![]() |
|
|
|
گرچه هر دو بر سر یک بازی اند شارحان کتاب شریف مثنوی در توضیح این بیت و یکی دو بیت دیگر با این مضمون، اشارات سربسته و مبهمی دارند. دهخدا در لغت نامه این نکته را یادآور می شود که "از مروزی و رازی مخالف و عدو اراده شود" و سپس به ابیاتی از شاعران دیگر در همین زمینه استناد می کند. دهخدا در امثال و حکم نیز به ضرب المثل هایی از این دست اشاره دارد که "مروزی را چه کار با رازی" و ...بی آنکه توضیح دهند این مروزی و رازی چه کسانی بوده اند و علت اختلاف آنها چه بوده است! با مرور آثار سخنوران پارسی گوی از سپیده دم شعر فارسی تا قرنها بعد اشارات فراوانی را به این مضمون می یابیم.رودکی سروده است: در سفر افتند به هم ای عزیز خانه خود باز رود هر کسی این رباعی از نزهة المجالس(قرن ششم) در این زمینه گویاست: بردار ز رخ پرده طنازی را امروز تو را به کام دل یافته ام در شمار دیگری از ابیات به جای مروزی(اهل مرو) و رازی(اهل ری) تعبیر خراسانی و عراقی آمده است که گویاتر است. از جمله در هفت پیکر می خوانیم: کردمش لابه های پنهانی واقعیت آن است که وضعیت جغرافیایی ایران آن را به طور طبیعی به دو اقلیم و قلمرو عمده خراسان و عراق تقسیم کرده است و مردم این سرزمین در گذشته های دور به واسطه این مختصات و موانع طبیعی کمتر از یکدیگر باخبر بوده اند و در شرایط فرهنگی متفاوتی می زیسته اند.به دلایل فراوان تاریخی گویش و مذهب و موسیقی و نحوه پوشش و معماری و تغذیه مردمان این دو ناحیه تفاوتهای فراوانی داشته که باعث می شده در هنگام برخورد در نگاه یکدیگر بیگانه جلوه کنند و زبان یکدیگر را نفهمند. مردم خراسان در آغاز به لهجه ای سخن می گفتند که پس از تکامل یافتن، به دلایل فرهنگی و سیاسی به زبان رسمی فارسی دری تبدیل شد و شعر فارسی را به وجود آورد ، اما مردم عراق در آن روزگار تا قرنها بعد به گویش فهلوی سخن می گفتند . کم کمک از اوایل قرن دهم بود که گویش فهلوی از شهرهای عراق رخت بر بست.از میان قالبهای شعر فارسی رباعی به مردم خراسان و دو بیتی (فهلویات )به عراقیان تعلق داشت.تفاوت سبک های عمده عراقی و خراسانی یادگار همین دو فرهنگ عراقی و خراسانی و تمایز روحیات این دو طایفه است.ناصر خسرو در سفرنامه از قطران نام شاعری در تبریز خبر می دهد که شعر نیکو می گفت ، اما فارسی [دری] نمی دانست. قطران از نخستین شاعران عراقی است که برای ممدوحان خویش که می خواستند از دربارهای خراسان عقب نمانند ، به دری و به شیوه خراسانیان قصیده می گفت.او خود مدعی است که در ِ شعر دری را بر شاعران نواحی عراق گشوده است: گر مرا بر شعرگویان جهان رشک آمدی از لحاظ دینی هم، بویژه در روزگار آل بویه، عراق و ری قلمرو آیین تشیع و خراسان عرصه مذهب سنت و جماعت بود و بر اساس کتاب سیاست نامه حکومتهای ترک برای ایجاد جدایی در میان مردم این دو ناحیه از این موضوع سوء استفاده هایی می کرده اند.از حوالی قرن سوم که سربازان حکومت سامانی برای نخستین بار ری را تسخیر کردند ، اختلاط خراسانیان و عراقیان آغاز شد و چندی بعد با تصرف این شهر به دست سلطان محمود این داد و ستد فرهنگی شدت گرفت. ملک الشعرای بهار از این فتح در سبک شناسی خویش با عنوان "اختلاط خراسانیان و عراقیان" یاد کرده است.خاطره این اختلاف فرهنگی تا همین اواخر هم ادامه داشت تا جایی که قاسم غنی در خاطراتش می نویسد:" ...