تبليغاتX
فصل فاصله
 
چون طفل به مشق جمله سازی ماندیم
مبهوت تخیلی مجازی ماندیم

گفتیم به شعر ناب باید برسیم
در مرحله قافیه بازی ماندیم !


هوای غزل را هم در فصل فاصله 2 ببینید!
 یکشنبه 1 آذر1388    محمدرضا ترکی  | 

فریاد دادخواه ، سخت تر است ؟
یا بهت یک نگاه ، سخت تر است ؟!

اینکه کلاف قیمتت بشود
از تنگنای چاه ، سخت تر است

تهمت شنیده را دفاع از خود
از اعتراف ، گاه ، سخت تر است

با چشمهای گرم و پر گنهت
پرهیز از گناه ، سخت تر است

در خویش گم شدن ، ز گم گشتن
در یک شب سیاه ، سخت تر است

از مرگ ِ  دردناک هم ، تپش ِ
یک قلب بی پناه ، سخت تر است

گاهی شکیب و هیچ دم نزدن
از التهاب و آه ، سخت تر است

من می روم ، هلا ، حلالم کن
ماندن ز رنج راه ، سخت تر است !

 سه شنبه 26 آبان1388    محمدرضا ترکی  | 

بغضها بسته راه نفسها
از نفس مانده اند این جرسها

بسته ره کینه بر مهربانی
عشقها گم شده در هوسها

اسبها خسته تر از سواران
مردها مانده تر از فرسها

ما به دریا نبردیم راهی
خوش به احوال کفها و خسها

فرض کن جای آهن بسازند
از طلا میله های قفسها ،

نغمهّ مرغ تنها غمین است
چون برآرد به حسرت نفسها

خنده دار است وقتی برآرند
بال سیمرغ و شاهین ، مگسها ،

پیشوای رهایی بخوانند
خویش را گزمه ها و عسسها !

چیستند آخر این نیست سانان
کیستند آخر این هیچ کسها ؟!

گریه باید به حال عدالت
با وجود چنین دادرسها !

 سه شنبه 14 مهر1388    محمدرضا ترکی  | 

چون زخم درختها دهان باز کند
از خاطرهّ تلخ تبر خواهد گفت

*

یک شاخهّ ناخلف اگر بتواند
تبدیل به دستهّ تبر خواهد شد

*

با آنکه به هم شکست انبوه درخت
از دست تبر نبود اندوه درخت

*

شاید که بت بزرگ باشد ، نه خلیل
آن کس که به شانه اش تبر می بینی!

*

بر پیکر یک درخت زخمی خواندم:
از دوست هر آنچه می رسد نیکو نیست !

*

هرچند هزارها شکایت دارد
جنگل به تبر ، به زخم عادت دارد !

