تبليغاتX
فصل فاصله
 

اگر اوضاع جهان منحط است
همه از مشکل رسم الخط است!

اگر اوضاع تو هردمبیل است،
رحم و انصاف اگر تعطیل است،

علت کاهش برخورداری
رشد نقدینگی و بی کاری،

درب گنجه که فراز آمده است
دمب گربه که دراز آمده است،...

هرچه هست از خط بی ربط شماست
خط منحط  شما خبط شماست

شاعران بندهّ بربط هستند
عاشق چهرهّ نوخط هستند

پس بکوشید که نوخط باشید
بندهّ بربط و خربط باشید!

بدلش کن به خط لاتینی
با همان شیوهّ استالینی!

هرچه "می" هست جدا باید کرد
در همی نیست ، سوا باید کرد

"مثلا" را "مثلن" بنویسید
جای "آفتابه" ، "لگن" بنویسید!

بنویسید که" این زنده گی است؟!"
"واقعا مایهّ شرمنده گی است!"

عوض "همزه" در این بلعجبی
بنویسید "ی"ی یک وجبی!

ای برادر تو اگر باحالی
دست و پاکن خط دیجیتالی!

بگذر از شیوهّ فرهنگستان
حبذا شیوهّ خرچنگستان!!

کلمات عربی ممنوع است!
عربی عنصر نامطبوع ! است

خط فعلی عربی از بیخ است!
خط ما پارسیان از میخ است!!

نهضتی یک شبه برپا بکنیم
خط میخی را احیا بکنیم!!

 

توضیح:  شرمنده ! بیت آخر به خط میخی دیجیتالی!! نوشته شده که تنها متخصصان فن قادر به خواندن آن هستند.
از طنز گذشته ، خط فعلی ما مثل همه خطهای دنیا نقاط ضعف و قوتی دارد ، اما در مجموع ( اگر با برخی افراط و تفریط ها خرابش نکنیم!)خطی است زیبا و نسبت به بسیاری خطوط دیگر کم عیب که توانسته است محمل خوبی برای فرهنگ ایرانی باشد. این خط را ما مثل چیزهای فراوان دیگر پس از اسلام فراگرفته ایم . این خط  با الفبای لاتین مشترکات فراوان دارد و در اصل خویش نه عربی است و نه ایرانی و نه لاتین ، بلکه خطی است برآمده از دیار بین النهرین که آن را می توان میراث مشترک بشری دانست.
جالب است بدانیم که خط میخی نیز ، با همه کهنگی و از کار افتادگی ، و علی رغم توهم برخی بی خبران ، از همان دیار سرچشمه گرفته است...!
با این تفصیلات بازگشت به خط میخی- حتی نوع دیجیتالی آن که ما اخیرا اختراع فرموده ایم! - مثل مخالفت افراطی با واژه های عربی- چیزی است از جنس جنون گاوی بلکه هم آن طرف تر!!  

+ دوشنبه 30 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

زیبایی بسیاری از تک بیتهای شاعران "طرز نو" که در زمانه ما به "سبک هندی" نامبردار است، گاه با حلاوت غزلی شیوا برابری می کند. این ابیات معمولا کشفی تازه را در خیال یا زبان شعر  در بر دارند و چنانچه به خوبی دریافته شوند ، تا مدتها دست از سر خواننده و خاطر او بر نمی دارند . این ابیات این قدرت را نیز دارند که به سادگی وارد زبان مردم کوچه و بازار بشوند و به عنوان ضرب المثل به کار روند.
در اینجا برای نمونه ابیاتی از سلیم تهرانی را برگزیده ایم. سلیم از معاصران کلیم کاشانی است و در بیتی او را با چنین ظرافتی مورد تعریض قرار داده است:

بریده باد از آن طور پای همّت من
که گر عروج کند کار من ، کلیم شوم!

سلیم به سال ۱۰۵۷ ه ق  در گذشت. مقبره کلیم و سلیم در کشمیر در کنار یکدیگر قرار دارد. دیوان سلیم را آقای رحیم رضا به سال ۱۳۴۶ به عنوان رساله دکتری تصحیح و سپس به چاپ رسانده است. 

صورت نبست در دل ما کینهّ کسی
آیینه هر چه دید فراموش می کند

داریم شعله ای که ملایم تر از گل است
پروانه ای نسوخته است از چراغ ما

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا

ز باد صبح محیط کرم به جوش آمد
پیاله گیر که وقت گناه می گذرد!

