خاقانی از شاعرانی است که تحول روزگار و تغییرات وسیع فرهنگی ، شعر و اندیشه آنان را از دسترس فهم ما دور کرده و بیش از پیش حکم شاعر خواص ، آن هم طبقه خاصی از نخبگان را پیدا کرده است. این ویژگی، ارزش سنجی کار شارحان خاقانی را دشوار ساخته است. اینکه شارح محترمی با همه علم و فضل و کمال ، در فهم ابیاتی از این شاعرِ ِ تا هنوز "دیر آشنا" دچار لغزش گردد کاملا طبیعی است.بنابر این تعجب نکنید اگر بگوییم برای داوری درباره آثار شارحان خاقانی نباید یکسره به خطاها و لغزشها چشم دوخت ، بلکه باید کامیابیهای آنان را در شرح مشکلات نیز منظور داشت و در ارزیابی حاصل کوشش آنان دخالت داد.
با این توضیح به سراغ برخی از نکات تامل برانگیز و قابل بحث در مورد برخی از ابیات خاقانی می رویم که شارحان گرامی احیانا در توضیح آن دچار بی دقتی شده اند. همه این بیتها از غزلیات این شاعر قرن ششم انتخاب شده اند.
تا کی جگرم سوزی و در زلف به کار آری
نه مشک خَلِق گردد چون با جگر آمیزی؟
بدون فهم رابطه زلف ، مشک و جگرسوخته معنی بیت روشن نمی شود.این بیت به نوعی تقلب در عطرسازی قدیم اشاره دارد. از کارهای کولیان قدیم این بوده که مشک را با جگر سوخته مخلوط می کردند و ماده به دست آمده را به جای مشک خالص قالب می کردند! به این کار "ناک دهی"می گفته اند. در رباعی لطیفی که در نزهه المجالس آمده و سروده یکی از معاصران خاقانی است به همین تقلب اشاره و به کمک آن مضمون پردازی شده است:
با من دل تو به مهر آموخته نیست
یک شمع وفا در دلت افروخته نیست
گفتی که سر زلف سیاهم مشک است
مشک است ولی بی جگر سوخته نیست!
خاقانی در تخیلی شاعرانه جگر ِ سوخته خود را موجب تباهی - خَلِق شدن- زلف مشکین یار دانسته و او را از سوزاندن جگر خود پرهیز داده است!

خلقی به دور گردون، مخمور و مست وهم اند
این خالی پر از هیچ پیمانهّ که باشد؟!
بیدل دهلوی
روزگار ما روزگار گزیده پردازیهاست. کم نیستند استادان معتبر ادبیات که در کنار آثار تحقیقی، به تلخیص و شرح دیوان و دفتر شاعران پیشین روی آورده اند و از قضا گزیده های آنان جزو آثار پرفروش ادبی است.بسیاری از خوانندگان کم حوصله شعر و نثر فارسی و حتی بسیاری از دانشجویان و استادان این رشته ترجیح می دهند، به جای مراجعه به متون و دیوانهای پرحجم و دشوار ، از رهگذر "گزیده ها" به دنیای شاعران و نویسندگان قدیم قدم بگذارند و از دریچه ای که گزیده پردازان به روی آنها گشوده اند به دنیای آنان بنگرند.
این رویکرد که شاید به مقتضای زمانه ناگزیر نیز می نماید ، از برخی عوارض و آثار مثبت و منفی برکنار نیست.یکی از مشکلات این نوع گزیده ها ، که در بسیاری از آنها دیده می شود ، سلیقه ای بودن آنهاست ، سلیقه ای که اگر یکسره شخصی نباشد ، ترجمان سلیقه زمانه و عمدتا متاثر از ذوق ادبی پس از مشروطه و نیماست.
تصویری که بسیاری از گزیده های روزگار ما از شاعران کهن عرضه می دارند ، کمتر شباهتی به چهره واقعی و تاریخی آنان دارد و تنها نماهایی را نشان می دهد که باب طبع منتقدان این روزگار است.برخی گزیده پردازان این زمانه ، به شیوه "مهمان خانه مهمان کش"به خود اجازه می دهند که هر طور دلشان خواست ، متن را شرحه شرحه و تقطیع کنند و چنان سر و ته یک قصیده یا غزل را بزنند که مطابق متر و معیار آنان بشود. این حذفها از قضا ، معمولا شامل ابیات و بخشهایی می شود که سبک و سیاق واقعی صاحب اثر را نشان می دهند و بالطبع با هنجارهای ادبی این زمانه چه بسا سازگار نباشند.