 پنجشنبه 2 مهر1388    محمدرضا ترکی  | 

وهم بود یا فریب ، یا خیال و خواب بود
حس گرم و روشنی که مثل آفتاب بود

تازه می شدیم با خیال گرم و روشنش
مثل موج اضطراب و اوج التهاب بود

تلخ بود چون شراب و گرم بود چون شرار
عشق لعنتی که لحظه لحظه اش عذاب بود

محو شد میان سایه های مبهم غروب
گویی از نخست نقش مبهمی بر آب بود

مثل برگ و بوی گل ، نه در فضای باغچه
بلکه در میان برگهای یک کتاب بود

از چه بی فروغ می شود اگر دروغ نیست؟
این سوال ، پرسشی همیشه بی جواب بود

مثل مرگ ، عشق چند بار در نمی زند
عشق هم ، درست مثل مرگ ، فتح باب بود

مرگ اگر نبود زندگی ملال بود و رنج
عشق هم اگر نبود کار دل خراب بود

 یکشنبه 29 شهریور1388    محمدرضا ترکی  | 

بنگر دوباره سر به گریبانش
از جوش و از خروش پشیمانش

در این هوای شرجی دم کرده
آماس کرده پیکر سوزانش

کف بر دهان ملتهب آورده ست
بهت است در نگاه هراسانش

کو آن همه خروش و تموجها
کو آن همه تلاطم و طوفانش

ای کاش اتفاق نمی افتاد
کابوس پر تشنج و هذیانش

سنگین شده ست بار گناهی گنگ
بر شانه های زخمی وجدانش

از ماسه ها حماسه نمی خیزد
خالی ست دست ساحل و دامانش 

دریا فقط به نام تو پرشور است
با واژه های تلخ مرنجانش

انصاف نیست عهدشکن باشی
با او که مانده بر سر پیمانش

دریا دلش دوباره به هم خورده ست
آشفته است حال پریشانش

قی می کند به دامن جلبکها
تف می کند به ساحل و مرجانش !

 سه شنبه 27 مرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

گفت راوی که زمین طوفانی ست
آسمان در طلب قربانی ست

بغض سنگین و نفسگیری هست
که در ابعاد گلو زندانی ست

رعد ، این رعد خروشان در باد
گوییا قهقهه ای شیطانی ست

باد ، این باد پریشان در دشت
سر به سر نوحهّ سرگردانی ست

بوی پیراهن یوسف گم شد
بر علَم پیرهن عثمانی ست

فتنه ها از پی هم، همچون موج
می رسند و چه شبی ظلمانی ست !

حاجت این همه سوراخ نبود
کشتی یی را که چنین طوفانی ست

خطر لرزش و ریزش دارد
شانه ها بر 
گسل ويراني ست

رسم ننگین برادر کشتن
مرده ریگ کهن انسانی ست

گفت راوی که در آفاق ظهور
پیش تر واقعهّ سفیانی ست

گفت راوی که زمین تاریک است
فتنهّ...[ خط سند خوانا نیست ]

 چهارشنبه 14 مرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

در سفر تشنگی به آب رسیدیم
خسته تر از خستگی به خواب رسیدیم

عشق طلوعی دوباره کرد و من و تو
در شب ظلمت به آفتاب رسیدیم

شعله یک حس ناشناخته گل کرد
تا به تمنا ، به التهاب رسیدیم

آن همه دلبستگی به واژه بدل شد
واژه به واژه به شعر ناب رسیدیم

***

در تب تشویش ، بین ماندن و رفتن
ما به معمای بی جواب رسیدیم

طاقت ماندن نبود و تاب جدایی
چون به دوراهی انتخاب رسیدیم

خسته و سرگشته هر طرف که دویدیم
باز به سرچشمه سراب رسیدیم

***

قصه ما هرچه تلخ ، هرچه که شیرین
زود به پایان این کتاب رسیدیم!

 شنبه 27 تیر1388    محمدرضا ترکی  | 

هر که در خویشتن سفر دارد
وسعتی سبز زیر پر دارد

چشم بگشوده بر نهان ، چه نیاز
به تماشای بحر و بر دارد

وسعت ذهن را نهایت نیست
رهگذر هر چه توشه بردارد

جنگل و کوه و جلگه و دریاش
وسعت از هر چه بیشتر دارد

گاه باغی ست بی نهایت سبز
که ز اسطوره برگ و بر دارد

گاه بحری ست لاجوردی و ژرف
در صدف گوهر از هنر دارد

همه شیرینی است این عالم
حنظلش طعم نیشکر دارد...

***

باغ احساس شاعرانه من
گونه گون میوه های تر دارد

هر کجا می پرد پرنده دل
چتر رنگین کمان به سر دارد

و خصوصا که یاد شیرینت
هر دم از خاطرم گذر دارد

عالمی با خیال تو دارم
چه کس از عالمم خبر دارد...