می کنم در غبار خاطر خود
آرزوهای کشته را در خاک!


مطلبی در گفتگوی مردم دیوانه نیست
همچو مخمل در پی تعبیر خواب ما نباش!

به راهش سر نهادیم و گذشتیم
نماز رهروان کوتاه باشد!

عشق آشوب دل و جوش درون می آرد
گل این باغ نبویی که جنون می آرد!

ز ناز و غمزه در آن چشم هر چه خواهی هست
ولی چه سود ، اسیران نگاه می خواهند!


در روزگار نیست مرا چون تو دشمنی
در حیرتم که این همه چون دوست دارمت؟!


در باغ هر گلی ز تو در خون تازه ای ست
هر بید در هوای تو مجنون تازه ای ست

ای مرغ چمن از اثر باد خزان است
کاواز تو چون بلبل تصویر گرفته ست!

یوسف من! چشم پیران نیست تنها بر رهت
شوق مکتوب تو طفلان را کبوترباز کرد!

عشق را سلسله جنبان تویی امروز ای دل
بی تو زنجیر جنون کوچهّ خاموشان بود!


مرا معانی کوتاه دلپسند نباشد
چو کر نمی شنوم تا سخن بلند نباشد!

+ شنبه 28 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

 

 

 

 

 این بدان ماند که خرگوشی بگفت
  من رسول ماهم و با ماه جفت

در اين‌ مقاله‌ حكايتي‌ از كليله‌ و دمنه‌ با نام‌ «ملك‌ پيلان‌ و خرگوش‌» از لحاظ‌ اسطوره‌شناسي‌ مورد بررسي‌ و تحليل‌ قرار گرفته‌ است‌، و اين‌ همان‌ حكايتي‌ است‌ كه‌ مولانا نيز در دفتر سوم‌ مثنوي آن‌ را ذكر كرده‌ و با نگاه‌ خاصّ خويش‌، تأؤيلي‌ معنوي‌ از آن‌ به‌ دست‌ داده‌ است‌.

 كليله‌ و دمنه‌  مجموعه‌اي‌ از حكايات‌ كهن‌ هندي‌ است‌. اصل‌ كتاب‌ كه‌  پنجه‌ تنتره‌ نام‌ داشته‌ به‌ زبان‌ سنسكريت‌ در پنج‌ باب‌ در دست‌ است‌. مترجم‌ نخستين‌  كليله‌ و دمنه‌  داستانهاي‌ ديگري‌ را نيز از منابع‌ ديگر هندي‌، مانند  مهابهاراته بر آن‌ افزوده‌ است‌. (تفضلي‌، ص‌ 302، 1376) تحريرهاي‌ مختلفي‌ از اين‌ كتاب‌، به‌ عربي‌ و فارسي‌ وجود دارد. در اين‌ ترجمه‌ها و تحريرها و انشاها ابواب‌ و مطالبي‌ بر كتاب‌ افزوده‌ يا از آن‌ كاسته‌ شده‌ است‌. بنابر كليله‌ و دمنة‌  نصراللّه‌ منشي‌، ده‌ باب‌ از اين‌ اثر داراي‌ اصلي‌ هندي‌ و پنج‌ باب‌ الحاقي‌ ايرانيان‌ است‌.  (همان‌، ص‌ 303)
با توجه به آنچه‌ گذشت‌  كليله‌ و دمنه‌  را بايد پنجره‌اي‌ دانست‌ گشوده‌ بر فرهنگ‌ و اساطير هند، و نيز پلي‌ كه‌ فرهنگ‌ ايراني‌ و هندي‌ باستان‌ را به‌ يكديگر پيوند داده‌ است‌. براي‌ فهم‌ دقيق‌ و تحليل‌ ابواب‌ اين‌ اثر، علاوه‌ بر شيوة‌ رايج‌، يعني‌ افزون‌ بر نكات‌ لغوي‌ و ادبي‌، نيازمند اطلاعاتي‌ از فرهنگ‌ هند، بويژه‌ اسطوره‌شناسي‌ اين‌ ديار هستيم‌. اين‌ نگاه‌، درنهايت‌ ما را در صورت‌ نياز، در شناخت‌ ابواب‌ اصيل‌ و الحاقي‌ نيز ياري‌ خواهد كرد.
در باب‌ هشتم‌  كليله‌ و دمنه‌  زير عنوان‌ «ملك‌ پيلان‌ و خرگوش‌» حكايتي‌ آمده‌ است‌ كه‌ با مقداري‌ اختصار، آن‌ را مرور مي‌كنيم‌:
  

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ چهارشنبه 25 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

بمبهای هوشمند
در کف جماعتی شبیه گوسفند!