در این گزیده های بر سبیل سلیقه و اتفاق! هیچ سخنی از ملاکهای رد و فبول و حذف و گزینش به میان نیامده است و معلوم نیست که چرا سروده یا بیتی انتخاب شده یا کنار نهاده شده است.
حذف و نادیده گرفتن ابیات و عبارات پیچیده و بحث انگیز ، یکی دیگر از ویژگی های گزیده هایی از این دست است. حذف این قبیل بیتها ، هم خیال گزیده پرداز و شارح را با پاک شدن صورت مسئله راحت می کند و هم دانشجوی ادبیات را از تلاش فکری مجتهدانه در فهم متن معاف می دارد! این گونه حذفها -مخصوصا در قصیده که محور عمودی در آن حرف اول را می زند - کاری است خلاف امانت و احتیاط علمی و در غزل و امثال آن نیز پسندیده نمی نماید.
متاسفانه برخی از گزیده های رایج ، مصداق بارز کتاب سازی هستند. این آثار به قلم کسانی نوشته شده که از صلاحیت علمی و ذوقی لازم کم بهره اند و کار آنها به تلخیص و گزینشی سطحی - چه بسا از روی دست استادان دیگر! - محدود می شود. شارحان این گزیده ها معمولا در توضیح ابیات ساده و تکرار مکررات و شانه خالی کردن از توضیح دشواریهای متن ، ید طولا دارند و گاه همان مطالب تکراری نیز غیر مستند و بدون رعایت روش علمی نوشته شده اند.
بعضی از این شارحان و گزیده پردازان ، شاگردان زرنگ! پیشین هستند که تقریرات استادانشان را - بی هیچ اشاره به نام آن استاد بیچاره که نتایج عمری تحقیق و مطالعه را سخاوتمندانه در اختیار شاگردان فرار داده - به نام خود منتشر می کنند!!!
آیا رواج گزیده پردازی هایی از این دست ، نشانه رخوت و رکود علمی و ادبی نیست ؟ و آیا دانشجویانی که از رهگذر این گزیده ها ، کاردان و کارشناس و بعدا - با سلام و صلوات - استاد ادبیات می شوند ، از صلاحیتهای لازم برای فهم و تحقیق متون برخوردارند؟
وحید قزوینی(متوفی ۱۱۱۲ه ق) از شاعران و دبیران و تاریخ نگاران و سیاستمداران دوران صفوی است. در اینجا نمونه هایی از نازک خیالی های او را به اهل تامل تقدیم می کنیم:
چندان که می پرم به پر و بال بی خودی
از عالم خیال تو بیرون نمی روم!
گردش این ساغر خالی که گردون نام اوست
اهل دولت را نمی دانم چرا مدهوش کرد؟!
چه بلایی تو که از شوق خرامیدن تو
جاده چون رگ به تن خاک تپیدن گیرد!
اهل دنیا را ز غفلت زنده می پنداشتم
خفته دایم مردگان را زنده می بیند به خواب!
می برد آخر تو را خواب عدم ، غافل مشو
آمد و رفت نفسها جنبش گهواره است!
اگر در خانهّ من نیست چیزی
خجل گشتن ز روی میهمان هست!
دیدم آن چشمهّ هستی که جهانش خوانند
آن قدر آب کز او دست توان شست ، نداشت!
گر چه مهمان چو نفس مایهّ روح است ، ولی
خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!
واعظ! مکن دراز حدیث عذاب را
این بس بود که بار دگر زنده می شویم!
به سان خامهّ نقاش ، در عشق
به مویی می توان کوهی کشیدن!
