خوشه های بمب
بر حریر خواب کودکان
سقوط می کنند
فصل
فصل مرگهای نورسیده است
موسم درو رسیده است...
کیست تکیه گاه کودکان خسته
جز عروسکی شکسته
آن زمان که بمبها
شهر را کویر لوت می کنند؟!
رستخیز دیگری ست
آسمان سیاه،
شالی از غبار ، گرد ماه
مادران چه ساده مرگ را
ناگزیر می شوند
کودکان
در هراس ناشناس مرگ
پیر می شوند...
آه آه از این نگاههای رهگذر
آههای بی اثر...
واژه های شرمگین
سکوت می کنند!
عبید زاکانی در کتاب شریف اخلاق الاشراف مساله مهمی را بررسی کرده است که همانا تفاوت دریافت نسلهای مختلف از مفاهیم اخلاقی است. او در این رساله نخست فضائل گوناگون اخلاقی را بر می شمارد و از آنها با عنوان " مذهب منسوخ" و " به غایت مجوّف و مکرر! " یاد می کند و بعد تلقی بزرگان زمانه خود را از آن فضائل به عنوان " مذهب مختار " مورد اشاره قرار می دهد. مقصود عبید آن است که نشان بدهد آنچه روزی فضیلت تلقی می شده امروز چگونه رنگ باخته و احیانا رذیلت پنداشته می شود.یکی از فضائلی که عبید در اخلاق الاشراف به آن اشاره کرده " شجاعت " و به قول امروزیها "جسارت" است. او می نویسد:
و حکما شجاع کسی را گفته اند که در او نجدت و همّت بلند و سکون نفس و ثبات و تحمّل و تواضع و حمیّت و رقّت باشد. آن کس را که بدین خصلت موصوف بود ، ثنا گفته اند و بدین واسطه در میان خلق سرافراز بوده و این عادت را قطعا عار نداشته اند ...و گفته اند که
سر مایه مرد مردانگی ست دلیریّ و رادیّ و فرزانگی ست
عبید سپس به سیره عملی بزرگان زمانه خویش اشاره می کند که شجاعت را مایه بی خردی می شمرده اند و نامردی و مخنّث بودن را بر آن برتری می داده اند و حکایات با مزّه ای هم در باره آنان نقل می کند و سرانجام رندانه می نویسد:
ای یاران ، معاش و سنّت این بزرگان غنیمت دانید . مسکین پدران ما که عمری در ضلالت به سر بردند و فهم ایشان بدین معانی منتقل نگشت!
حالا به قول آقای عمران صلاحی حکایت ماست! در این روزگار ، گویا در مواردی جسارت و دلیری حتی از زمان عبید هم نازل تر شده و خلایق با تخفیف ویژه ای که در این باب قائل شده اند ، احیانا کسانی را جسور می دانند که قدیم ترها شایسته چنین لقبی شمرده نمی شدند و ما با همین چشمهای خودمان دیده بودیم که سرشان را می انداختند پایین و احساس سرشکستگی هم می کردند!
به عنوان مثال راه دوری نروید و به بعضی از همین وبلاگهای محترم فارسی نگاهی بیندازید:
- تازه از راه رسیده ای از سر بی خبری از معنای کلمات و بدون منظوری خاص ، واژه ای را در شعرش به غلط به کار می برد، یا دانسته و ندانسته قاعده ای را نادیده می گیرد، یکباره سیل کامنتها جاری می شوند و همگی " جسارت " او را ستایش می کنند، جوری که امر بر خود طرف هم مشتبه می شود !
- وبلاگ نویس مونثی (که گاه خلافش ثابت می شود و همه می فهمند سبیلهایی داشته به هیات دسته موتور یاماها!) بر می دارد و احساسات زنانه خاصی را بروز می دهد . ناگهان چند کامیون کامنت بر شعر او نوشته می شود و او را با فروغ و سیمین مقایسه می کنند و طبق معمول " جسارت" بی نظیرش را می ستایند!
حالا اگر در این آشفته بازار، آشفته ای درگیر با عقده های فروخورده گوناگون و در تنگنای غریزه گرفتار ، پیدا شود و چند واژه به اصطلاح ممنوعه و "تابو"! در شعر خویش بیاورد که دیگر می شود مجسمه "جسارت"! ...و از این قبیل موارد که شما بیشتر از من دیده اید و من جسارت ذکر خیلی هایش را ندارم!