 یکشنبه 31 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

خبر :

بر اساس گفته یک قاصدک
رهگذرها لاله ای را چیده اند

سبزه های تشنه پایین باغ
کم کمک پژمرده یا خشکیده اند

قارچهای هرزه ای آن سوی تر
در کنار سایه ها روییده اند

ملاحظه :

احتمالا ساقه های عاطفه
مثل چندی پیش آفت دیده اند

نظریه :

باز باید باغبانی پیشه کرد
از هجوم سایه ها اندیشه کرد !

                             شهریور ۷۰

 سه شنبه 26 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

آرام و صبور و بی صدا ماهیها
دلتنگ حصار تُنگها ماهیها

با خاطره مبهم دریا دلخوش
در جاری اشک خود رها ماهیها !

 پنجشنبه 21 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

دیرگاهی ست
که در حسرت یک شعر سپید
شاعران
             قافیه را باخته اند !
 یکشنبه 10 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

پوچ است تمنای عنایت از هیچ
هیچ است حکایت و روایت از هیچ

از هیچ کسان هیچ ندارم گله ای
من با چه زبان کنم شکایت از هیچ ؟!

 چهارشنبه 6 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

دریا تویی و پیش تو نم آوردم
کشتی نه که یک پاره بلم آوردم

هرچند که گفتنش زیاد آسان نیست
من پیش تو و عشق تو کم آوردم !

 جمعه 1 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

جهان با عرضها و طولهایش
و با آن قلّه ها و غولهایش

چه زندانی ست آن بی چاره ای را
که محبوس است در سلولهایش !

 یکشنبه 27 اردیبهشت1388    محمدرضا ترکی  | 

من از دور و نزدیکها خسته ام
از این ظاهرا نیکها خسته ام

هم از مذهب زاهدان ریا
هم از دین لائیکها خسته ام

من از این یقینهای ناپایدار
در انبوه تشکیکها خسته ام

از این خط کشیهای بی حد و مرز
از این گونه تفکیکها خسته ام

از این بوقها ، زردها ، سرخها
من از این ترافیکها خسته ام

تکاپوی آبی دریا کجاست؟ 
از این آب باریکها خسته ام

ز بس پُست کردم برای خودم
از این کارت تبریکها خسته ام!

 پنجشنبه 24 اردیبهشت1388    محمدرضا ترکی  | 

اگر آتشفشانی سرد گردد
  یا بهاری  زرد
     یا دریاچه ای تبخیر
     یا کوهی به زیر بارش برف زمستان ، پیر
     یا...
                                   جای شگفتی نیست

شگفت آنجاست
    یک دریای طوفانی بی پایاب
                            خاکستر شود روزی...

                          ***

چه کردی با دلم ای آذرخش واپسین
                                    ای شعلهّ موذی!؟

 شنبه 22 فروردین1388    محمدرضا ترکی  | 

 کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت
گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت
بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق
در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید
بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن
حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو
بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب
از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد
تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود
سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

 چهارشنبه 19 فروردین1388    محمدرضا ترکی  | 

موج شب است در بر آیینه ریخته
یا گیسوان توست که بر سینه ریخته ؟

لبخند می زنی و جهان تازه می شود
انگار هر طرف گل و آیینه ریخته

گل کرده است پیچک خشک حیاط و باز
عطر اقاقیاست که بر چینه * ریخته

درعشق ، پای مرد فرو می شود زبس
باران عشق در شب دوشینه ریخته

در هر خرابه خرمن زرین آفتاب
گنجینه هاست بر سر گنجینه ریخته...

اینها همه به یمن حضور تو است و عشق
در کوچه ها وگرنه غم و کینه ریخته !

*چینه : دیوار

 چهارشنبه 5 فروردین1388    محمدرضا ترکی  | 

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار ،
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست
طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم
!