با آن سرعتی که حرف می زد ، طوری بود که ما سبزواریها هم نمی فهمیدیم، تا چه رسد به عراقیها! " *** اینک قرنهاست که از آن جدایی و دوری در میان خراسانیان و عراقیان تنها خاطره ای مبهم در کتابهای قدیمی برجای مانده و کار به جایی رسیده که حتی بسیاری از استادان زبان و ادب فارسی از مفهوم این بیت مولوی :" ...لیک با هم مروزی و رازی اند" تصوری روشن ندارند! این وحدت و همدلی به برکت عوامل مهمی چون زبان و ادبیات فاخر فارسی و آیین اهل بیت(تشیع) صورت پذیرفته است. امیدواریم این عوامل همبستگی و همدلی- به رغم بددلیها و دشمنیهای بدخواهان- پیوسته در میان ما پایدار باشند . |
||
|
|
چهارشنبه 26 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
«...در این عهد هیچ صنعت ، مستخف تر[=خوارتر] و هیچ حِرفت[=پیشه] مبتذل تر از شعر و شاعری نیست، برای آنکه هر پیشه که از آن کهتر نباشد و هر صناعت که از آن پیرآموزتر[=ساده تر] نبوَِد، تا مرد مدتی بر مزاولت[=ممارست] آن مداومت نمی نماید و در آن مهارتی ، که استادانِ آن صنعت بپسندند، حاصل نمی کند، به دعوی آن بیرون نمی آید و کرده و ساخته خویش به من یزیدِ عرض نمی برد[=آن را در معرض ارزیابی قرار نمی دهد] الاّ شعر، که هرکس که سخن موزون از ناموزون شناخت و قصیده ای چند ، کژمژ یاد گرفت و از دو سه دیوان چند قصیده در مطالعه آورد ، به شاعری سربرمی آورد و خود را به مجردٍ نظمی عاری از تهذیبِ الفاظ و تقریبِ معانی ، شاعر می پندارد! و چون جاهلی شیفته خویش و معتقدِ شعر خویش شد ، به هیچ وجه او را از آن اعتقاد باز نتوان آورد و عیب شعر او با او تقریر نتوان کرد و حاصل ارشاد و نصیحت او جز آن نباشد که از گوینده برنجد و سخن او را بهانه بخل و نشان حسد او شمارد و روا باشد که از آن غصه [به] بیهوده گفتن درآید و هجو نیز آغاز نهد!... اما اگر کسی خواهد که در درجه شعر به فنّ کمال رسد و سخن چنان آراید که پسندِ ارباب طبع باشد، باید که جهد کند تا نظم و نثر او به الفاظ پاکیزه و معانی لطیف آراسته آید ... چه معنی بی عبارت هیچ طراوت ندارد و عبارت بی معنی به هیچ نشاید!.... و نیز بباید دانست که نقد شعر ....به شعرِ ِ نیک گفتن تعلق ندارد[=وابسته نیست] و بسیار شاعر باشد که شعر نیکو گوید و نقد شعر ، چنان که باید ، نتواند و بسیار ناقد شعر باشد که شعر نیکو نتواند گفت! و یکی از فضلا و امراء کلام را پرسیدند که چرا شعر نمی گویی؟ گفت: از بهر آنکه چنان که می خواهم که آید نمی آید و چنان که می آید نمی خواهم! و بیشتر شاعران برآن باشند که نقد شعر ، شاعران مُجید[=نیکو سخن] توانند کرد و جز ایشان را نرسد که در ردّ و عیب آن سخن گویند، و این غلط است، از بهر آنکه مَثل ِ شاعر در نظم سخن ، همچون استاد نسّاج است که جامه های متقوّم[=گران بها] بافد و نقوش مختلف و شاخ و برگهای لطیف ...در آن پدید آرد ،اما قیمت آن جز سمساران و بزّازان ...نتوانند کرد...و شعر فرزندِ شاعر است، چون بیتی چند گفت ، هرچگونه که آمد، اگر چه داند که کمتر از ابیات دیگر افتاده است ، از خویشتن نیابد[=دلش نمی آید] که گفته و پرداخته خویش را باطل کند و بزرگان گفته اند: ..."مرد... به بند عقل و شعر و فرزند خویش مبتلا باشد" اما ناقد را دل نسوزد بر شعر دیگران که نه او خاطر سوزانیده است در نظم و ترتیب الفاظ و معانی آن ، پس هرچه نیکو باشد ، اختیار کند و هر چه رکیک[=سست] باشد بگذارد ، چه شاعر در نظم خویش طالب خوش آمد باشد و ناقد جوینده به آمد! » [شمسِ قیس رازی ، المعجم فی معاییر اشعار العجم ( تالیف درحدود ۶۳۵ ق ) ص ۳۹۰- ۳۹۶] |