***
در دنیایی که سکس و همجنس بازی و خشونت و ...از در و دیوار رسانه هایش می بارد و مسخره کردن مفاهیم معتبر گذشته "مذهب مختار" ، و خلاف آن " تابو" تلقی می شود ، طبیعی است که شجاعت و جسارت هم تغییر معنی بدهند ، بنابر این تعجب نکنید اگر برخی ، چنان که دیدیم ، "شنا کردن در مسیر جریان زمانه" را هم " جسارت " و دلیری بدانند! در اوضاع و احوالی از این دست ، به نظر عبید ، دو اتفاق می تواند رخ داده باشد:
۱. مفاهیم گذشته " اندراس پذیرفته " باشند .
۲. مزاج خلایق آن قدر " لطیف "! شده باشد که چنین مواردی را هم مصداق جسارت و دلیری بدانند!
بنده جسارتا احتمال دوم را قوی تر می دانم تا شما چه بفرمایید!
۲۱ تیرماه در غفلت دیرینه ام گذشت و من تازه امروز ، وقتی داشتم مطلب دیگری را برای شما تایپ می کردم ،ناگهان به یاد آوردم که هفت سال پیش درسحرگاه ۲۱ تیر کسی را از دست داده ام .... نام مرحوم علی صفایی حائری و کتابهایش که با امضای عین صاد منتشر می شد ، برای هم نسلان من آشناست. ..
من او را تنها یک بار دیده بودم ، شبی با یکی دو دوست به منزلشان رفتیم و با او صحبت کردیم. در نگاهش هشیاری عجیبی موج می زد و با همه وجودش نشان می داد که سرنوشت ما و حل مشکلات فکری ما برایش خیلی مهم است و واقعا مهم بود...تنها چیزی که در اطراف او نگرانم می کرد ، ارادت عجیبی بود که اطرافیانش نسبت به او نشان می دادند ....
آقای صفایی شخصا اهل مریدسازی و مریدبازی نبود ، اما توجهش به دیگران و نیازهای روحی و عاطفیشان باعث می شد که به او گره بخورند و شاید بعضی از همین مریدها در مشکلاتی که برای او پیش آمد ، بی تقصیر نبودند. در شخصیت صفایی ، علاوه بر آنچه گفتم ویژگیهای جالبی بود که در آن سالها در هم لباسان او به ندرت دیده می شد. او واقعا اهل ادبیات و شعر و رمان بود و با نگاه خاصی آثار ادبیات روز را درک و نقد می کرد. عین صاد نثر ویژه و زیبا و موثری هم داشت که خواننده را به دو باره خواندن کتابهایش دعوت می کرد.
صفایی در برخورد با آدمها خیلی دقیق و فهیم بود . او دین را ، بخلاف دیگران از فلسفه و کلام و فقه و تفسیر آغاز نمی کرد ، و با آنکه در همه این مباحث صاحب نظر بود ، به درستی عقیده داشت که مسائل دیگری هست که پیش از این مسائل مهم باید در وجود آدمها پاسخ بگیرد و موانع درک دین را از جلو پای ذهن آنها بردارد. او از خودشناسی و تربیت شروع می کرد و جواب دادن به نیازهای روحی و عاطفی را مقدم می شمرد...و همین بود راز توجه فوق العاده ای که به جوانها نشان می داد . او در هنگام پاسخ دادن به سئوالها و شبهه ها ، قبل از آنکه در مباحث پیچیده کلامی غرق شود ، می کوشید گره های ذهنی طرف مقابل را بفهمد و انگیزه هایی را که باعث شده تا این پرسشهای عجیب و غریب و آن بهانه جوییها شکل بگیرند تحلیل کند...
نمونه ای از سروده ها و آثار او را می توانید در وب سایت او که در پیوندهای وبلاگ هم قابل دسترسی است بخوانید. خدایش بیامرزاد!
واعظ قزوینی از عالمان و شاعران و خطیبان سده یازده هجری است. دیوان او را مرحوم دکتر سید حسن سادات ناصری به سال ۱۳۳۹ به عنوان رساله دکتری خویش تصحیح و سپس منتشر کرده است. گویا برگزیده ای از سروده های او به سلیقه مرحوم سید محمد عباسیه کهن در دست چاپ است و آقای محمد علی حضرتی نیز کتابی در شرح احوال و آثار او آماده چاپ دارند. بعضی از ابیات او را بارها از زبان مردم کوچه و بازار شنیده اید:
ما را بغیر عمر که آمد به سر دگر
هرگز کسی نکرد ز یاران عیادتی!
روزگاری که منش سر به قدم می سودم
زلف او در عدم آباد کمر می گردید!