ای نگاه مهربان
بر زمانه ای چنین نژند
 گریه کن...
                بخند!!

+ دوشنبه 23 مرداد1385 محمدرضا ترکی |


 لابه لای خاطرات و عکسهای رنگ باخته
در کنار ساعتی که زنگ مرگ را نواخته،

آن طرف...میان قاب عکس مانده در غبارها
چهره ای ست کودکانه با تبسمی گداخته

کودکی که سهم او همیشه از قمار سرنوشت
 باختهای برده بود ، یا که بردهای باخته

کودکی شبیه من ، شبیه تو ، شبیه هیچ کس
مثل نقشهای مبهمی که ابر و باد ساخته...

زندگی برای ما همیشه صعب بود و سهمگین
مثل رقص مرگ در میان تیغهای آخته

گاه دل سپرده ایم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق
گاه دل بریده ایم ، بی بهانه ، مثل فاخته

کاش آشنا نمی شدیم ... یا جدا نمی شدیم
کاش می شناختیمت آی... حس ناشناخته!

+ جمعه 20 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

 

 

دهلی

خراسان است در چشمم...

آنچه در اینجا می آید مثنویی است که در بهار امسال در کنگره امیرخسرو دهلوی ارائه شده. این سروده مانند دیگر آثار معلم ، بلکه بیشتر از بقیه ، سرشار از اشارات ادبی و تاریخی و جغرافیایی و ...است که شرح آن را باید به اهل نظر سپرد.

 

گلاب از گل  ، گل از گلشن پس افکند است در چشمم
چرا پنهان کنم ، دهلی سمرقند است در چشمم

که را کشمر بود در خانه از مرو آگهی دارد
که دهر از قیروان تا قیروان سرو سهی دارد

چو در ری پوپک هندو به شارستان بطِ  بحری
به گنگا طوطیان دیدم به لحن ماورالنهری

بخارا در میان رودان کمِ ِ بغداد شد گاهی
چو طوس طابران کز  لمبه سر  بر باد شد گاهی

هراسان صعب و آسان بر مدار بلخِ ِ بامی ها
بر انسان رفت از این سان در حصار تلخ کامی ها

چو اسپست استران را پِست ِ خوانم مفت ِ کرکسها
دخانم ساحران را ، استخوانم مفت ِ کرکسها

                         ***
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ دوشنبه 16 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

گفتیم که ملاحت ، جمالی است به جلال آمیخته و پوشیده در سرادقات جلال! هرگاه زیبایی خاصی را یافتیم که به شکل راز آمیزی به درک آمد ، اما قابل بیان نبود ، با ملاحت روبه رو هستیم. شاید برخی از این سخن این نتیجه غلط را بگیرند که پس ملاحت ریشه در جهالت و نادانی ما دارد ، چرا که ما تا زمانی از چیزی التذاذ هنری می بریم که به راز و رمز آن پی نبرده باشیم و هنگامی که ریشه یک زیبایی را دانستیم ، مثلا پی بردیم که طرف مقابل از چه لوازم  و شیوه آرایشی استفاده کرده یا فلان شاعر از کدام شگرد زبانی بهره گرفته ، یکباره  زیبایی آن چهره و آن شعر در نظر ما رنگ می بازد و به پدیده ای دست یافتنی بدل می شود!!

این چنین نیست و ماجرا کاملا به عکس است! واقعیت آن است که مقام درک ملاحت ، مقام "جهل" نیست ، چون در غیر این صورت باید جاهلان و عقب ماندگان ذهنی درک بیشتری از زیبایی داشته باشند! مقام درک  جمال مقام "حیرت" ، بلکه اوج و کمال حیرت است! و این حیرت نه آن حیرت بدوی است که بر جاهلان و ابلهان رخ می دهد ، بلکه حیرتی است که پس از رسیدن و دیدن و درک عظمت و جلال حاصل می آید. از آن گونه که حافظ می گوید:

