![]() |
|
|
|
اگر اوضاع جهان منحط است اگر اوضاع تو هردمبیل است، علت کاهش برخورداری درب گنجه که فراز آمده است هرچه هست از خط بی ربط شماست شاعران بندهّ بربط هستند پس بکوشید که نوخط باشید بدلش کن به خط لاتینی هرچه "می" هست جدا باید کرد "مثلا" را "مثلن" بنویسید بنویسید که" این زنده گی است؟!" عوض "همزه" در این بلعجبی ای برادر تو اگر باحالی بگذر از شیوهّ فرهنگستان کلمات عربی ممنوع است! خط فعلی عربی از بیخ است! نهضتی یک شبه برپا بکنیم توضیح: شرمنده ! بیت آخر به خط میخی دیجیتالی!! نوشته شده که تنها متخصصان فن قادر به خواندن آن هستند. |
||
|
|
دوشنبه 30 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
این بدان ماند که خرگوشی بگفت كليله و دمنه مجموعهاي از حكايات كهن هندي است. اصل كتاب كه پنجه تنتره نام داشته به زبان سنسكريت در پنج باب در دست است. مترجم نخستين كليله و دمنه داستانهاي ديگري را نيز از منابع ديگر هندي، مانند مهابهاراته بر آن افزوده است. (تفضلي، ص 302، 1376) تحريرهاي مختلفي از اين كتاب، به عربي و فارسي وجود دارد. در اين ترجمهها و تحريرها و انشاها ابواب و مطالبي بر كتاب افزوده يا از آن كاسته شده است. بنابر كليله و دمنة نصراللّه منشي، ده باب از اين اثر داراي اصلي هندي و پنج باب الحاقي ايرانيان است. (همان، ص 303) با توجه به آنچه گذشت كليله و دمنه را بايد پنجرهاي دانست گشوده بر فرهنگ و اساطير هند، و نيز پلي كه فرهنگ ايراني و هندي باستان را به يكديگر پيوند داده است. براي فهم دقيق و تحليل ابواب اين اثر، علاوه بر شيوة رايج، يعني افزون بر نكات لغوي و ادبي، نيازمند اطلاعاتي از فرهنگ هند، بويژه اسطورهشناسي اين ديار هستيم. اين نگاه، درنهايت ما را در صورت نياز، در شناخت ابواب اصيل و الحاقي نيز ياري خواهد كرد. در باب هشتم كليله و دمنه زير عنوان «ملك پيلان و خرگوش» حكايتي آمده است كه با مقداري اختصار، آن را مرور ميكنيم: بقیه را در ادامه مطلب بخوانید: ادامه مطلب |
||
|
|
چهارشنبه 25 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
بمبهای هوشمند ای نگاه مهربان |
||
|
|
دوشنبه 23 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دهلی آنچه در اینجا می آید مثنویی است که در بهار امسال در کنگره امیرخسرو دهلوی ارائه شده. این سروده مانند دیگر آثار معلم ، بلکه بیشتر از بقیه ، سرشار از اشارات ادبی و تاریخی و جغرافیایی و ...است که شرح آن را باید به اهل نظر سپرد.
گلاب از گل ، گل از گلشن پس افکند است در چشمم که را کشمر بود در خانه از مرو آگهی دارد چو در ری پوپک هندو به شارستان بطِ بحری بخارا در میان رودان کمِ ِ بغداد شد گاهی هراسان صعب و آسان بر مدار بلخِ ِ بامی ها چو اسپست استران را پِست ِ خوانم مفت ِ کرکسها *** ادامه مطلب |
||
|
|
دوشنبه 16 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
گفتیم که ملاحت ، جمالی است به جلال آمیخته و پوشیده در سرادقات جلال! هرگاه زیبایی خاصی را یافتیم که به شکل راز آمیزی به درک آمد ، اما قابل بیان نبود ، با ملاحت روبه رو هستیم. شاید برخی از این سخن این نتیجه غلط را بگیرند که پس ملاحت ریشه در جهالت و نادانی ما دارد ، چرا که ما تا زمانی از چیزی التذاذ هنری می بریم که به راز و رمز آن پی نبرده باشیم و هنگامی که ریشه یک زیبایی را دانستیم ، مثلا پی بردیم که طرف مقابل از چه لوازم و شیوه آرایشی استفاده کرده یا فلان شاعر از کدام شگرد زبانی بهره گرفته ، یکباره زیبایی آن چهره و آن شعر در نظر ما رنگ می بازد و به پدیده ای دست یافتنی بدل می شود!! این چنین نیست و ماجرا کاملا به عکس است! واقعیت آن است که مقام درک ملاحت ، مقام "جهل" نیست ، چون در غیر این صورت باید جاهلان و عقب ماندگان ذهنی درک بیشتری از زیبایی داشته باشند! مقام درک جمال مقام "حیرت" ، بلکه اوج و کمال حیرت است! و این حیرت نه آن حیرت بدوی است که بر جاهلان و ابلهان رخ می دهد ، بلکه حیرتی است که پس از رسیدن و دیدن و درک عظمت و جلال حاصل می آید. از آن گونه که حافظ می گوید: عشق تو نهال حیرت آمد وصل تو کمال حیرت آمد حیرت جاهلان پیش از رسیدن و آگاهی و حیرت عارفان پس از شهود زیبایی و رسیدن به خشیت در برابر کمال عزت زیبایی است. به همین علت است که "خشیت" که لازمه درک زیبایی است ، با "علم" تلازم دارد و فرموده اند: "انما یخشی الله من عباده العلماء"( تنها بندگان عالم در مقام خشیت از خداوند قرار دارند.) و بی سبب نیست که ادراک زیبایی همواره برای کسانی مقدورتر است که از نوعی احاطه و آگاهی بر موضوع برخوردارند ، یعنی خود دستی از دور و نزدیک بر آتش ذوق و هنر دارند و دشواری آفریدن یک اثر هنری را از نزدیک لمس کرده اند و می دانند که مثلا نوشتن قطعه ای شبیه به آثار میرزا غلامرضا یا میر عماد و سرودن غزلی از جنس غزل حافظ و...به چه مایه ریاضت و سلوک ظاهر و باطن نیاز دارد! به طور خلاصه درک ملاحت در نقطه جهل ما شکل نمی گیرد ، بلکه در آنجا به بار می نشیند که ما به شکوه و بی چگونگی حقیقتی پی می بریم ، اما عظمت و هجوم دانایی ما را به حیرت و خشیت دچار می سازد. در مقوله عشق نیز همین گونه است . در عشقهای حقیقی هرچه عاشق و معشوق بیشتر یکدیگر را می یابند و از ناز و نیاز یکدیگر باخبرتر می شوند ، عشق گستره و ژرفای بیشتری می یابد و عاشق هر لحظه جمال و تازگی افزونتری را کشف می کند: هر نظرم که بگذرد جلوه رویش از نظر بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیده ام! این البته در عشقهای راستین برآمده از درک متقابل است ، نه عشقهایی که از پی رنگی بود!!آن که جز این است تنوع طلبی است که هیجانهای عاطفی را با عشق اشتباه گرفته است! این بحث ادامه دارد... |
||
|
|
یکشنبه 15 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
شب زیتونی چشمان عاشق را روایت کن به رغم ابرهایی که گذشتند و نباریدند کسی از خوابهای کودکان پروانه می دزدد به تیغ بی دریغ و دشنه های تشنه خو کردی نمک گر در بساط زخم و بیداری نمی یابی بگو در روزهای آتش و طوفان چه می بینی همانند درختان صبور رسته در صحرا |
||
|
|
چهارشنبه 11 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
باطل است آنچه مدّعی گوید... سلمان فارسي از شخصيت هاي بحث انگيز و چند بعدي تاريخ اسلام و ايران است. قاطبه مسلمانان، از شيعه و سني، او را به عنوان يكي از اصحاب بلندمرتبه پيامبر (ص) و علي (ع) مي ستايند. او در منظومه فكري فرق و مذاهب اسلامي جايگاه ويژه اي دارد و سني و امامي و اسماعيلي و زيدي و اهل حق و اصحاب تصوف و فتوت، هريك به فراخور جهان بيني خود، تصويري از او ارائه كرده اند. اين تصوير اگرچه گاه اغراق آميز يا غير واقعي است، اما همواره با حرمت و تقدس همراه است. در متون ادب فارسي كه آيينه تمام نماي فرهنگ ايراني است، سلمان در هيئت انساني حق جو، عارفي وارسته، زاهدي سجاده نشين، حاكمي عادل و حكيمي فرزانه رخ نموده است. سنايي مي فرمايد: ادامه مطلب |
||
|
|
یکشنبه 8 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
از آنچه تا کنون گذشت ، نتیجه می گیریم که ملاحت ، به خلاف حسن ، واقعیتی" بی چگونه " و" بلاکیف "است. به همین گونه در همه شاهکارهای ادبی و هنری جهان ، چیزی "یدرک و لا یوصف" نهفته است. راز تقلید و تکرار ناپذیری این آثار هم در همین ویژگی آنها نهفته است. اگر دیگران به راز و "فرمول" زیبایی مثلا شعر حافظ پی می بردند ، می توانستند به تولید انبوه آثار مشابه بپردازند ! به همین دلیل است که وقتی پرده از زیبایی یک شعر یا اثر هنری به کناری می رود و دست شاعر و هنرمند ، با لو رفتن شگردهای او ، رو می شود ، تمام ارزش هنری کار او رنگ می بازد و به یک پدیده معمولی و حتی مبتذل بدل می شود. بر این اساس همه زیبایی های واقعی جهان - ملاحتها - همواره با نوعی "راز" و " پوشیدگی" همراه اند.