از پایهّ بلند ز خود بی خبر شدن
افتادم آن قدر که فتادم به فکر خویش!
ز خود هر چند بگریزم ، همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم ، شتاب ساکنی دارم!
گفتم ز چه آیا طرب از ما رفته ست
شوق از سر و ذوق طلب از پا رفته ست
بر چهره چو نردبان چینها دیدم
معلومم شد که عمر بالا رفته ست!
گر شدم محروم دوش از خدمتت معذور دار
بود مهمان عزیزی همچو تنهایی مرا!
نالهّ من ز ناتوانی ها
بی صدا تر ز آب تصویر است!
بر درگه خلق بندگی ما را کشت
هر سو پی نان دوندگی ما را کشت
فارغ نشویم یک دم از فکر معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!
سخنان سعدی، علی رغم سادگی و روانی ، گاه از چنان ظرافتی برخوردار است که بزرگان در برابر آن سپر می افکنند یا در فهم آن دچار لغزش می شوند. وقتی بزرگان این چنین سرنوشتی داشته باشند تکلیف دیگران از پیش معلوم است!در این میان مدعیانی نیز پیدا می شوند که به واسطهّ قلّت تدبّر و سخن ناشناسی، با سعدی دست و گریبان می شوند و هر چه دلشان خواست نثار او می کنند!
به عنوان مثال، برخی از این مدعیان ، عبارت" دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز" را علت تباهی خلق و خوی ما ایرانیان دانسته و دروغگوییهای ما را به گردن آموزشهای سعدی گذاشته اند! و کسانی نیز یافت می شوند که عبارت "هرکه از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید" را مروج حرامیگری و دزدی از مال وقف می پندارند!شماری نیز سخنان سعدی را در وصف باده و ساده عله العلل رواج فسق و فجور و منکرات و انحرافات اخلاقی جور واجور می شمارند! و....
در میان فهرست اتهامات سعدی ، یکی هم طرفداری از سرمایه داران و توانگران و به عبارتی " مرفهان بی درد " است! از اشکالات بزرگی که توده ایهای قدیم بر سعدی می گرفتند یکی همین طرفداری از سرمایه داری و پشت کردن به "پرولتاریا" بود! بزرگترین دلیل این جماعت ،مضمون سخنان سعدی در قصّّّه "جدال سعدی با مدعی" است که در باب هفتم گلستان آمده است. این دیدگاه البته اختصاصی به توده ایها ندارد و دیگران، از جمله یکی از مبلّغان پرشور جامعه باز پوپری در ایران، نیز در این اندیشه با جماعت یاد شده همداستان هستند. [اسم طرف را نخواهید که ما از غلیان احساسات مریدان و هواداران غیور ایشان سخت در هراسیم!] حسب نظر معظم له " سعدی در طرفداری از توانگران ، چون مواردی دیگر، پیرو اندیشه های امام محمد غزالی است و..."که ما در این ادعا نیز ایشان را مصیب نمی دانیم و جای این بحث در اینجا نیست.
سعدی در قصه مذکور ، چنان که می دانید ، سخن از نادرویش زبان آوری به میان می آورد که در محفلی ذمّ توانگران آغاز کرده بود و علیه آنان حرف می زد. سعدی که خود را "پرورده نعمت بزرگان " می داند ، بر آشفته می شود و با فصاحت و بلاغت به ادعاهای او پاسخ می دهد و در برابر معایبی که طرف مقابل برای ثروتمندان می شمارد ، نقاط ضعف فقیران را شرح می دهد ودر نهایت توانگری را برتر از درویشی می شمارد. سرانجام کار بالا می گیرد و بحث از مرحله گفتمان به فحشمان و مشتمان و کوفتمان و برخورد فیزیکی می رسد! صحنه ای که سعدی در اینجا ترسیم کرده اوج طنز است:
عاقبه الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز...دشنامم داد، سقطش گفتم، گریبانم درید، زنخدانش گرفتم.
او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان
القصه کار به محکمه و قاضی می کشد . قاضی که آدم فهمیده ای است ،سخن دو طرف را به دقت می شنود و پس از تامل می گوید: هیچ یک بر حق نیستید. واقعیت آن است که " هر جا که گل است خار است وبا خمر خمار است و بر سر گنج مار است و ..." پس هر توانگری نکوهیده و هر درویشی ستوده نیست و بالعکس ، و در هر جماعتی خوب و بد وجود دارند. و بدینگونه دعوا به پایان می رسد و ماجرا با عذرخواهی طرفین ختم به خیر می شود.