||
|
|
یکشنبه 23 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
چهل سالگی در فرهنگ و سنت ما سن متفاوتی بوده است.در این سن نگاه جامعه به مردان عوض می شده و آنان را به جمع پختگان و کامل مردان می پذیرفته اند. البته در شرایط امروز اوضاع کمی تا قسمتی فرق کرده و ممکن است ورود به دهه چهارم عمر با نوعی دلخوری همراه باشد. جدا از خانمها که گفته می شود نسبت به اوج گرفتن منحنی سنشان حساس اند ، مردان نیز گاهی با این پدیده به سادگی کنار نمی آیند. آنها در این برهه یا احساس کمال و پختگی می کنند و طریق عقل در پیش می گیرند یا یکباره به این صرافت می افتند که " ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش..."آن وقت ممکن است به سبکسریهایی رو بیاورند که در اصطلاح عامه بدان "چلچلی کردن " می گویند! البته تجربه ثابت کرده که این تخته گاز رفتنها چندان دوامی ندارد و اغلب دیر یا زود به این نتیجه می رسند که باید از این اعمال مذبوحانه! دست بردارند و خلعت شیب را چو تشریف شباب آلوده نسازند! به عقیده حکمای پیشین، از جمله ملاصدرا ، نفس آدمی از نخستین مراحل ، یعنی از مرحله جنینی که نبات بالفعل و حیوان بالقوه است ،مراحلی را طی می کند تا به بلوغ معنوی می رسد و این مرحله غالبا در حدود چهل سالگی اتفاق می افتد. بسیاری از مفسران در ذیل آیه " حتی اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعین سنة"[احقاف:۱۵] به این نکته اشاره کرده اند.پیامبر اسلام (ص) و غالب انبیاء در همین سن به پیامبری مبعوث شده اند. در روایات اسلامی گاه با چنین مضمونی بر می خوریم : " آن که قدم به چهل سالگی نهد و عصا در دست نگیرد ، خدا را عصیان کرده است" که اهل دل آن را به عصای احتیاط و متانت تعبیر می کنند نه عصای معمولی!سعدی در رسائل فارسی خویش روایتی بدین مضمون آورده است: " هر آن کس که در این سرای فتور و متاع غرور که تو او را دنیا می خوانی، سال او به چهل برسد و خیر او بر شرّ او غالب نگردد و طاعت او بر معصیت راجح نیاید ، او را بگوی که رخت برگیر و جانب دوزخ گیر!" جالب است بدانیم چهل سالگی و سالهای نزدیک به آن سن اوج گیری خلاقیت هنری است و بسیاری از نویسندگان بهترین آثارشان را در محدوده همین سالها آفریده اند .به عنوان مثال تولستوی جنگ و صلح را در چهل سالگی منتشر کرده و مارکز صدسال تنهایی را در سی و هفت سالگی نوشته است و کافکا وقتی در می گذشت چهل و یک سال داشت. سخنوران ادب فارسی نیز بارها از چهل سالگی به عنوان سن کمال یاد کرده اند. ناصر خسرو ، چنان که در مقدمه سفرنامه آمده ، در پی خوابی که در چهل سالگی می بیند، با خود می گوید:" از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار شوم."و بدین ترتیب سفری هفت ساله را آغاز می کند.او در دیوان خویش آورده است: بنگر که کجا می روی ای رفته چهل سال فردوسی سن چهل را طلایه دار پیری می شمارد: چو سن جوان برکشد تا چهل حکیم گنجه وقتی در آستانه چهل سالگی مخزن الاسرار را می سرود منتظر نقد چهل سالگی بود تا با وجود آن نزاع طبیعت و عقل را در وجود خود پایان یافته ببیند: طبع که با عقل به دلالگی ست تا به چهل سال که بالغ شود یار کنون بایدت افسون مخوان گفته اند که مولوی تا سن چهل و تا پیش از دیدار با شمس شعری نسروده بود و مجموعه حدود هفتاد هزار بیتی دیوان کبیر و مثنوی حاصل سالهای پس از چهل اوست. این