عشق تو نهال حیرت آمد          وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کاخر          هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او             بر چهره نه خال حیرت آمد...
شد منهزم از کمال عزت            آن را که جلال حیرت آمد

حیرت جاهلان پیش از رسیدن و آگاهی و حیرت عارفان پس از  شهود  زیبایی و رسیدن به خشیت در برابر کمال عزت زیبایی  است. به همین علت است که "خشیت" که لازمه درک زیبایی است ، با "علم" تلازم دارد و فرموده اند: "انما یخشی الله من عباده العلماء"( تنها بندگان عالم در مقام خشیت از خداوند قرار دارند.) و بی سبب نیست که ادراک زیبایی همواره برای کسانی مقدورتر است که از نوعی احاطه و آگاهی بر موضوع برخوردارند ، یعنی خود دستی از دور و نزدیک بر آتش ذوق و هنر دارند و دشواری آفریدن یک اثر هنری را از نزدیک لمس کرده اند و می دانند که مثلا نوشتن قطعه ای شبیه به آثار میرزا غلامرضا یا میر عماد و سرودن غزلی از جنس غزل حافظ و...به چه مایه ریاضت  و سلوک  ظاهر و باطن نیاز دارد! 

به طور خلاصه درک ملاحت در نقطه جهل ما شکل نمی گیرد ، بلکه در آنجا به بار می نشیند که ما به شکوه و  بی چگونگی حقیقتی پی می بریم ، اما عظمت و هجوم دانایی ما را به حیرت و خشیت دچار می سازد. در مقوله عشق نیز همین گونه است . در عشقهای حقیقی هرچه عاشق و معشوق بیشتر یکدیگر را می یابند و از ناز و نیاز یکدیگر باخبرتر می شوند ، عشق گستره و ژرفای بیشتری می یابد و عاشق هر لحظه جمال و  تازگی افزونتری را کشف می کند:

هر نظرم که بگذرد جلوه رویش از نظر            بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیده ام!

این البته در عشقهای راستین برآمده از درک متقابل است ، نه عشقهایی که از پی رنگی بود!!آن که جز این است تنوع طلبی است که هیجانهای عاطفی را با عشق اشتباه گرفته است!

                                                         ***
رابطه جمال و ملاحت از میان نسب چهارگانه منطقی ، نه "مساوات" است و نه "عموم مطلق" . در میان این دو مقوله رابطه "عموم من وجه" وجود دارد، یعنی مواردی را می توان یافت که هم مصداق ملاحت باشند و هم حسن ، و مصادیقی را هم می توان نشان داد که تنها یکی از این دو ـ ملاحت و حسن ـ بر آنان صدق می کند. بر این اساس زیبارویانی را می توان یافت که در آنها نمک ملاحت نیست و ملیحانی را می توان سراغ گرفت که با آنکه در اوج اقتدار دل می برند ، چیزی از حسن ، به معنای متعارف آن ،در بساط ندارند!!
افرادی که بدون داشتن چهره به ظاهر زیبا، به واسطه پاکی و صفای باطن شخصیتی کاریزماتیک دارند و در برخورد اول دیگران را مسحور می کنند ، از این دسته اند. ( یکی از راههای ایجاد جذابیت بدون جلوه گری و آرایشهای آن چنانی و توسل به جراحیهای وحشتناک و گرانقیمت و ریاضتهای  طاقت فرسا که برخی در قالب رژیمهای عجیب و زیانبار غذایی تحمل می کنند ، کسب سیرت پاک و باطن با صفاست!)البته با کمی دقت ذهنی می توانیم ادعا کنیم که هیچ یک از نسب اربعه منطقی بین ملاحت و زیبایی وجود ندارد ، چرا که یکی از طرفین، یعنی ملاحت، اساسا فرد و مصداق خاصی ندارد  و نسبتهای چهارگانه مذکور در منطق ،اساسا تابع و قائم به مصداق اند. به قول علما: فتامل فانه دقیق!! 

این بحث ادامه دارد...