نوروزتان خجسته....شادمان باشید !
 پنجشنبه 29 اسفند1387    محمدرضا ترکی  | 

برای باختن دل قمار کافی نیست
دو چشم مست و نگاه خمار کافی نیست

نسیم و ابر و تقلای دانه ها در خاک
برای رویش یک شوره زار کافی نیست

نه عقل ناقص تو ، نه جنون کامل من
برای بردن  در این قمار کافی نیست

شبیه صاعقه ای عشق می رسد از راه
برای آمدنش انتظار کافی نیست

طلوع روشن این آفتاب شرقی را
عبور کوکب دنباله دار کافی نیست

به گرد خویشتن از عقل و مصلحت گاهی
حصار می کشی اما حصار کافی نیست

همیشه در دل کابوسهای تکراری
فرار می کنی اما فرار کافی نیست

چه فایده شجره نامهّ درختان را ؟
تبر فرود که آمد تبار کافی نیست

چقدر منتظر مقدم بهار شدیم
بهار آمده ، اما بهار کافی نیست...!
 جمعه 23 اسفند1387    محمدرضا ترکی  | 

به این شکستهّ بی دست و پای سرگردان
یقین گم شده اش را به عشق برگردان

هنوز می شود این دل شکسته تر باشد
دل شکستهّ ما را شکسته تر گردان

بریز هر چه عطش را به کام تشنگی ام
لبان شعله ورم را به گریه تر گردان

بس است هرچه تپیدیم زیر خاکستر
بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر ، تشنه کام برگردان

دعای ما که دعا نیست ، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

دل مرا به کنار ضریح عشق ببر
رمیده آهوی بی تاب دربه در گردان

 جمعه 16 اسفند1387    محمدرضا ترکی  | 

مترسک

 تنها ، سر یک مزرعهّ شالی ماند
با پیرهن و کلاه پوشالی ماند

وقتی که پرنده رفت ، در سینهّ او
آنجا که دل است ، حفره ای خالی ماند !
 

***

آن روز افق آینهّ دق شده بود
انگار دوباره وقت هق هق شده بود

بر شانهّ یک نسیم آواره گریست...
بی چاره مترسکی که عاشق شده بود !

 جمعه 9 اسفند1387    محمدرضا ترکی  | 

یه روز یه ابر بی قرار
تو آسمون شوره زار

اومد و رعد و برقی زد
شبیه ابرای بهار

ابری که خورشیدو گرفت
از آسمون وصله دار

تشنگی رو روونه کرد
تو کرتهای پر غبار

چه روزایی که گم شدن
تو تشنگی  ، تو انتظار...

دس رو دلم نذار دیگه
ای ابر لعنتی نبار

باشه... تو هم غریبه شو
تو هم منو تنها بذار !

 پنجشنبه 8 اسفند1387    محمدرضا ترکی  | 

به بی کرانه ، به دریا ، به آسمان برگرد
به آفتاب یقین از مِهِ گمان برگرد

برو پرندهّ غمگین ِ من ، خداحافظ !
به سایه سار درختان مهربان برگرد

کنار من بجز این میله های زندان نیست
از این قفس به افقهای بی کران برگرد

به هر کجا که نشان صداقتی دیدی
بمان ، و گرنه از آنجا به آشیان برگرد

نگاه آخر و تیر خلاص از تو یکی ست
برای کشتن این صید نیمه جان برگرد

بدون نام تو این قصّه بی سرانجام است
نمی شود تو نباشی ، به داستان برگرد

ولی چه فایده ، وقتی بیایی از تن من
نمانده هیچ بجز مشتی استخوان بر  گرد...

 شنبه 5 بهمن1387    محمدرضا ترکی  | 

سیّ و سه شبانه روز
شعله بود و شوکران
از نبرد در جنوب خون
                            غنیمت شما

بیست و دو شبانه روز نیز
در حصار غزّه
مرگ بود و مرگ
                     نقطهّ عزیمت شما...

راستی
بعد از این شکستها
یازده شبانه روز بیشتر
به طول می کشد
                   در دیار قدس
                   واپسین هزیمت شما !؟

 یکشنبه 29 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

خیس ابرهای تشنگی
خوشه ها
به کام داس مرگ می روند
دانه ها
 به زیر آسیاب زندگی...