حکیم عارف در دفتر سوم مثنوی مراحل تکامل انسان را تا چهل سالگی به شیوه اهل حکمت شرح داده و در بخشی از همین دفتر آورده است: آدمی را اندک اندک آن همام سعدی در بوستان چهل سالگان را از دست و پا زدن بیهوده منع کرده است: اگر در جوانی زدی دست و پای چو دوران عمر از چهل درگذشت نشاط از من آن گه رمیدن گرفت اما حافظ پس از چهل سال هنوز نگران گردش چشم نگار بوده است : علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد نکته آخر اینکه در تاجیکستان و برخی نقاط دیگر به سبب آنچه گذشت ، چهل سالگی را جشن می گیرند که اقدام بسیار زیبا و با مفهومی است. |
||
|
|
پنجشنبه 20 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
مهرگان از آیینهای کهنی است که همچون نوروز از هزاران سال پیش در سرزمین ما و مناطق همجوار رواج داشته است.مآخذ اسلامی مثل التفهیم و تاریخ بلعمی مهرگان را یادآور پیروزی فریدون بر ضحاک و غلبه پاکی بر شر دانسته اند. با وجود اینکه هموطنان زرتشتی ما مهرگان را گرامی می دارند ، اما در متون دینی آنان کمتر اشاره ای به نوروز و مهرگان و سده و....دیده می شود و در اوستا سخنی از این آیینها وجود ندارد. از آنجا که در متون ودایی هم نامی از این آیینها برده نشده ، می توان به این نتیجه رسید که ریشه آیینهای یادشده به روزگارانی پیش از کوچ آریایی ها برمی گردد و قوم یاد شده این جشنها را از بومیان ساکن در فلات ایران یا از مردم بین النهرین فراگرفته اند. وجود اسطوره ها و آیینهایی از این جنس در بین النهرین، وجود سنتی مشترک و چند هزار ساله را در میان ساکنان کهن ایران و مردم بین النهرین در برپایی جشن پاییزی مهرگان- به عنوان جشن خرمن- تایید می کند. در ایران پس از اسلام نیز جشنهایی چون نوروز و مهرگان مورد توجه بوده اند. دلایل تاریخی فراوانی وجود دارد که این جشنها در دربار خلفای عرب برگزار می شده اند و شاعران عرب ، خلفا و بزرگان دربارها را به این مناسبتها می ستوده اند.این مراسم و آیینهایی چون سده در دربارهای پادشاهان ایرانی و ترک که تحت الحمایه خلافت حکم می راندند نیز باشکوه تمام گرامی داشته می شده...مالیاتهایی که به این مناسبتها از مردم گرفته می شد ، از دلایل توجه حکومتها به این آیینها و حمایت آنان از برپایی جدی آنها بود. این اوضاع به همین گونه ادامه داشت تا ایلغار جهانسوز مغول پیش آمد و در پی تحولاتی که از این رهگذر رخ داد، بسیاری از رسوم کهن - از جمله جشنهای یادشده- رفته رفته به فراموشی سپرده شدند.....تا اینکه صفویه به روی کار آمدند و مذهب تشیع رسمیت یافت. دوران صفویان فرصت مغتنمی بود که بسیاری از آیینهای کهن در سایه مذهب شیعه احیا شوند و رونق بگیرند. در این میان آیینهایی که با فرهنگ تشیع رابطه بیشتری یافته بودند، مثل نوروز و چهارشنبه سوری، روایی بیشتری گرفتند. به نظر می رسد بسیاری از جزئیات مراسم مذکور و نوروزی که اینک می شناسیم و برپا می داریم محصول همین دوره است. بقیه را در ادامه مطلب بخوانید: ادامه مطلب |
||
|
|
دوشنبه 17 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