"جدال سعدی با مدعی " یک مقامه تمام عیار و در اوج فصاحت و بلاغت است. شخصیت پردازی نویسنده نیز از لحاظ فن قصه نویسی قابل تامل به نظر می رسد. با اندک دقتی در مضمون قصه واضح می شود که شخصیت "سعدی" در داستان ، به هیچ وجه خود واقعی نویسنده نیست، بلکه قصه گو این شخصیت را برای پروردن قصه خلق کرده و مانند شخصیت "درویش" وارد کشاکش داستان کرده است. در واقع سخنگوی واقعی نویسنده و "سعدی واقعی" شخصیت "قاضی" است که در پایان وارد می شود و ماجرا را فیصله می دهد!بنابر این سخنان "سعدی قصه" در طرفداری از اعیان و اشراف را نباید به پای سعدی داستان پرداز گذاشت.
متاسفانه برخی، از جمله آن استاد معظم که اسمش را نمی خواهیم ببریم،[اصرار نفرمایید!] از این نکته ساده غفلت ورزیده و از درک سخن سعدی که از قضا بسیار ساده است درمانده اند. جالب اینجاست که برخی از این افراد ، ادعای شرح مقاصد کتاب سترگ مثنوی را هم دارند وبا این مایه از درک متن و فهم عبارت، معلوم نیست که چه بازیها و شعبده ها با کتاب مولانا خواهند فرمود! سخن نهائی از آن سعدی است که فرمود:
نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پرده پندار در پیش....!
خانه به دوش فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام
همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام
خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام
سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام
در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...
مهر ۷۰
تا باز شود زکار مردم گره ها
بگذر ز مدار بستهّ دایره ها
تاچند نشینید به باطل ، تا چند
چون مرغ بر این کنگره ها، کنگره ها..!؟
***
چون سال نکو که از بهارش پیداست
چون مزهّ ماست کز تغارش پیداست
کیفیت و اعتبار هر کنگره ای
از وضعیت شام و ناهارش پیداست!
***
کافی ست دگر ، شعار برپا نکنید
در آینه ها غبار برپا نکنید
یک چند به فکر شام مردم باشید
این قدر سمیناهار برپا نکنید!


سایهّ سبز بید در یک دشت...
سایه یعنی امید در یک دشت
مرد با واپسین نفسهایش
همچنان می دوید در یک دشت
آه غیر از سراب و دود نبود
سایه هایی که دید در یک دشت
تشنگی بود و... باد تاول خیز
صیحه ها می کشید در یک دشت
لحظه ای بعد بر زمین افتاد
پیکر یک شهید ....
چندی پیش به اشاره نوشتم که شباهتهایی میان مضامین شاعران قدیم و جدید دیده می شود و نمونه ای هم از شعر یکی از بزرگان معاصر آوردم. قصد من از این بحث هرگز این نبود که بگویم ضرورتا شاعر امروز نظری به شعر پیشینیان داشته یا قصد اقتباس و تقلیدی در میان بوده است ،چرا که این قبیل تواردها در عالم شعر اتفاقی عادی است و گاه این اتفاق در شعر کسانی رخ می دهد که هیچ انس و علاقه ای به شعر پیشینیان ندارند و در مواردی حتی اطلاعاتشان در حدی نیست که بتوانند شعر قدما را به درستی قرائت کنند و بفهمند!
بعضی از دوستان بعد از خواندن مطلب قبلی ابراز لطف فرموده و خواسته بودند به موارد بیشتری اشاره کنم. بنده هم امتثال نموده و چند مورد دیگر را که از شعر بزرگان معاصر عجالتا در ذهن دارم ذکر می کنم. حتما دوستان و استادان محترم بحث را کامل خواهند فرمود.
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
بخش معروفی است از سروده مرحوم شاملو که احیانا قسمتهایی از آن را روی بدنه کامیونها هم می توان خواند ! همین مضمون در شعر سلیم تهرانی( متوفی ۱۰۵۶ ه ق ) این گونه آمده است:
خنده مستانه حد کیست در باغ جهان
محتسب اینجا دهان غنچه را بو می کند!
و کلیم کاشانی سروده است:
خنده بدمستی ست در ایام ما ، هشیار باش
محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را!
فروغ فرخزاد در شعر "هدیه" از میهمان خویش در خواست می کند :
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور!
ناظم هروی (متوفی ۱۰۸۱ ه ق) نیز همین خواهش را از مهربان خویش دارد:
میا به دیدن من بی چراغ صبح که بخت
ز روغن دل شب ریخت شمع بالینم!