این پوشیدگی است که جمال را به "جلال" نزدیک می کند. به قول سعدی محبوب بودن همیشه با محجوب و پوشیده بودن همراه است: صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتاب است نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده. گفت : برای آنکه هر روز می توان دید مگر در زمستان که محجوب است و محبوب! به همین شیوه ، اگر زنان پوشیده دیروز خالق عشقهای شگفت انگیز و پرشوری بودند که برای دختران امروز افسانه می نماید ، بی علت نیست و اگر زنان دنیای امروز با صدهزار جلوه برون آمده اند تا دیگران با صد هزار دیده تماشایشان کنند ، ولی از آن عشقهای افسانه ای قدیم خبری نیست که نیست ، یک علت اساسی دارد و آن این است که زنان دنیای امروز با شعبده آرایش چه بسا به مراتبی از جمال و زیبایی دست یافته اند ، اما گوهر رازآمیزی را که جوهر ملاحت بود از کف داده اند! به دلیل توام بودن جمال و جلال و پوشیدگی و ملاحت است که می توان ادعا کرد چیزی در جهان دهشتناک تر از زیبایی نیست! برخی زیباییها نفس بیننده را به شماره می اندازند و رنگ از رخساره او می زدایند و زبان او را به لکنت می اندازندو تماشاگر را وادار می سازند که در مقام توصیف به رمز و نماد روی بیاورد، چرا که هیچ واژه ای نیست که زیبایی بی چگونه و بی کیف را بیان کند. به قول نفّری که از اعاظم عرفای قدیم است:"الحرف لایعبر عن نفسه فکیف یعبر عن غیره" واژه خویشتن را واگو نتواند کرد چگونه غیر خود را واگوید؟" به عنوان یک مثال محسوس، وقتی که ما در فضای معماریهای پرشکوه و رازناک مشرق زمین قرار می گیریم به قول سهراب "ترسی شفاف" ما را فرا می گیرد. چه زیبا سروده است حسین منزوی: تو از معابد مشرق زمین عظیم تری کنون شکوه تو و بهت من تماشایی ست! در زبان دین به این "بهت تماشایی" و آن "ترس شفاف" ، "خشیت" می گویند و همین است راز آن نکته که خداوند در عین زیبایی و محض زیبایی بودن ترسناک است ، چرا که جمال محض ، عین جلال محض است و از تلاقی صفات جمالیه و جلالیه اوست که "صفت کمالیه " حق متولد می شود. اولیای او نیز به همین واسطه ، علی قدر مراتبهم ، چون آیینه ای همین جمال و جلال و کمال را متجلی می سازند.شاهکارهای بزرگ هنری نیز به اندازه ای که از این رازناکی برخوردارند ، دل و جان آدمی را به کرنش در برابر خود وادار می کنند. این بحث ادامه دارد... |
||
|
|
شنبه 7 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
شاید هیچ کس به دقت شیخ محمود شبستری، مفهوم حسن و ملاحت را تقریر نکرده باشد. او ظهور و بروز زیبایی را در مفهوم "اعتدال " جستجو می کند. هر جا اعتدال باشد ، حسن نیز وجود دارد: ظهور نیکویی در اعتدال است عدالت جسم را اقصی الکمال است این اعتدال که از آن به تناسب و موزون بودن و امثال آن تعبیر می کنند، در هر عرف و جامعه ای ، ویژگیهای کمابیش شناخته شده و استانداردی دارد ، به گونه ای که صاحبان آن ویژگی را به حسن و جمال می شناسند و چه بسا به عنوان مظاهر زیبایی به دیگران معرفی می کنند: قد بلند ، گیسوی کمند ، ابروان کشیده کمانی ، مژگان سیاه برگشته و بلند ، چشمان درشت و خمار و...در نزد گذشتگان و قد و بالای ترکه ای "باربی" در زمانه ما ، نمونه ها و مصداقهایی از زیبایی است که گاه به دقت میلی متر تعریف و تحدید شده اند! در عالم زیبایی های انتزاعی نیز ، مثل ادبیات و هنر ، معیارهای زیبایی در هر سبک و دوره ای تقریبا شناخته شده است و شعبده های کلامی و زبانی را همه اهل نظر می شناسند. اما ملاحت چیزی فراتر از جمال است. به نظر شیخ شبستر ، ملاحت " از جهان بی مثالی" و سایه ای از جمال جمیل حق است. این راز وقتی در چهره جلوه کند ملاحت نام می گیرد و چون در سخن رخ نماید بدان فصاحت می گویند: ملاحت از جهان بی مثالی در آمد همچو رند لاابالی محمد لاهیجی در شرح ابیات یاد شده به تفاوت مفهوم جمال و ملاحت تصریح می کند و می نویسد هر زیبارویی را نمی توان ملیح دانست. هستند زیبارویانی که "جذاب" نیستند و حتی گاه نفرت می پراکنند:" آنچه آن فریبندگی و تصرف می نماید ، تنها نه آن حسن است ، چه حسن که عبارت از تناسب است ، در بسیاری از افراد انسانی یافت می شود که ربایندگی ندارد..."