سبزها قرمزها که همین روزها منتشر شده ، صد رباعی نیمایی از صادق رحمانی را در بر دارد.پیش از این دفترهای شعر با همین واژه های معمولی ، انار و بادگیر ، همه چیزها آبی است و من سادق نیستم! از این شاعر صمیمی منتشر شده است. سبزها قرمزها علاوه بر توضیحات خواندنی شاعر و گزیده ای کوتاه از دفتر همه چیزها آبی است، موخره ای سودمند به قلم سید علی میر افضلی ، دکتر علی رضا فولادی، مرتضی امیری اسفندقه، سعید یوسف نیا ، شهرام میرشکاک و محمد خواجه پور دارد. عجالتا نمونه هایی از سروده های کوتاه و دلنشین این کتاب: چاقو اندوه عقربه سوال زاینده رود در گوشه اصفهان مرتاض کنار |
||
|
|
شنبه 15 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
تا هست، کسی از او نمی گیرد دست چون رفت ، برای مرده اش می میرند! *** وقتی که به خاک تیره شان می سپرید آخر چه ز جان مردگان می خواهید |
||
|
|
جمعه 14 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
از جفت حیات خود مگو طاق شده ست او کودک نورسیده را می ماند |
||
|
|
پنجشنبه 13 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
امروز که خبر درگذشت عمران صلاحی را شنیدم اولش چون ما در مملکت شایعه ها زندگی می کنیم ،فکر کردم که واقعیت ندارد ...همه این فکر را کرده بودند. به چند نفر زنگ زدم بدین امید که تکذیب آن را بشنوم. دست آخر صدای گرفته دوست و طنزپرداز ارزشمندمان ابوالفضل زرویی نصرآباد بود که ناقوس مرگ را در گوش من نواخت. به پاس لحظه های صمیمی و دلنشینی که همه ما با آثار خواندنی و زیبای مرحوم عمران صلاحی داشته ایم ، به روح او درود می فرستیم و رحمت حق را برایش مسالت می کنیم. آنچه در اینجا می آید گوشه هایی از حرفهایی است که او پس از درگذشت گل آقا بر زبان آورده است.روان هر دو مینوی باد!
تمام مصاحبه را در اینجا بخوانید: http://www.ehsanabedi.com/interview/?id=955335781 از زمان فوت صابري از هرگونه صحبتي درباره او پرهيز كردهايد. دليل اين سكوت چيست؟ دليل سكوتم اين است كه بيشتر مسافرت بودم و كسي به من دسترسي نداشت. من يزد بودم كه خبر فوت صابري را شنيدم. آنجا ميخواستند از من مخفي كنند اما خبر لو رفت. من در عرض يك هفته دو دوست عزيز را از دست دادم در آن هفته نحس من شنبه براي صابري و پنجشنبه براي حسين منزوي به بهشت زهرا رفتم. هر دو از دوستان قديم من بودند. با منزوي چهل سال سابقه دوستي داشتم و با صابري هم سي و هفت، هشت سال. درواقع 40 سال خاطره و دوستي را ما به خاك سپرديم. خيلي غمانگيز بود. درباره صابري هم من عقيده دارم كه پشت سر مرده نبايد حرف زد تا زنده هستند بايد درباره آنها صحبت كرد. پشت سر شاملو يا پرويز شاپور كه زياد صحبت كرديد. براي اينها هم اينقدر اين ور و آن ور كشاندنم كه نشد. هوشنگ حسامي ميگفت از يك جاهل كلاه مخملي پرسيدند، اكبرآقا شنيديم كارهاي خلاف ميكنيد. گفت كه والله از اصرار دوستان است. حالا ما هم همينطور هستيم. بعضي وقتها اصرار دوستان باعث ميشود پرحرفي كنم و بعضي وقتها هم سكوت. ولي در مجموع دوست ندارم پشت كسي كه رفته حرف بزنم. حالا از او تجليل كنم يا بدگويي. دوست دارم تا خودش زنده است اين كار را بكنم. حالا خوشحال هستم كه قبل از اينكه حسين منزوي از دنيا برود در مجله گوهران درباره او صحبت كردم. ياد لطيفهاي از ملانصرالدين افتادم. به ملانصرالدين خبر ميدهند كه آشنايي، پسرش فوت شده و مراسم ختمي براي او برپا كردهاند. ملانصرالدين راه ميافتد كه برود مسجد. ميان راه ميفهمد كه طرف، پسرش نمرده، خودش مرده. ملانصرالدين ديگر مسجد نميرود و از همانجا برميگردد. ميپرسند، چرا مسجد نميروي؟ ميگويد كه مسجد ميخواستم بروم تا طرف خودش ببيند آمدهام. وقتي نيست براي چه چيزي بروم. اين بهتر است تا آدم زنده است از او تعريف كنند كه لااقل خود او هم كيفي ببرد. حالا وقتي مرد و رفت تمام تعريف و تمجيدها چيزي نصيب او نميكند. از شوخي كه بگذريم، وقتي آدم خبر درگذشت عزيزان را ميشنود از دل و دماغ ميافتد. درباره صابري هم هر سؤالي باشد در حد اطلاعاتم جواب ميدهم. بقیه را در ادامه مطلب بخوانید: ادامه مطلب |