و نوعی خبوشانی ( متوفی ۱۰۹۱ ه ق) نیز می گوید:
زهجر باده سیه روزتر ز خفاشم
شبت به خیر بگو ساقیا چراغ کجاست؟
همه ما این مصرع معروف نیما ، پدر محترم شعر نو ، را شنیده ایم که فرموده است :
آب در خوابگه مورچگان ریخته ام !
یعنی همان کاری را انجام داده که نوعی خبوشانی چند قرن قبل صورت داده است:
سودای تو دشمن سر و سامان است
غارتگر کلبه گدا ، مهمان است
چشم من و موج حسن و طاقت ؟ هیهات!
در خانه مور شبنمی طوفان است!
البته به سلیقه بنده در شعر نوعی لطافتی است که در سخن نیما یافت نمی شود.اینها چند نمونه از شواهدی بود که در ذهن داشتم. نتیجه ای که از این مبحث می توان گرفت این است که دیوار بلندی میان شعر نو و کهن نیست و شاعر امروز اگر از توانایی کافی برخوردار باشد ، به فراخور موضوع می تواند از همه قوالب کهنه و نو و نیم دار ! استفاده کند و این قالبها آن قدر گویا و رسانا هستند که شاعر امروز برای حالی کردن حرفهایش به مخاطب ، نیازی به علائم عجیب و غریب راهنمایی و رانندگی نداشته باشد!
دیشب طبق معمول سری زدم به وبلاگ استاد ابن محمود ، سلمه الله عن شرور الکواکب! و رزقه من اجمل المواهب . توضیحا عرض شود که نعوذ بالله حتی اگر عبادت اول وقت ما فوت شود ، محال است سرکشی روزانه ما به محضر ایشان با تاخیر انجام بگیرد! ایشان گیر داده بودند به کشف کتیبه ای در حوالی کازرون و از همانجا گریز زده بودند به مدح استاد گرامی جناب شیخ الحکمایی که از اجله سند شناسان و محققان اند و ید طولا دارند در خواندن انواع کتیبه ، بویژه سنگ قبر ، مخصوصا آنها که در اطراف شهرستان کازرون یافت می شوند! بیت :
ما کجاییم در این بحر جهالت تو کجایی
ای به قربان تو جانا که تو شیخ الحکمایی!
بعد از خواندن ابیات مسرت بخش ابن محمود ، بلا فاصله ابیاتی هم به ذهن حقیر رسید که سعی کردم آنها را در بخش نظرات وبلاگ ابن محمود وارد کنم ، اما پس از بارها و بارها تلاش موفق به این کار نشدم ، لذا تصمیم گرفتم آنها را با این مقدمه به این دو عزیز و شما تقدیم کنم. اگر بی مزه بود ببخشید و ببخشایند:
ندانم کجا دیدم اندر متون
که سنگی ست در حومه کازرون
یکی سنگ گویی خود بوقبیس
یکی صخره گفتی ُکهِ بیستون
بر آن کنده رازی ز پیشینیان
که کس در نیارد از آن سر برون
از این پیش مرحوم " امید " کرد
مر این صخره صعب را آزمون
ندانم بر آن صخره آیا چه دید
که اخلاق او شد بسی تلخگون
مگر دید آن سوی آن سنگ نیز
پس از چند نقطه نوشته : ...همون!
خجل گشت امید و دشنام داد
بر آن صخره و آن شب نیلگون
اخیرا شنیدم که استادنا
که شیطان بگیرد از او رهنمون،
بخوانده ست آن راز دیرینه را
پس از طیّ اعصار و مرّ قرون
نبشته ست گویا بر آن تخته سنگ
....( بلانسبت بنده و حاضرون ) :
"...خداوند لعنت کند بر کسی
که آشغال ریزد سر کوچه مون! "
اگر اعتقادی نداری هنوز
بدین شیخ برجسته ذو فنون ،
برو مثل امّید و آن صخره را
اگر زور داری بکن واژگون
سپس مثل او با دو چشم خودت
تمامی آن فحش ها را بخون!!
آخرین برگ سفرنامه باران
این است
که زمین چرکین است!
این سرودهّ زیبا و ماندگار از استاد شفیعی کدکنی بی آنکه شائبهّ اقتباسی در بین باشد، مرا همیشه به یاد این بیت از صائب تبریزی می اندازد:
به قرب گلعذاران دل مبندید
وصیت نامه شبنم همین است!