نمی آید به چشم از نازکی مانند بوی گل
گر آید از لباس خویش آن گل پیرهن بیرون
دشمن دوست نما را نتوان کرد تمیز
شاخ را مرغ چه داند که قفس خواهد شد!؟
حسی غریب می کشد این سمت و سو مرا
عطری نجیب می وزد از رو به رو مرا
خورشید رفته است و به دامان نشسته است
گرد و غبار قافلهّ آرزو مرا
پیراهنی نمانده که روزی بیاورد
حتی نسیم گمشده بویی از او مرا
یک تکه استخوان و پلاکی شکسته کو
زان پیکر غریب به خون خفته کو مرا؟!
در پایبوس سرخ کدامین زمین و مین
گل می کند شرارهّ این جستجو مرا...
***
در آستان بقعهّ دل ایستاده ام
اذن دخول می شکند در گلو مرا
ای ابر اشک وقت زیارت رسیده است
آخر مخواه این همه بی آبرو مرا
عطری شگفت در همه جا موج می زند
دیگر نمانده طاقت این گفتگو مرا...
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما...
دشوارگویی خاقانی و اینکه درک سخنان او نیازمند اطلاعات قابل توجه ادبی است ، باعث شده که مدعیان و ماجراجویان کمتر به سراغ او بروند و کمتر از سروده های او به نفع اغراض سیاسی و حزبی سوء استفاده کنند! شاید اگر سخن خاقانی به اندازه ظاهر کلمات حافظ و مولوی و ...قابل درک بود ، هفتاد و دو فرقه متخالف بر مائده سخن او گرد می آمدند و هر یک می کوشیدند در تایید اندیشه های حق و باطل خود از این نمد کلاهی دست و پا کنند و خاقانی را نیز ، چون حافظ و مولوی و ....همفکر و همعقیده خود جلوه دهند!!
در این میان سادگی نسبی قصیده "ایوان مدائن" موجب شده که عده ای از سر بی خبری و گروهی نیز به واسطه رندی و طراری در باب این قصیده و مضامین آن سخنان بی حساب فراوان بگویند و از این قصیده که آیینه عبرت و آگاهی است ، آیینه ای برای تفاخرات نژادی بتراشند و خاقانی را - چون طالبوف و آخوندزاده و دیگر روشنفکران پس از مشروطه - سوگوار و دلخسته از ورود اسلام به ایران قلمداد کنند!
از جمله یکی از این جماعت که به شهادت نوشته هایش، و به رغم داشتن مدرک دکتری ، از خواندن درست ابیات و فهم معانی دیوان خاقانی ناتوان است ، اخیرا کتاب جالبی را منتشر کرده است. او در این کتاب کوشیده است ، برگزیده ای به اصطلاح خودش "ایرانی" از دیوان خاقانی ارائه کند! در این برگزیده تمام ابیاتی که به زعم نویسنده بوی مسلمانی می داده از دیوان خاقانی زدوده - و در واقع سانسور- شده اند و شاعری که همه افتخارش به "حسان العجم بودن" و ستایش کعبه و پیامبر بوده ، به عنوان شاعری ملحد معرفی شده است!
***
در مورد ایوان مدائن خاقانی و برداشتهایی که از آن شده نکات ذیل به اختصار قابل یادآوری است:
۱. خاقانی مثل دیگر شاعران این سرزمین پرورش یافته فرهنگ ایرانی- اسلامی است و به فرهنگ این سرزمین علاقه فراوان دارد ، اما باید توجه داشت که این علاقه از جنس رویکرد روشنفکران پس از مشروطه نیست. اساسا اندیشه ها و "ایسم ها"ی مدرن- از جمله تفکرات پس از مشروطه- محصول دنیای امروزند و بسیار عوامانه است که آنها را به شاعرانی که قرنها پیش از این می زیسته اند و روحشان هم از این مباحث بی خبر بوده نسبت بدهیم. غفلت از این نکته بدیهی بسیاری را به ورطه مغالطات و ادعاهای عجیب و غریب درغلتانده است.
۲.ایوان مدائن از قصاید زیبای خاقانی است ، اما در میان دیگر سروده های او از "متوسطات" به شمار می آید. شهرت فوق العاده این قصیده دقیقا به چند دهه اخیر برمی گردد که آن را در کتابهای درسی گنجانده بودند و شاعران زیادی به استقبال و اقتفای از آن پرداخته اند. پیش از این و در درازنای قرنها ، قصایدی چون "مرآة الصفا"ی خاقانی که دارای مضامین عرفانی است بیشترین شهرت و اهمیت را واجد بوده اند.