||
|
|
چهارشنبه 12 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در سالهای اخیر شاهد موجی از توجه شاعران ، بویژه جوانها ، به اگر از بعضی ادعاهای مبالغه آمیز بگذریم ، آنچه در ایران پیش از اسلام رواج داشته علاوه بر سرودهای بومی و فولکلور که نمی توان آن را در رده ادبیات رسمی طبقه بندی کرد، انواع سرودهایی بوده که خنیاگران آن روزگار همراه با آواز و موسیقی اجرا می کرده اند. در آن دوران نه از قصیده و غزل خبری بوده و نه از قطعه و مثنوی و ... فهلویات نیز سروده های آهنگینی با درونمایه محلی بوده اند که بعدها با اوزان عروضی تطبیق یافته اند. از روزگاران کهن متونی چون گاهان (=گاتها) زرتشت نیز برجاست که مثل دیگر متون دینی دارای درونمایه شعری هستند ، اما آنها را نیز نمی توان شعر رسمی دانست ، چرا که متون آسمانی ، علی رغم نزدیکی به شعر و بهره بردن از ابزارهای شعری ، دارای منطق و بیان متفاوتی هستند. همچنین نباید از یاد برد که متون یادشده نیز همواره با آواز اجرا می شده اند و خود کلمه "گاه" (=گام) دارای مفهوم موسیقیایی است. اساسا گویا در زبان فارسی واژه ای که معادل دقیق کلمه " شعر " باشد وجود ندارد و واژه هایی چون "سرود" و "ترانه" و "بیت" - به فرض فارسی بودن واژه اخیر- در اصل دارای مفهوم موسیقیایی هستند. واژه هایی چون "چامه" و "چکامه" نیز که بعد از اسلام در مورد غزل و قصیده به کار رفته اند ، علاوه بر اینکه معادلهای دقیقی به شمار نمی آیند از طنین موسیقایی برکنار نیستند. |
||
|
|
جمعه 7 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
مسیح کاشانی از شاعران و طبیبان دوره صفوی است. او به سال ۱۰۶۶ ه ق در کاشان درگذشته است. برای اطلاع از شرح احوال و آثار او می توان علاوه بر تذکره ها به کتاب آقای امیرعلی آذر طلعت [انتشارات سروش ، ۱۳۷۸] مراجعه کرد. اینک نمونه ای از اشعار او:
کلید کهکشان در قفل گردون مگر به گمشدگی خویش را عزیز کنم، جان ما در دل و ما در پی جان می گردیم در گلشن سودای او چون خار عریانم مبین در غربت مرگ بیم تنهایی نیست نه یوسفیم ولی در زمان این اخوان عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟! تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟ چو کبوتران وحشی همه می رمند از هم انس، یک ساعت نمی گیرد دلم با شهر و کوی گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است لنگ لنگان درِِ ِ دروازه هستی گیرم جنون به رقص در آمد کجاست منصوری |
||
|
|
چهارشنبه 5 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
اگر روز سخن می گفت *** باشد از تنهایی ام بیرون می زنم *** با هر پرسشی دو نیمه می شوم: *** چه کنم با این آسمان *** زندگی اکسیر مرگ است *** دریا همیشه در خلسه است *** اگر دریا بیشه باشد *** صخره ها *** شهابی فرو می افتد *** ...نسیمی تنبل. *** روشن ترین برقها *** کمتر پیش می آید که ما حقیقت را از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة |
||
|
|
یکشنبه 2 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|