+ یکشنبه 15 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

 شب زیتونی چشمان عاشق را روایت کن
مرا درگیر آن آیینه های بی نهایت کن

به رغم ابرهایی که گذشتند و نباریدند
برای ساقه های تشنه باران را روایت کن

کسی از خوابهای کودکان پروانه می دزدد
بیا پروانه ها را در دل شبها حمایت کن

به تیغ بی دریغ و دشنه های تشنه خو کردی
به درد بی علاج عشق هم یک چند عادت کن

نمک گر در بساط زخم و بیداری نمی یابی
به شور اشکهای دیده سامان جراحت کن

بگو در روزهای آتش و طوفان چه می بینی
یک امشب از صبوری دست بردار و شکایت کن

همانند درختان صبور رسته در صحرا
در اوج تشنه کامی سبز باش و استقامت کن!

+ چهارشنبه 11 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

 باطل است
آنچه مدّعی گوید...

سلمان فارسي از شخصيت هاي بحث انگيز و چند بعدي تاريخ اسلام و ايران است. قاطبه مسلمانان، از شيعه و سني، او را به عنوان يكي از اصحاب بلندمرتبه پيامبر (ص) و علي (ع) مي ستايند. او در منظومه فكري فرق و مذاهب اسلامي جايگاه ويژه اي دارد و سني و امامي و اسماعيلي و زيدي و اهل حق و اصحاب تصوف و فتوت، هريك به فراخور جهان بيني خود، تصويري از او ارائه كرده اند. اين تصوير اگرچه گاه اغراق  آميز يا غير واقعي است، اما همواره با حرمت و تقدس همراه است. در متون ادب فارسي كه آيينه تمام نماي فرهنگ ايراني است، سلمان در هيئت انساني حق جو، عارفي وارسته، زاهدي سجاده نشين، حاكمي عادل و حكيمي فرزانه رخ نموده است. سنايي مي فرمايد:

از اين مشتي رياست جوي رعنا هيچ نگشايد
مسلماني ز سلمان جوي و درد دين ز بودردا

سلمان فارسي، مثل همه شخصيت هاي موثر تاريخي، دشمناني دارد. واقعيت و ماهيت سلمان، همواره كساني را به ستيزه با وي برانگيخته است. در روزگار ما باستان پرستان ايراني، كه از عمق حوادث و وقايع تاريخي بي خبرند، به جاي آن كه علل سقوط ساسانيان را در واقعيات عيني جست وجو كنند، گناه سقوط اين سلسله و غلبه اعراب را يكسره به گردن سلمان مي گذراند و سيل دشنام ها را از طريق نوشته ها و رسانه هاي خودشان به طرف اين فرزند ايران و اسلام سرازير كرده اند!
ناصبي ها و سلفي ها و روشنفكران عرب طرفدار بني اميه، كه روزگار آل اميه و مروان را اوج درخشش اقبال قوم عرب مي دانند، نيز نظر خوشي به سلمان به عنوان يكي از بزرگان شيعه و يكي از اركان فرهنگ ايراني ندارند. سلمان در ميان مستشرقان نيز دشمنان آشكاري دارد، از جمله هرو ویتز و كليمان هوار رسما واقعيت تاريخي او را انكار كرده اند. آقاي ناصر پورپيرار ظاهرا آخرين كسي است كه با تلفيق ديدگاه هاي برخي خاورشناسان و قوميت گرايان عرب به نبرد با اين شخصيت تاريخي كمر بسته است!
ديدگاه پورپيرار، آن گونه كه در كتاب پلي بر گذشته آمده ، اجمالا از اين قرار است: سلمان شخصيتي افسانه اي و اسطوره اي است كه به دست شعوبيه و قوم يهود جعل شده تا حقيقت قرآن و وحي الهي را زير سؤال ببرند و او را آموزگار پيامبر (ص) جلوه بدهند!

ادامه مطلب را در اینجا بخوانید:


ادامه مطلب
+ یکشنبه 8 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

از آنچه تا کنون گذشت ، نتیجه می گیریم که ملاحت ، به خلاف حسن ، واقعیتی" بی چگونه " و" بلاکیف "است. به همین گونه در همه شاهکارهای ادبی و هنری جهان ، چیزی "یدرک و لا یوصف" نهفته است. راز تقلید و تکرار ناپذیری این آثار هم در همین ویژگی آنها نهفته است. اگر دیگران به راز و "فرمول" زیبایی  مثلا شعر حافظ پی می بردند ، می توانستند به تولید انبوه آثار مشابه بپردازند ! به همین دلیل است که وقتی پرده از زیبایی یک شعر یا اثر هنری به کناری می رود و دست شاعر و هنرمند ، با لو رفتن شگردهای او ، رو می شود ، تمام ارزش هنری کار او رنگ می بازد و به  یک پدیده معمولی و حتی مبتذل بدل می شود.