۳. کسانی که خاقانی را به استناد ایوان مدائن ناسیونالیستی دو آتشه و مخالف آیین آسمانی اسلام جلوه داده اند ، تنها به مفهوم ناقص برخی ابیات این قصیده نظر کرده اند و از کنار بیتهایی که در آنها به آیات قرآن اشاره رفته و از بزرگان اسلام- همچون حمزه سیدالشهدا و سلمان فارسی - و آموزه های دینی به عظمت یاد شده ، رندانه عبور کرده اند!
۴.مضمون مورد ادعای این جماعت در هیچ جای دیگر از دیوان حدود ۱۷۰۰۰بیتی خاقانی و تحفة العراقین و منشئات او تکرار نشده است و همین نکته قرینه ای است که بر بسیاری سخنان خط بطلان می کشد.
۵. ایستادن در مقابل ویرانه ها و شکوه سرکردن یک سنت قدیمی شاعرانه است. چنان که عادل شمردن انوشیروان و ستایش بارگاه عدل و داد او - فارغ از اعتبار تاریخی آن - نیز یک باور کلی در میان شاعران عرب و عجم بوده و اگر بنا باشد کسانی را که بر ویرانه ها گریسته اند یا چنین اندیشه ای را در شعرشان به کار برده اند طرفدار تمامیت سلسله ساسانی و مخالف مسلمانی بشماریم ، در همه دهر یک شاعر مسلمان باقی نمی ماند!
۶. در ایوان مدائن از جبارانی سخن می رود که این خاک آنها را فرو خورده است. معلوم نیست شاعری که این بیت را سروده چگونه می تواند سوگوار همان - به زعم خود - جباران باشد:
چندین تن جباران کاین خاک فروخورده ست
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان!
تفسیر سطحی و غلطی که "غُلات ناسیونالیست!" از ایوان مدائن ارائه کرده اند ، تنها یک نمونه از "مشهورات" بی اساسی است که در چند دهه اخیر به ضرب و زور تبلیغات ، حتی به ذهن برخی از خواص نیز راه یافته است....شاید باز هم در باره نمونه های دیگر این مشهورات سخن گفتیم.
بگذر از حسی که وقتی می رسی
عین سرابه
حتی تعبیر هم اگه بشه
یه خوابه!
وقتی دوری
با خودت فکر می کنی
وقتی ببینیش
حرفای تو واسه اون
اندازهّ صد تا کتابه،
اما وقتی می رسه
تموم حرفات
یه نگاهه ، یه سکوته
یه سوال بی جوابه!
یا دلت کوچیکه
یا عشقی که میگی
- هم -
یه جور رنگ و لعابه!
تو کیُ و میخوای
منو یا خودتو؟!
من نمیخوام،
سکهّ قلبی رو که اون طرفش
نفرت نابه!
بذار آسمون قلبت
خالی شه از ابر نفرت
شاید آفتابی که دوس داری
یه ُصب
بِهِت بتابه!
عاشقی تو این زمونه
بی تعارف
یه حبابه
مثه نقش روی آبه...!
شاعر بی نوا! بیا پایین
از برای خدا بیا پایین
خر شیطان مگر چه عیبی داشت
از خر واژه ها بیا پایین
تو چه داری درون کیسهّ خویش
بجز از ادعا ، بیا پایین
حافظ و مولوی و فردوسی
نیستی ، جان ما بیا پایین!
بر خر واژه های پوشالی
می روی تا کجا؟! بیا پایین
آخر و عاقبت ندارد شعر
جز جنون و جفا ، بیا پایین
تو برای نمونه خوب ببین
حال و روز مرا ، بیا پایین
از بلندای برج عاج خودت
بین مردم بیا...بیا پایین
شاعران پیروان شیطان اند
مگر اهل صفا...بیا پایین
بگذر از لفت و لیس چند نفر
کاسه لیس گدا ، بیا پایین
با طنابی که دور گردن توست
صندلی را بپا....!!