***

ما و گندمی که رانده از بهشتمان
سرنوشتمان
                یکی ست !

 پنجشنبه 26 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

حتی به روی نی سر سردار کربلا
یک نیزه بود از قد دشمن بلندتر !

***

بازاریان کوفه چه قیمت نهاده اند
آیا ، نگین خونی انگشتر تو را ؟!

***

ای من فدای بر سر نی خوش زبانیت
با دختر سه ساله خود هم سخن بگو !

***

در حسرت لبان تو و کودکان تو
آب فرات تشنه لب از کربلا گذشت !

***

اینها چقدر نامه برایت نوشته اند
معلوم می شود ته دل عاشق تو اند !!

***

این شیرخوار می شود از تشنگی هلاک
آخر به تیر حرمله او را چه حاجت است ؟!

***

هر روز کربلای تو تکرار می شود
اما شبیه روز تو چشمی ندیده است !

***

این نابرادران که برادر نمی شوند
این کوفیان برای تو یاور نمی شوند

***

وقتی حسین رفت تو را همدمی نماند
من داغ آن دمم که تو را محرمی نماند !

***

می سوخت در شرارهّ اندوه ، خیمه ها
نذری خوران در آتش جان سوز قیمه ها !!

***

این اشک اگر به داد دل من نمی رسید
قدّم به زیر بار گناهان خمیده بود
 

 چهارشنبه 18 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

خدا ، شیطان ، زمین و آسمان ، گویی تبانی کرده اند اینجا
تمام هرچه هست و نیست ، گویا همزبانی کرده اند اینجا

خدا در زیر لب بر خود "تبارک*" خواند چون دید این چنین زیبا
طبایع ، چار عنصر ، هفت کوکب مهربانی کرده اند اینجا !

همان شیطان که از کفرش به پیش عالم و آدم  نمی شد خم
مسلمان گشت* چون دید این همه معجز فشانی کرده اند اینجا

نهان از چشمهای آفرینش ، هرچه خوبی بود و زیبایی
نثار مقدمت ای ماه کنعانیّ ثانی کرده اند اینجا

نه عقل و عشق را در تو نزاعی هست ، نه دنیا و عقبا را*
که اضداد جهان ، در کار تو پادرمیانی کرده اند اینجا

تو می گویی : "خدایی را پرستش کرده ام که دیده ام"* ، وقتی
که موسی را دچار اضطراب " لن ترانی *" کرده اند اینجا !

نمی دانم چه باید گفت ، اینجا وادی حیرانی محض است
رسولان خدا هم ، در طلب ، عمری شبانی کرده اند اینجا...

*  فتبارک الله احسن الخالقین.
* لکن شیطانی اسلم بیدی.
نزاع عقل و عشق  ، انسان و شیطان ، دنیا و آخرت و زمین و آسمان در وجود انسان کامل به آشتی می رسد ، چون عقل کامل و عشق کامل را نزاعی نیست و شیطان در برابر انسان کامل تسلیم است و تنها می تواند رهزن دیگران باشد.
* لم اعبد ربا لم اره.
* لن ترانی یا موسی

 پنجشنبه 12 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

همراه من
       آن که اول و آخر اوست
هر جا باشم
         همیشه
              در دسترس است !
 سه شنبه 10 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

عیارهّ ذوفنون مردافکن
باغی به حصار تنگ پیراهن

در پیش نگاه گرم و گویایش
مفهوم تمام واژه ها الکن

دل بستن او اگرچه گاه آسان
سخت است بر او همیشه دل کندن

او نرم تر از حریر و فهم او
برّنده تر از صلابت آهن

می بوید از هزارها فرسنگ
می جوید از میان صدها تن

معصوم تر از فرشته ، اما گاه
شیطان تر، از هزار اهریمن !

