![]() |
|
|
|
بگشود قفل کهنهء فرسوده را کلید این درس ساده ای ست که باید فرا گرفت وقتی که زور می زنی و وانمی شود زاری مکن ز تنگی سوراخ رزق خویش بنگر کلید را به کجا می بری فرو در پیش چشمهای شما صف کشیده اند عمری ست بر ضریح شما قفل بسته ایم روز الست ما به در بسته خورده ایم بعضی کلیدها که فقط قفل می کنند با آنکه می خورد به تمامی قفلها هر کس که پشت درب فروبسته مانده است مقصود حق گشودن درهای بسته بود قفلی که می زنند بزرگان به کار خلق تا وا شود ز کار خلایق یکی دو قفل جرم کلید نیست که در وا نمی شود با یک کلید ساده به جایی نمی رسیم مشکل گشای خلق نبودیم و کاش بود سر می کشد به داخل سوراخ قفلها این ماجرای عشقی قفل و کلیدها در این قصیده جای دعا و شریطه نیست آن عاشقان که ره به در بسته برده اند ای فیض در هجوم تمنای قفل ها این کلیدیه در اقتفای کلیدیه شاعر طنز پرداز گرامی جناب ناصر فیض سروده شده است. |
||
|
|
چهارشنبه 24 اسفند1384 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
غنی کشمیری (متوفی۱۰۹۷ه ق) از سرآمدان سبک هندی به شماراست. غنی که به مشرب فقر وعرفان گرایش داشت، زندگانی در گوشه نشینی گذراند و در چهل سالگی این جهان را وداع گفت. در اینجا نمونه ای از ابیات او را می آوریم. این نخستین بخش از « مضامین گم شده » است. هر گاه حوصله ای حاصل شد به سراغ برخی دیگر از شاعران این شیوه خواهیم رفت. تا بود گفت و گو سخنم ناتمام بود بالش خوبان دگر از پر است افتادن و برخاستن باده پرستان خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند تابوت مرده ای دوش هشیار کرد ما را شعر دگران را همه دارند به خاطر خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی غافل دادیم دل به دستت |
||
|
|
پنجشنبه 11 اسفند1384 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
ستاره سوخته ای در شب سیاه شدم سموم و صاعقه بگذشت و من تباه شدم ز چشمزخم زمان، در وبال طالع خویش دچار شومی نفرین مهر و ماه شدم نگاه کردم و دیدم... ولی نمی دیدم و ناگهان همه تن بهت یک نگاه شدم طلسم بغض مرا دستهای اشک گشود زپا فتادم و لبریز سوز و آه شدم... دعای خیر تو یک عمر تکیه گاهم بود تو پرکشیدی و من سخت بی پناه شدم مرا دوباره در آغوش خود بگیر پدر! سرم به سنگ بلا خورد و سر به راه شدم
|
||
|
|
جمعه 5 اسفند1384 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
تویی که عطر پونه رو دوس داری قناریای خونه رو دوس داری مثل تموم مادرای شرقی قصه عاشقونه رو دوس داری سر می ذاری به شونه آسمون گریه بی بهونه رو دوس داری گر چه دلت گرفته از زمونه مردم این زمونه رو دوس داری به شونه هات صلیب رنجه اما زخمای روی شونه رو دوس داری نشون به اون نشون که خیلی وقتا یه حس بی نشونه رو دوس داری پرنده ای، مهاجری، غریبی سفر به آشیونه رو دوس داری دلت اسیر شعره، توی دنیا همین یکی یه دونه رو دوس داری |
||
|
|
سه شنبه 2 اسفند1384 محمدرضا ترکی
|
|
|