این گونه شباهتهای تقریبی و تحقیقی در میان سروده های شاعران امروز و دیروز کم نیستند . جالب اینجاست که احیانا پاره ای از این شباهتهای مضمونی را در شعر کسانی می توان نشان داد که ظاهرا دلبستگی و انس خاصی به شعر گذشتگان ندارند ! شاید وقتی دیگر به نمونه هایی اشاره کردیم.
سلمان فارسی( متوفی ۳۶ ه ق) از اصحاب بزرگ پیامبر و علی، علیهما السلام، و خواجه نصیرالدین طوسی ، از عالمان و سیاستمداران بزرگ ایران در قرن هفتم ، از جهات متعددی به یکدیگر شبیه اند:
۱. هر دو ایرانی و شیعه اند .
۲. هر دو در سلوک فکری خویش خردگرا هستند و از عالی ترین مراتب دانش و فرهنگ برخوردار.
۳. اگر همکاری خواجه با اسماعیلیه را در سالهای نخست، ناشی از هواداری ایشان از این طایفه در مقطعی از زندگی بدانیم ، نه تقیه ، باید بپذیریم که او هم ، چون سلمان فارسی ، مراحل مختلفی را در سلوک فکری خود پشت سر نهاده است .
۴. شباهت دیگر این دو ، همروزگاری آنان با تحولات بزرگ اجتماعی و نقش عملگرای هر دو در ساحت تحولات تاریخی است. با تدبیر سلمان ، سپاهیان کم تعداد اسلام از جنگهای متعدد ، از جمله در دروازه های تیسفون و مدائن ، سربلند بیرون آمدند و با سیاستگزاری و هدایت خواجه ، لشکریان مغول کاخهای خلیفه بغداد را محاصره کردند و خود اورا نمدمال مرگ ساختند! بدین گونه سلمان و خواجهّ طوس ، رودخانهّ تاریخ را به بستری متفاوت هدایت کردند.
۵. سلمان و خواجه نصیر ، هر دو ، به واسطهّ نقش تاریخ ساز خویش دوستان و دشمنان فراوانی برای خود تراشیده اند. باستان گرایان ایرانی ، همهّ گناه سقوط شاهنشاهی ساسانی را به گردن سلمان نوشتند و شبکه های ماهواره ای آنها بدترین و رکیک ترین سخنان را در مورد او بر زبان می رانند . نژادپرستان عرب نیز بدترین دشنامها را نثار خواجه نصیر می کنند که با همدستی مغولها خلافت عرب را سرنگون ساخته است! از یاد نبریم که تبلیغات حکومت بعثی و نژادپرست عراق ، بیشترین اهانتها را به خواجه روا می داشت و ایادی آن حکومت شوم قصد نبش قبر خواجه و بیرون ریختن استخوانهای او از صحن حرم امام هفتم(َع) را در سر می پروردند!
۶.خاورشناسان نیز نظر خوشی به این دو تن ندارند و این شاید وجه شباهت دیگر این دو به یکدیگر باشد. هروویتز رسما وجود خارجی سلمان فارسی را انکار می کند و ادوارد براون ، با "خائن بالفطره" خواندن خواجه ، تعجب می کند که چنین شخصی چگونه بهترین کتاب را در علم اخلاق نوشته است!
یکی از نویسندگان جنجالی هموطن ما نیز که ارادت خاصی به بنی امیه دارد ، اخیرا با انکار شخصیت تاریخی سلمان فارسی ناجورترین تعبیرات را در مورد این صحابی رسول خدا (ص) به کار برده که در جای دیگری باید به حساب ادعاهایش رسیدگی شود.
آنچه نژادپرستان عرب و عجم نفهمیده اند یا نخواسته اند بفهمند ، این حقیقت است که سلمان و خواجه هیچ یک علة العلل حوادث روزگار خویش نبودند. بی شک اگر سلمان فارسی نبود و حتی اگر سربازان گرسنه و بی سلاح عرب هم نبودند ، باز هم امپراتوری ساسانی و فرهنگ طبقاتی و پوسیدّهّ حاکم بر ایران آن روزگار ، دوامی نمی آورد. ایوان کسری دیرگاهی بود که شکاف برداشته بود و فروریختن آن هیمنه دروغین نیازمند نسیمی بود که به ناگزیر باید از جانبی وزیدن می گرفت! به همین شیوه کاخهای هزار و یک شب بغداد مدتها بود تا از درون فرو ریخته بود ند و اگر به دست سربازان هولاکو در هم نمی شکستند ، روزی به ناگاه برسر صاحبان آن آوار می شدند!