وقتی که به او دروغ می گویی
پی برده به یک کرشمه معمولا !

در دیدهّ پاک او نمی ارزند
نامردم ِ برزنی به یک ارزن

این راز شگفت عالم ماده
در پرده نهان ز چشم ما و من

سرکش تر از غریزه ای وحشی ست
احساسات زنانهّ یک زن !
 

 یکشنبه 8 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

برهّ گم شده
در بند چَراست...
         نیست در فکر چِرا !!

 جمعه 6 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

در هم بشکن حصار اگر من باشم
از یاد ببر دیار اگر من باشم

بی واهمه بشکن و فراموشم کن
آیینهّ  پرغبار اگر من باشم !

 چهارشنبه 4 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

رفتند روی گرده طوفان ، سوارها
ما مانده ایم و فاصله ها و غبارها

یادش به خیر شور سواران مشرقی
تنگ غروب بود و تب شوره زارها

خورشید در کرانه باران قرار داشت
با چشمهای ملتهب بی قرارها

رفتند و رفت آنچه نشان از بهار بود
پاییزها گذشت و نیامد بهارها

این باغها به فصل رسیدن نمی رسند
بی حاصلی ست حاصل این برگ و بارها

کو آن برهنه  تیغ که بر جای مانده بود
از کوله بار غیرت آن تکسوارها !؟

این ننگ بس که رنگ جماعت گرفته ایم
ما هم یکی شدیم از این بی شمارها !

 سه شنبه 26 آذر1387    محمدرضا ترکی  | 

نه ، شاعر نیستم
اما نگاه تو
به جزر و مدّ و طوفان می کشد
                                  گاهی 
                                 تمام واژه هایم را...
                             

[ اگر آتش پرستان
     باخبر بودند از گرمای سوزان نگاه تو...! ]

نه ، مجنون نیستم
اما پریشان می کند
حتی نسیمی
گیسوی در رهگذار  بی پناهی ها  رهایم را...

[ مگر دیوانه باشد آدمی
                    خود را به دست عقل بسپارد! ]

نه ، عاشق نیستم
اما جنون و شعر
دست از این سر شوریده
                        هرگز 
                               بر نمی دارند
و خالی می کند یک حس مبهم
                                         زیر پایم را...

[ شراری 
می تواند دخمه ای خاموش را
                مانند یک آتشکده
                سوزان و بی پایان
                                          برافروزد!
 ] 

 جمعه 8 آذر1387    محمدرضا ترکی  | 

سلام ِ صبح ِ تو لبریز مهربانی بود
شبیه عشق پر از شور زندگانی بود

نه حاجتی به تمنا ، نه "دوستت دارم"
سلام ِ ساده رساتر از این معانی بود

پر از طراوت حسی که مثل لحظه عشق
اگرچه رنگ گذر داشت ، جاودانی بود

شبیه بارش رگبار تند پاییزی
تمام عشق همین حس ناگهانی بود

...

غروب بود و حضور مکدّر اشیا
سلام تو ُپر ِتردید و بدگمانی بود

خراش داد صدای تو زخم روحم را
که مثل اشک تو و بغض من نهانی بود

...

شبی به آخر خط می رسیم و می بینیم
که آن خراش همان خط و آن نشانی بود

تو می رسی به نگاهی ، خدا نکرده ، سیاه
و حسرتی که چرا آنچه بود  فانی بود ،

و من کنار ردیف سترون کلمات
به شاعری که شبی ناگهان روانی...شد !

 شنبه 2 آذر1387    محمدرضا ترکی  | 

اولین بهار
با تو در کنار "جوی مولیان"
آشنا شدم
با تو در شکوفه زار "کوی دلبران"
قدم زدم

یادشان به خیر
بوسه های اولین
که طعم وحشی تمشک داشتند
و واژه های عشق را
                بر لب تو می نگاشتند...