(شرح گلشن راز، ص 408) همگی داستان جدال خلیفه و لیلی را در باب زیبایی در دفتر اول مثنوی خوانده ایم: گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو شد مجنون پریشان و غوی؟ خلیفه از زاویه جمال شناسی به لیلی می نگرد و زیبایی او را فراتر از دیگر خوب چهرگان نمی یابد و می گوید : "از دگر خوبان تو افزون نیستی" و حق هم با اوست ، اما مجنون از منظر ملاحت نگاه می کند و در حسن آفتاب خورده این دخترک صحرا و در ریحانگی اندام او و...ملاحتی را می جوید فراتر از معیارهایی که دیگران برای حسن نشان می دهند! بنابر این با تفکیک این دو مقوله نزاع خلیفه و لیلی نیز به نزاعی صوری تبدیل می شود. این بحث ادامه دارد.... |
||
|
|
چهارشنبه 4 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
ما معمولاملاحت و زیبایی را به صورت مترادف به کار می بریم. می گوییم فلانی زیباست همان طور که می گوییم ملاحت دارد، در آثار اهل فن نیز قلمرو حسن و ملاحت غالبا یکی است، اما در کاربرد قدما این تعبیرات ، هر یک بار معنایی خود را دارند.حافظ می گوید: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت اگر حسن همان ملاحت بود ، اتفاق این دو معنی نداشت ، چون قابل تصور نیست چیزی با خودش اتفاق داشته باشد! به نظر زیباشناسان کهن ما ملاحت امری ذوقی و "لطیفه ای نهانی" است: لطیفه ای ست نهانی که عشق از او خیزد که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست! حافظ گاه از ملاحت به "آن" و از حسن به "این" تعبیر می کند. اشاره نزدیک "این" به زیبایی های متعارف و در دسترس ، و اشاره دور "آن" به جمالهای دور از دسترس و کمیاب و لطیفه های نهانی نظر دارد: از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل این کسی گفت که در علم نظر بینا بود! به نظر حافظ که از" حسن شناسان" و متخصصان "علم نظر" بوده است ، ملاحت ، چیزی است فراتر از زیباییهای استاندارد و معمولی که با نوعی غرابت همراه است. البته کسانی هستند که هر دو ویژگی را دارند: اینکه می گویند آن بهتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم! تفاوت دیگر این دو مقوله آن است که حسن و زیبایی ، به خلاف ملاحت،مثل زهد و علم و فصاحت و...قابل فروش است: اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد زیبایی را گاه با شعبده آرایش و تیغ جراحی هم می توان به کف آورد، امادر نظر عارفان ملاحت یک امر درونی و مستلزم یک ویژگی معنوی است که باید آن را در "شمایل" معشوق و خصال روحانی یار سراغ گرفت. باز هم از حافظ بخوانیم : شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد این بحث ادامه دارد.... |
||
|
|
سه شنبه 3 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
روزي كه در بهار ۱۳۱۹ راديو تهران افتتاح شد، سه سالي بود كه نيما نخستين سروده خود را در قالب نو به نام «ققنوس» منتشر كرده بود. راديو و شعر نو، هر دو ذاتاً به دنياي امروز تعلق دارند و علي القاعده مي بايست تعامل مطلوبي با يكديگر برقرار مي كردند، اما در عمل اين اتفاق (حداقل تا سال ها بعد) نيفتاد. در اين مقاله ضمن تاملاتي كوتاه، تاريخچه پخش شعر نو از راديو را بررسي خواهيم كرد. ادامه مطلب را اینجا بخوانید: ادامه مطلب |
||
|
|
یکشنبه 1 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|