در چنین اوضاع و احوالی ، خردمندان و مآل اندیشانی چون سلمان فارسی و نصیرالدین طوسی لازم بودند تا اوضاع را تعدیل و مهار کنند و خسارتهای ناگزیر را به حداقل برسانند ، و این خدمتی بود که این دو بزرگ به خوبی انجام دادند. به راستی اگر خرد و تدبیر خواجه نبود ، آن همه کتاب و منابع فرهنگی چگونه در هجوم تاتار حفظ می شد و آن همه مرکز علمی چگونه به وجود می آمد؟ و اگر این دو بزرگ نبودند و فرهنگی که از آن دفاع می کردند نبود ، چه کسی می توانست در برابر ایلغار تاریخ که در سیمای سپاهیان عرب و مغول رخ نموده بود ، ایستادگی کند؟
۱
شعر گاه آخرین بهانه می شود
برای زیستن
همدمی برای لحظهّ گریستن
شعر گاه سنگری ست
گاه خنجری
شعر نیز روسیاه یا سپید می شود
شعر هم شهید می شود!
کاش شعر من جوانه ای شود
بر درخت بی بهار...
۲
حرفهای ساده و ملایم نسیم هم
وقتی از کنار بوته های خار
از میان سیم های خاردار
بگذرند ،
تلخ و مبهم و گزنده می شوند
مثل شعرهای من که از میان دوزخ دلم
گذشته اند!
۳
گاه آن چنان که تکدرخت پیر
می شکوفد و جوانه می کند
یا که تخته سنگ تشنه
جویبار کوچکی روانه می کند
از میان جان خود شکفته ام
شعر تازه گفته ام...
۴
هر زمان که لب گشوده ام
از تو و نگاه تو سروده ام
آی شعر بی بدل
گیسوان تو قصیده اند
چشم های تو غزل
پیکر تو جویبار شیر
طعم بوسه ات عسل...
طاووس جمال خویش را می بیند
کرکس پر و بال خویش را می بیند
در آینهّ شعر تو هر نیک و بدی
تصویر زلال خویش را می بیند!
دکتر مهدی پرهام در کتاب حافظ و قرن بیست و یکم مطالب جالبی آورده اند که خواندن آنها ، جدا از جنبه های علمی ، از جهت تنوع و تفنن هم خالی از فایده نیست و نمونه ای از نگاه روشنفکران این روزگار به حافظ و همذات پنداری های آنان با این شاعر قرن هشتم را نشان می دهد.
دکتر پرهام بر آن است که حافظ در واقع به قرن بیست و یکم تعلق دارد و این قرن ، دوران درخشش وی است. در صفحهّ ۱۶ کتاب می خوانیم :
" بی اغراق حافظ گاه مناظری را وصف می کند که به هیچ وجه در شیراز قرن هشتم ممکن نبوده است وجود داشته باشد. فی المثل در غزل مشهور ْ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ْ منظره ای را وصف می کند که باید در محلهّ ْ موممارتر ْ پاریس اتفاق افتاده باشد....در شیراز قرن هشتم از محالات است که دوشیزه ای بی حجاب با پیراهن سینه باز و شیشهّ باده به دست نیمه شب به منزل حافظ بیاید...این مستلزم داشتن کلید در منزل است که می باید حتما آپارتمان باشد نه منزلی که حیاط دارد و درش با کلون و کوبه مجهز است. یا وصف رقص دو نفری( والس یا تانگو)که در فرنگ معمول است :
رقص بر شعر تر و نالهّ نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند
این وصفها کاملا قرن بیستمی است ، هرچند که در عالم تخیل باشد. عدم درک این توصیفها علت ناشناختن او در قرون قبل از قرن بیستم است و استقبال امروز از اشعار او به این علت است که مردم از یار آشنا سخن آشنای قرن خود را می شنوند و لذت می برند. "
نویسندهّ محترم همین مباحث را در شرح غزل " زلف آشفته و خوی کرده و..." با توصیفات دقیق قضیه! در صفحات ۸۸ تا ۹۵ کتاب هم آورده اند که ما به خاطر جنبه های اخلاقی و اختصار ، از ذکر آن معذوریم.حالا که با دو علت مهم توجه دنیای امروز به حافظ ، یعنی پدیدهّ آپارتمان نشینی و رقص تانگو آشنا شدید ، این نکته را هم بر معلومات حافظ شناسانهّ خودتان اضافه کنید که حافظ از لحاظ فلسفی معتقد به نوعی شکاکیت دکارتی بوده و مانند یک روشنفکر قرن بیستمی می اندیشیده است (ص ۱۸).