بر این اساس همه زیبایی های واقعی جهان - ملاحتها - همواره با نوعی "راز" و " پوشیدگی" همراه اند.این پوشیدگی است که جمال را به "جلال" نزدیک می کند. به قول سعدی محبوب بودن همیشه با محجوب و پوشیده بودن همراه است:

صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتاب است نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده. گفت : برای آنکه هر روز می توان دید مگر در زمستان که محجوب است و محبوب!

به همین شیوه ، اگر زنان پوشیده دیروز خالق عشقهای شگفت انگیز و پرشوری بودند که برای دختران امروز افسانه می نماید ، بی علت نیست و اگر زنان دنیای امروز با صدهزار جلوه برون آمده اند تا دیگران با صد هزار دیده تماشایشان کنند ، ولی از آن عشقهای افسانه ای قدیم خبری نیست که نیست ، یک علت اساسی دارد و آن این است که زنان دنیای امروز با شعبده آرایش چه بسا به مراتبی از جمال و زیبایی دست یافته اند ، اما  گوهر رازآمیزی را که جوهر ملاحت بود از کف داده اند!

به دلیل توام بودن جمال و جلال و پوشیدگی و ملاحت است که می توان ادعا کرد  چیزی در جهان دهشتناک تر از زیبایی نیست! برخی زیباییها نفس بیننده را به شماره می اندازند و رنگ از رخساره او می زدایند و زبان  او را به لکنت می اندازندو تماشاگر را وادار می سازند که در مقام توصیف به رمز و نماد روی بیاورد، چرا که هیچ واژه ای نیست که زیبایی بی چگونه و بی کیف را بیان کند. به قول نفّری که از اعاظم عرفای قدیم است:"الحرف لایعبر عن نفسه فکیف یعبر عن غیره" واژه خویشتن را واگو نتواند کرد  چگونه غیر خود را واگوید؟"

به عنوان یک مثال محسوس، وقتی که ما در فضای معماریهای پرشکوه و رازناک مشرق زمین قرار می گیریم به قول سهراب "ترسی شفاف" ما را فرا می گیرد. چه زیبا سروده است حسین منزوی:

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری            کنون شکوه تو و بهت من تماشایی ست!

در زبان دین به این "بهت تماشایی" و آن "ترس شفاف" ، "خشیت" می گویند و همین است راز آن نکته  که خداوند در عین زیبایی و محض زیبایی بودن ترسناک است ، چرا که جمال محض  ، عین جلال محض است و از تلاقی صفات جمالیه و جلالیه اوست که "صفت کمالیه " حق متولد می شود. اولیای او نیز به همین واسطه ، علی قدر مراتبهم ، چون آیینه ای همین جمال و جلال و کمال را متجلی می سازند.شاهکارهای بزرگ هنری نیز به اندازه ای که از این رازناکی برخوردارند ، دل و جان آدمی را به کرنش در برابر خود وادار می کنند.

در میان شعرهایی که می خوانیم فراوانند سروده هایی که  عوامل شناخته شده در ایجاد زیبایی و  شگردهای زبانی را به کمال در خود دارند. هم وزنشان رو به راه است هم قافیه ، هم صنایع سبک و سنگین ادبی و...در آنها رعایت شده ، و به اصطلاح بی عیب اند و حتی بر اساس معیارهای متداول ، زیبا محسوب می شوند ، اما ما با خواندن آنها دچار التذاذ نمی شویم. این شعر ها همه چیز دارند بجز آن "آن" که حافظ گفت!

این بحث ادامه دارد... 

+ شنبه 7 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

شاید هیچ کس به دقت شیخ محمود شبستری، مفهوم حسن و ملاحت را تقریر نکرده باشد. او ظهور و بروز زیبایی را در مفهوم "اعتدال " جستجو می کند. هر جا اعتدال باشد ، حسن نیز وجود دارد:

ظهور نیکویی در اعتدال است              عدالت جسم را اقصی الکمال است
چو از تعدیل شد ارکان موافق               ز حسنش نفس گویا گشت ناطق

