![]() |
|
|
|
|
چهارشنبه 29 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
موجهای پرشکوه با وجود اضطرابها یا به عمق می رسیم و صبر کن |
||
|
|
دوشنبه 27 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
عشقی استثنائی به زنی استثنائی! چیزی که در دوست داشتنت زنی استثنائی چون تو را متاسفانه آنچه در واژه های زبان آزارم می دهد شاید تو به همین خرسند باشی شاید تو مثل دیگر زنان کوشیدم چشمانت را شعری کنم همه نوشته های پیش از تو هیچ اند |
||
|
|
سه شنبه 21 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
زنان را ...بر این ایوان بی روزن ببخشای زنان ، مسکین زنان ، آماج کِیدند زنان از بی کسی جان اند و تن نیز زنان گرم اند و جز سردی ندیدند زنان ، مسکین زنان را رنج ِ شو بس خدایا این بلا از زن بگردان به رعنایی چو نرگس مست نازند حجاب زن از این مردان محال است حکایت شنیدم خواهر منصور حلاج جهان را مزرع خوشیده می داشت به بغدادش از این غیرت خروشان بگفتا : ای دریغا ای دریغا که خورشید از در ِ دیدار مرد است نه نامحرم نه محرم در جهان است نه مردند این همه مردم ، یکی کم اگر وقتی در این کوشیده باشم *** الا ای پاسدار ملک مردان گُل از باران وابل می سگالد ز تو پیرانه سر این روگرفتن زنان، حسن آزمون و بوشناس اند زنان را طوع و طغیان در زبان نیست زبان ابزار عقل بلفضول است مگردان از صراحت پرده با زن من این را یافتم از شاه و درویش به معیار آورد میزان خواهش زن از دین فربهی یابد نه از گنج زنان را ایزد از درد آفریده ست چو طوفان سرکُند کوه امان اوست بقای زندگی با وی سرشته ست |
||
|
|
پنجشنبه 16 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
تو بی شکوفه و باران کویر خواهی شد و بی حمایت چشمان آفتابی گرم سقوط برگ خزان دیده با تو می گوید در امتداد رکودی که در دلت جاری ست بپیچ شاخه گلی در حریر لبخندت بیا به فرصت سبز جوانه ها برگرد بهمن ۶۷ |
||
|
|
یکشنبه 12 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دل دویدن : عاشق شدن و دل سپردن. اسیر شهرستانی : مشکل که در قلمرو هستی به هم رسد آسایشی که در قدم دل دویدگی ست دیدار بینی : عشق پاک . در برابر هرزه کاری که لوطیان آن را اصطلاحا " کارد مطبخ " می گفته اند. سعید اشرف : پای بست عالم سفلی به عِلوی کی رسد هرزه کاری دیگر و دیدار بینی دیگر است دیدار خشک : تماشا و دیدار یار بی هیچ چشمداست دیگر. صائب : چو آیینه قانع به دیدار خشک است از این تازه رویان دو چشم تر ما مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع که از بهار قناعت به خار نتوان کرد عاشق پرانی: هر روز عاشق تازه ای دست و پاکردن . مقابل معشوق پرانی که خواهد آمد. سالک قزوینی: از گُل عاشق پرانی جلوه می بالد به خود سرو از بالای قمری بر سر ناز ایستد ! عاشق یک فصله : آشنای دوره دولت و سرخوشی. رهی شاپور : چو مرغ عاشق یک فصله نیستم شاپور ! سر خزان به سلامت اگر بهار گذشت عشوه مرمری : نوع خوب و مرغوب عشوه را می گفته اند ! فوقی یزدی : آن بکی چشمک زند اینک بیا از من بخر نازهای نیم رنگ و عشوه های مرمری ! [نیم رنگ یعنی رخسار میانه رنگ . صائب : ای عندلیب این همه تعریف گل مکن تو حسن نیم رنگ خزان را ندیده ای !] معشوق و معشوقه روز بی نوایی : وقتی کسی معشوق یا معشوقه خود را رها می کرد و به دنبال زیباروتر و دلخواه تری می رفت و چون وصال دومی حاصل نمی شد - از سر ناچاری - به اولی رجوع می کرد , می گفتند: فلانی به معشوق یا معشوقه روز بی نوایی قانع شده است !! سلیم تهرانی : مفلس چو شدیم رو به او آوردیم معشوقه روز بی نوایی ست خدا ! [ تبصره : برخی از این عاشقان طمع پیشه گاه به هنگام بازگشت به معشوقه روز بی نوایی زیاده ادعای محبت و بی تابی و پافشاری می کنند , اما خدا از دلشان خبر دارد!!!] معشوق خیالی : معشوق موهوم که در خارج موجود نباشد. [ این قسم در شعر برخی شاعران فراوان جلوه می کند و احیانا سوء تفاهمهایی را پیش می آورد !!] صائب : ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی آیم که هجران نیست در پی وصل معشوق خیالی را ! خان خالص : نباشد گر سر یاری به ما آن لاابالی را کسی از دست ما نگرفته معشوق خیالی را ! معشوق پرانی : مقابل عاشق پرانی است که گذشت. [ عده ای در این زمینه گویا فوق تخصص دارند و در مهلت کوتاهی کاری می کنند که طرف مقابل , هر که هست , راهش را بکشد و برود دنبال امورات شخصیه اش !!!] سلیم تهرانی : حیف باشد که ز بی مهری تو شکوه کنیم ما که معشوق پران همچو کبوتر بازیم !! مو دادن و مو فرستادن : رسم کهنی است که عاشق برای ابراز محبت مویی را در کاغذی پیچیده و در صندوقچه ای می گذاشته و برای معشوقه خود می فرستاده است. بدین معنا که لاکردار ما در محنت محبت و هجران تو چون این مو ضعیف و ناتوان شده ایم ما را دریاب !! معشوقه نیز اگر مشتاق او بود در پاسخ مویی می فرستاد که ای بابا حال و روز ما از شما بهتر نیست !! خان خالص : می فرستم به تو از زلف تو مویی یعنی اشتیاقم به وصال تو ز حد بیرون است ! مخلص کاشی : وصل زلفش کی دل صد چاک را رو می دهد شانه با این ربط , مو می گیرد و مو می دهد ! |
||
|
|
یکشنبه 5 اسفند1386 محمدرضا ترکی
|
|
|