مساله قرضهایی که حافظ بالا می آورده یکی دیگر از ابهامات بزرگی است که در عرصهّ حافظ شناسی ذهن محققان بسیاری را به خود مشغول کرده است! چه معنی دارد شاعری که در دورهّ ارزانی زندگی می کرده ونان بی سوبسید را منی سی شاهی ابتیاع می فرموده این قدر از قرض بنالد!؟ وچه کسی بهتر و شایسته تر از دکتر پرهام می توانند در بارهّ این موضوع غامض ابراز نظر بفرمایند که هم حافظ شناسند و هم یک اقتصاددان برجسته؟ ایشان در صفحه ۴۰ کتاب ارزشمندشان نوشته اند:
" قروض حافظ وامثال او بر اثر افراط کاریهایی است که در جواب دل زیباپسند آنها انجام می شده...بدیهی است تفریح و تفرج برای کسی که ...به سهولت برای کرشمه و خال معشوقه ای حاضر بود سمرقند و بخارا را معامله کند ، بسیار گران تمام می شده است. طبع گرم و نیروی فراوان کامجویی، همچون بوعلی سینا که نمی توانسته شب بی زن و می به سر برد، حافظ را همه وقت به دردسرهای بزرگ می انداخته...لاجرم حساب دخل و خرج و فرع پول و اررش دار و ندار خویش را نمی کرده است. همین که فرصتی مغتنم به چنگ می آورده، با قرض و فروش مایملک خود که اغلب منحصر به اثاثیهّ منزل و خرده ریزی از این قبیل بوده ، بساط عشرت را پر و پیمان می گسترده و آنچه معشوق توقع می کرده ، بی دریغ به پایش می ریخته است.پر واضح است که مقروض شدن حافظ به علت هزینهّ زندگی روزمره نیست، خوردن آبگوشت و دم پخت کلم یا آش کشک که قرض بالا نمی آورد ، آن هم کسی که از زر تمغا وظیفه و مقرری داشته ( به قول دکتر خانلری کارمند دولت بوده)...این قرضهای کمرشکن بیشتر بر اثر افراط کاریهای دوران جوانی و اصولا فرمانبری از دل زیباپسندی است که به سهولت سر و دستار را با هم به پای معشوقه می افکند. "
نویسندهّ محترم در مقالهّ بعدی کتاب با عنوان " ابعاد جهانی حافظ " یادآور می شوند که " سطح معرفت جهانی با آگاهی بر احوال و شخصیت حافظ یا عدم آگاهی بر آن کاهش یا افزایش می یابد " (ص ۵۵ ) دکتر پرهام (همان جا ) به نقل از دکتر خانلری به این کشف بزرگ تاریخی اشاره می کنند که مارکس و انگلس از ارادتمندان حافظ بوده اند و آنقدر با او احساس صمیمیت می کرده اند که در نامه هایشان با عنوان " حافظ خودمان " از او اسم می برده اند! (رک : ص ۱۳۶)
به عقیدهّ دکتر پرهام انگلس با خواندن ابیاتی از این دست :
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای ست که تغییر می کنند
یک دفعه "می بیند که ای داد! موتور تئوری او یعنی ْ دیالکتیک ْ که ْتغییرْ و ْ تضاد ْ اساس آن است و چیزی جز فرمول رشد و توسعه و تکامل نیست ، در یک سطر گفته شده است." (ص ۵۸) به نظر این استاد محترم ، انیشتین و فروید هم آینه گردانان حافظ خودمانند و انیشتین هم " اگر مانند انگلس ذوق هنری داشت و حافظ را کشف می نمود، او هم لب نظریهّ خود ْنسبیتْ را در یک بیت حافظ می یافت:
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
و آن دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی "(ص۵۹)
و بالاخره " روانکاو ارجمندی چون زیگموند فروید ، چنانچه به دیوان حافظ راه می یافت و در آن به تعمق می نگریست، سراپا تعجب می شد وقتی به مفهوم ْ جام جم ْ دست می یافت ، چون می دید این همان ْضمیر ناخودآگاهْ است که او آن را دریافته و علم روانکاوی را بر آن استوار کرده است."(ص ۶۰)
با این توصیفات بنده مانده ام مات و حیران که این استادان گرامی حافظ پژوه که از مارکس و انگلس و فروید و انیشتین و...با اندیشه های حافظ آشناترند ، چرا تا کنون با الهام از غزلیات ایشان هیچ نظریهّ و اندیشهّ جدید و قابل تاملی را کشف نفرموده اند...شاید هم کشف کرده اند و بروز نمی دهند!