این اعتدال که از آن به تناسب و موزون بودن و امثال آن تعبیر می کنند، در هر عرف و جامعه ای ، ویژگیهای کمابیش شناخته شده  و استانداردی دارد ، به گونه ای که صاحبان آن ویژگی را به حسن و جمال می شناسند و چه بسا به عنوان مظاهر زیبایی به دیگران معرفی می کنند: قد بلند ، گیسوی کمند ، ابروان کشیده کمانی ، مژگان سیاه برگشته و بلند ، چشمان درشت و خمار و...در نزد گذشتگان و قد و بالای ترکه ای "باربی" در زمانه ما ، نمونه ها و مصداقهایی از زیبایی است که گاه به دقت میلی متر تعریف و تحدید شده اند! در عالم زیبایی های انتزاعی نیز ، مثل ادبیات و هنر ، معیارهای زیبایی در هر سبک و دوره ای تقریبا شناخته شده است و شعبده های کلامی و زبانی را همه اهل نظر می شناسند.

اما ملاحت چیزی فراتر از جمال است. به نظر شیخ شبستر ، ملاحت " از جهان بی مثالی" و سایه ای از جمال جمیل حق است. این راز  وقتی در چهره جلوه کند ملاحت نام می گیرد و چون در سخن رخ نماید بدان فصاحت می گویند:

ملاحت از جهان بی مثالی                    در آمد همچو رند لاابالی
به شهرستان نیکویی علم زد                همه ترتیب عالم را به هم زد
چو در شخص است خوانندش ملاحت     چو در نطق است گویندش فصاحت...

محمد لاهیجی در شرح ابیات یاد شده به تفاوت مفهوم جمال و ملاحت تصریح می کند و می نویسد هر زیبارویی را نمی توان ملیح دانست. هستند زیبارویانی که "جذاب" نیستند و حتی گاه نفرت می پراکنند:" آنچه آن فریبندگی و تصرف می نماید ، تنها نه آن حسن است ، چه حسن که عبارت از تناسب است ، در بسیاری از افراد انسانی یافت می شود که ربایندگی ندارد..."(شرح گلشن راز، ص 408)
اگر روایت مشهور پیامبر را که فرمود: "برادرم یوسف زیباتر بود و من ملیح ترم" در نظر بگیریم، تقسیم بندی زیبایی به حسن و ملاحت ، ریشه ای بسیار کهن در فرهنگ اسلامی خواهد یافت و روایت مذکور تاییدی خواهد بود بر آنچه تا کنون نوشته آمده است.

همگی داستان جدال خلیفه و لیلی را در باب زیبایی در دفتر اول مثنوی خوانده ایم:

گفت لیلی را خلیفه کان تویی            کز تو شد مجنون پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی             گفت خامش چون تو مجنون نیستی!

خلیفه از زاویه جمال شناسی به لیلی می نگرد و زیبایی او را فراتر از دیگر خوب چهرگان نمی یابد و می گوید : "از دگر خوبان تو افزون نیستی" و حق هم با اوست ، اما مجنون از منظر ملاحت نگاه می کند و در حسن آفتاب خورده این دخترک صحرا و در ریحانگی اندام او و...ملاحتی را می جوید فراتر از معیارهایی که دیگران برای حسن نشان می دهند! بنابر این با تفکیک این دو مقوله نزاع خلیفه و لیلی نیز به نزاعی صوری تبدیل می شود.

این بحث ادامه دارد....

+ چهارشنبه 4 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

ما معمولاملاحت و زیبایی را به صورت مترادف به کار می بریم. می گوییم فلانی زیباست همان طور که می گوییم ملاحت دارد، در آثار اهل فن نیز قلمرو حسن و ملاحت غالبا یکی است، اما در کاربرد قدما این تعبیرات ، هر یک بار معنایی خود را دارند.حافظ می گوید:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت             آری به اتفاق جهان می توان گرفت

اگر حسن همان ملاحت بود ، اتفاق این دو معنی نداشت ، چون قابل تصور نیست چیزی با خودش اتفاق داشته باشد! به نظر زیباشناسان کهن ما ملاحت امری ذوقی و "لطیفه ای نهانی" است:

لطیفه ای ست نهانی که عشق از او خیزد     که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست!

حافظ گاه از ملاحت به "آن" و از حسن به "این" تعبیر می کند. اشاره نزدیک "این" به زیبایی های متعارف و در دسترس ، و اشاره دور "آن" به جمالهای دور از دسترس و کمیاب و لطیفه های نهانی نظر دارد:

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل      این کسی گفت که در علم نظر بینا بود!