بعد از آن
هر قصیده ای برای من
شرح گیسوی تو بود
هر غزل
حکایتی از آرزوی تو
هر ترانه
جلوه ای از آن جنون عاشقانه...

آی یار مهربان
هزار سال می شود که می شناسمت !

 دوشنبه 6 آبان1387    محمدرضا ترکی  | 

از اون بهشت برای ما
                  خوشهّ گندمش موند
از تب و تاب عاشقی
                   سوء تفاهمش موند
                    

مثل کلاغ  قصه ها
تو التهاب غصه ها
گم شد و تنها واسه ما
                     خاطرهّ گمش موند

یه بغض سنگین تو صداش
غم غریبی تو نگاش
میخواس بگه هنوز ...
ولی
نمیدونم تو گفتن
                 
 جملهّ چندمش موند... 

 دوشنبه 15 مهر1387    محمدرضا ترکی  | 

بوی مرداب می دهد تشنه لب جویبارتان
دیولاخ سترونی ست آتشین سایه سارتان

در هوس زار چشمتان دوزخی شعله می کشد
وه چه مفهوم ساده ای ست عشق در رهگذارتان !

خویش را وانهاده اید ، دل به پاییز داده اید
دیگر ای ساقه های زرد با شکفتن چه کارتان ؟

شانه های صبور درد این سبکبار مردمند
سایه هایی که می روند روز و شب از کنارتان

لحظه ای سربرآورید ، چیست آن سوی لحظه ها
جز نگاه سیاه مرگ مانده در انتظارتان

آه فردای ناگزیر ، در دل آتش و کویر
آسیای جهنم است سنگهای مزارتان !

                                                    اردیبهشت ۶۹

 شنبه 6 مهر1387    محمدرضا ترکی  | 

پناهي ز خورشيد سوزان نداري
 گريزي هم از باد و باران نداري

 تو در چار راه فصول ايستاده
 بهار و خزان و زمستان نداري

 کلاه حصيري تو خنده دار است
 ولی شِکوه از چشم گريان نداري

 به تن پاره پيراهني داري اما
 همین بس که گردی به دامان نداري

 کلاغان چرا مي هراسند از تو
 تو که هيچ کاري به ایشان نداري

 برو عاقلي کن، رها کن جنون را
 اگر طاقت سنگ طفلان نداري

 به يمن تو اين مزرعه سبز مانده ست
 نصيبي تو هرچند از آن نداري!
 جمعه 22 شهریور1387    محمدرضا ترکی  | 

 ای نسیم سرخوشی که از کرانه ها عبور می کنی
ای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می کنی

ای شهاب روشنی که از دیار آفتاب می رسی
وین فضای قیرگونه را پر از طنین نور می کنی

آی ابر دلگرفته مسافری که خاک تیره را
آشنای تندبارش شبانه بلور می کنی

ای ترنمی که پابه پای رودها و آبشارها
خلوت سواحل خموش را فضای شور می کنی...

آی راهیان گر از دیار یار ما عبور می کنید
پرسشی کنید از او که ای بهار کی ظهور می کنی؟!

                                                  آبان ۶۷

 پنجشنبه 24 مرداد1387    محمدرضا ترکی  | 

 بعد از تو کارد بر جگر استخوان گذشت
فواره گشت حسرت و تا آسمان گذشت

غمگین ترین تلاوت آیات درد بود
نامت اگر به نیمه شبان بر زبان گذشت

تاوان دل سپردن اگر زنده - مردن است
آسوده آن که زودتر از این جهان گذشت

سودی نداشت بودن با تو بغیر آه
هر چند بی تو نیز ، زیان در زیان  گذشت

ما در چهار راه فصول ایستاده ایم
آنجا که مرگ نیز به صد الامان گذشت

دنیا به ما مجال رسیدن نمی دهد
باید پرنده بود و از این آشیان گذشت

یک بغض ناتمام که بی واژه مانده بود
شکل غزل درآمد و از نای جان گذشت...

