو در کتیبهّ جانم بود، نامت همیشه ورد زبانم بود
در هر چه نقش و کاشی و آیینه، دیدم هزار بار به تکرارت
زیباتری از آنکه بگویم هست، ملموس تر از آنکه بگویم نیست
تو غیر واقعی تر از آن هستی تا بنگرم به دیدهّ انکارت!
دل داده ام به بوی بخارایت، آشفته ام به روی سمرقندت
افتاده ام به کوی نشابورت ، دل بسته ام به گیسوی فرخارت
روزی شکست شیشه جادویم ، پر زد ز پیش چشم پریرویم
من ماندم و جنون و سرودنها در آرزوی لحظهّ دیدارت...
نه عاقلی به کمالم ، نه جاهلی به تمامم
نه آن ، نه این ، نه جز اینم ، در این میانه کدامم؟
هدایت از چه بجویم ، بصیرت از که بخواهم
که بوف کور تغافل نشسته بر لب بامم
تمام عمر دویدم ، به مقصدی نرسیدم
تمام می شوم امّا هنوز نیمه تمامم
شروعهای درخشان ، بدون نقطهّ پایان...
در این قصیدهّ مبهم کجاست حسن ختامم
همان ظلوم و جهولم ، همان ز خویش ملولم
که رقص خوشهّ گندم نهاده دانه و دامم
شراب لطف تو باران به کوه و دشت و بیابان
مرا چه حاصلی از آن ؟ که واژگون شده جامم
نه واژه ای نه زبانی ، نه نامی و نه نشانی
دچار لکنت ُبهتم تو را چگونه بنامم...
لب تشنه از تو هیچ فراز و نشیب نیست
جز من که شور تشنگی ام را شکیب نیست
جز قلب واژگونهّ من ، جام دیگری
از بارش محبّت تو بی نصیب نیست
این جام واژگونه در این بحر ، چون حباب
باری اگر تهی ست، گناه از حبیب نیست
این تک درخت تشنهّ آسیب دیده را
دیگر امید رویش گلهای سیب نیست...
با این همه اگر تو بخواهی که بشکفد
حتی برای سنگ، شکفتن عجیب نیست
از جان سنگ ، چشمهّ جوشان حقیقت است
روییدن شقایق وحشی ، فریب نیست
دست دعا چرا به اجابت نمی رسد؟
این وردهای باطله " امّن یُِِجیب " نیست!
تا چند سکوت را هماواز شوی
شرمندهّ بالهای پرواز شوی
راه تو مسیری ست که در نقطهّ اوج
وقتی که تمام شد ، تو آغاز شوی!
***
اینجا همه چیز بال و پر می دهدم
پل می شود از خویش گذر می دهدم
اینجا چقدر حضور تو معلوم است
هر قاصدکی از تو خبر می دهدم!
***
از بس که فغان و ناله برآورده ست
دل حوصلهّ مرا به سر آورده ست
هر وقت که غافل شده ام از حالش
سر از خم گیسویی به در آورده ست!