به نظر حافظ که از" حسن شناسان" و متخصصان "علم نظر" بوده است ، ملاحت ، چیزی است فراتر از زیباییهای استاندارد و معمولی که با نوعی غرابت همراه است. البته کسانی هستند که هر دو ویژگی را دارند:

اینکه می گویند آن بهتر ز حسن               یار ما این دارد و آن نیز هم!

تفاوت دیگر این دو مقوله آن است که حسن و زیبایی ، به خلاف ملاحت،مثل زهد و علم و فصاحت و...قابل فروش است: 

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند     کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

زیبایی را گاه با شعبده آرایش و تیغ جراحی هم می توان به کف آورد، امادر نظر عارفان ملاحت یک امر درونی و مستلزم یک ویژگی معنوی است که باید آن را در "شمایل" معشوق و خصال روحانی یار سراغ گرفت. باز هم از حافظ بخوانیم :

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد     بنده طلعت آن باش که آنی دارد

 این بحث ادامه دارد....

+ سه شنبه 3 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

                                                                                                                                   

 روزي كه در بهار ۱۳۱۹ راديو تهران افتتاح شد، سه سالي بود كه نيما نخستين سروده خود را در قالب نو به نام «ققنوس» منتشر كرده بود. راديو و شعر نو، هر دو ذاتاً به دنياي امروز تعلق دارند و علي القاعده مي بايست تعامل مطلوبي با يكديگر برقرار مي كردند، اما در عمل اين اتفاق (حداقل تا سال ها بعد) نيفتاد. در اين مقاله ضمن تاملاتي كوتاه، تاريخچه پخش شعر نو از راديو را بررسي خواهيم كرد.
    - دستگاه فرهنگي در حكومت پهلوي، از جمله راديو، به رغم نيما يوشيج و پيروانش كه تصور جدي و عميق تري نسبت به مدرنيسم داشتند، طرفدار نوعي مدرنيسم سطحي بود. حكومت رضاخاني از شاعران مي خواست كه درباره مظاهر سطحي دنياي امروز مثل دوچرخه و راه آهن و هواپيما شعر بگويند و اقدامات داهيانه رضاشاه را به عنوان كاشف بزرگ حجاب بستايند.
    - جريان حاكم بر راديو در آن سال ها باستان گرايي افراطي بود و از دريچه نوعي ناسيوناليسم تندرو و توجه افراطي به افتخارات باستان به مسائل فرهنگي نگاه مي كرد و چنين نگاه پوسيده اي نمي توانست نظر خوشي به شعر نو داشته باشد.۱
    - در آغاز شكل گيري راديو، بعضي از اساتيد سنت گراي آن روزگار دعوت شدند تا در كميسيون راديو حضور يابند. اين كميسيون روز ۲۹/۲/۱۳۱۹ با حضور محمد حجازي، دكتر شفق و سعيد نفيسي تشكيل جلسه داد و از جمله تصميم گرفت: «گفتارهايي راجع به ادبا و شعراي معروف ايران از راديو پخش شود.» (اسنادي از تاريخچه راديو در ايران، ص ۷۱) طبعاً در آن سال ها نيما با آنكه به خاطر سرودن «افسانه» و انتشار اشعار و مقالاتي در مجله موسيقي شهرتي كسب كرده بود، جزء «شعرا و ادباي معروف» شمرده نمي شد و حتي برخي در اصل شاعري او حرف داشتند.۲
    جريان سنت گراي سبك بازگشتي كه در تداوم حاكميت بلامنازع بر محافل دانشگاهي كشور بر راديو نيز سيطره يافته بود، حتي شاعراني چون صائب و بزرگان سبك هندي را به رسميت نمي شناخت، تا چه رسد به نورسيده اي چون نيما يوشيج!
    تسلط نگاه ادبا و اساتيد سنت گرا، در كنار جريان باستان گراي پيش گفته به حدي بود كه حتي پس از شهريور بيست يعني در سال هايي كه هرج و مرج كامل فرهنگي و سياسي كشور را فراگرفته بود و مطبوعات متمايل به شعر و ادبيات نو به وفور منتشر مي شد، راديو رغبتي به شعر نو نشان نداد.

ادامه مطلب را اینجا بخوانید:


ادامه مطلب
+ یکشنبه 1 مرداد1385 محمدرضا ترکی |