 سه شنبه 15 مرداد1387    محمدرضا ترکی  | 

  چقَدَر مانده به پایان پریشانی منBorn on time .
چقَدََر مانده به چشمان تو...ویرانی من

چند ساعت به طلوع گل مریم داریم
چند جام آینه باقی ست به حیرانی من

چند نوبت که بخوابیم زمین می شکفد؟!
پاسخی ده به دل ، این کودک پنهانی من!

چقَدَر مانده که باران بزند خیس شویم
زیر باران برسد فصل غزلخوانی من

چند بوسه...که سرانگشت نوازشگر تو
بسترد نرم ، عرق از تب پیشانی من

جز تن تو که برهنه تری از روح نسیم
کیست پنهان شده در جامهّ عریانی من

این بیابان که به صحرای جنون نزدیک است
وعده گاه تو شد و روح بیابانی من

سر نهادم به سر زلف تو ....یا سر برود
یا به سامان برسد بی سر و سامانی من!

 سه شنبه 8 مرداد1387    محمدرضا ترکی  | 

  خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی امwith Mitoraj in corn...
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام

سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...

                                          مهر ۷۰

 چهارشنبه 2 مرداد1387    محمدرضا ترکی  | 

  ایستاده ایم
در برابر دری شگفت...

تا کنون چه بی شمار
از دری که بسته است
تا فراتر از هراس،
سرزمین عطرهای ناشناس
                                  رفته اند
در ، ولی هنوز
آن چنان که بوده
                - ناگشوده-
                         مانده است!

×××

مثل ناگهان
جان ما
شبیه غنچه ای
          گشوده می شود
و مرگ چون نسیم
از آستان جان ما
                    عبور می کند!

×××

زندگی
جز همین درآمدن
جز همین گذار
جز درنگ ساده ای
در اتاق انتظار
                  نیست!!

 جمعه 28 تیر1387    محمدرضا ترکی  | 

  گاهی نشسته است همین جا برابرم
گاهی چو اشک می رود از دیدهّ ترم

آن چشمهای قهوه ای گرم و مهربان
یک لحظه نیست محو شود از برابرم

غم هست ، رنج هست ولی غمگسار نیست
امشب کجاست شانهّ رنجور ما درم

کو هُرم روشن نفست تا شود مذاب
این کوه یخ که سرزده از عمق خاطرم

باید چقدر کودک و کوچک شوم عزیز!
تا مثل کودکی بکشی باز در برم

ای شاخه گلی که سبک می روی بر آب
بنگر چگونه در دل طوفان شناورم ،

دارالشفاست دامن زهرای مهربان
باید به دست حضرت زهرات بسپرم !

 پنجشنبه 20 تیر1387    محمدرضا ترکی  | 

هر ثانیه اش ابوالهولی 
                             سنگی ...

نفرین به سفر

                  غروب

                             دلتنگی!

 

 چهارشنبه 19 تیر1387    محمدرضا ترکی  | 

 از کدامین چاه نخشب
برآمده ای
 در این شب
تا کدامین ستاره سوخته
یا چشم ِ  بر دوخته  را
به صبحی دروغین
 بشارت دهی !؟

بر بام سیمیا و سِحر
ماه را می مانی
سرد و
ساکت و
سنگی...
تنها
نقابی چهره ات را
قاب کرده است !

با واژ ه های هرزه ولگرد
بیهوده است
هیمه به شبتاب بردنت
ره در حصار عصمت مهتاب بردنت...!

 جمعه 14 تیر1387    محمدرضا ترکی  | 

 

 

 

بیا پرسان پی ردّ تبرها
به عمق جنگل بی برگ و برها

درآنجا خواستی ، باید بگیری
سراغم را ز مفقود الاثرها !

 دوشنبه 10 تیر1387    محمدرضا ترکی  | 

 

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست

گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست....

 دوشنبه 3 تیر1387    محمدرضا ترکی  |