همیشه عشق تا جان مرا سرشار خواهد کرد
کسی نام تو را در خاطرم تکرار خواهد کرد
چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه
نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد
چنان من از تو سرشارم که حتی " دوستت دارم "
جز از لبهای گرم تو مرا آزار خواهد کرد
فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد
که برزخ را به روی شانه ام آوار خواهد کرد
شبی گم می شوم در ساحل چشمت ... و روزی مرگ
مرا در قعر اقیانوسها دیدار خواهد کرد
" مبادا تو نباشی ! " این همان کابوس تکراری ست
که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد
من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم
جهان ما را ، مگر در قصه ها ، انکار خواهد کرد !
باد می رقصد میان سایه ها
در فضای یک شب پر همهمه
گرگها در شهوت خون شعله ور
گوسفندان بی خیال و واهمه
واپسین فریاد از نای شبان
می شود گم در هیاهوی رمه
گوسفند و گرگ در بزمی شگفت
دست و سرافشان و پاکوبان ، همه !
***
باد می نالد میان لاشه ها
در سکوت یک شب بی زمزمه ...
فروردین ۸۰
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند!
مضمون کلی این رباعی آشکار است ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند!
اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه این افسانه ها خود آن فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند !
آن را که به صحرای علل تاخته اند
بی او همه کارها بپرداخته اند
امروز بهانه ای درانداخته اند
فردا همه آن بود که درساخته اند!
"صحرای علل" این جهان است که همه پدیده های آن در چنبره نظام جبری علت و معلولی قرار دارد و هر گاه علت چیزی حادث شود بی تردید و بی اختیار معلول آن نیز در پی حادث می شود.بر این مبنا سرنوشت آدمی نیز در چهارچوب همین جبر قابل تحلیل است . بنابر این سرنوشت آدمی جز بازیچه جبری کور نخواهد بود. و البته حق با سراینده رباعی است اگر عنصر " اراده انسان " را از گردونه علت و معلولها حذف کنیم و آن را کاملا نادیده بگیریم!
در دهر هر آن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد!
معنی روشن است. کسی که از امکانات رفاهی تکه نانی مختصر دارد و خانه ای ...باید به همین مقدار بسنده کند و شادمان باشد.[ بدین ترتیب میزان به اصطلاح" خط فقر" در روزگار شاعر نیز معلوم می شود که عبارت بوده است از داشتن حداقل مصرف روزانه و خانه مسکونی !]
اما مضمون زاهدانه رباعی کمی با روحیه خوش باشانه خیامی جور در نمی آید. شاید برای رفع این اشکال بتوان "نیم نان" در مصرع اول را معادل اصطلاح دیوانی قدما و معادل « نان پاره » نیز معنی کرد که به معنی « زمینی بوده که به افراد واگذار می شده تا از درآمد آن استفاده کنند. این عمل را " اقطاع " و "نان پاره " و بعدها "تیول " می نامیدند.» البته این برداشت با مضمون رباعیاتی چون :« یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد ...» کمی ناسازگار می نماید.
هم دانه امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گر نه به دشمن ماند!
"درهم" مقیاس سکه نقره و " جو " کمترین واحد وزن زر است (یک قسمت از ۷۲ قسمت مثقال و یک شانزدهم دانگ ) یعنی کمترین میزان دارایی. مقصود از "دشمن" هم ، علی الظاهر ، مطلق وارث و مشخصا " فرزند " است!!
نجیب کاشانی از شاعران و تاریخ نگاران پایان عصر صفوی است و در سخن او شور و حال دیگر مضمون یابان و نکته پردازان این دوران را می توان یافت. اینک گزیده ای از ابیات او:
سر به سر طومار زلفت شرح احوال من است
مو به مو فهمیده ام این مصرع پیچیده را
یاری چرخ و مددکاری ساقی ست یکی
هر که را دست گرفته ست ز پا می افتد !
خم سپهر تهی شد ز می پرستی ما
وفا نمی کند این باده ها به مستی ما
خاکساری بین که چون نقش قدم در راه او
عشق با خاکم برابر کرد و گردی برنخاست
مانند جام می که به گردش فتد به بزم
صد جا دلم زدست تو نامهربان پر است !
می توان از شش جهت تا کعبه مقصود رفت
مختلف هرچند باشد راهها منزل یکی ست
مشکل فتاده با یار کارم چو صبح و خورشید
گریزانم از بیم غفلت ز راحت
چو طفلی که در خواب ترسیده باشد
در این ره به منزل رسد خاکساری
که چون جاده بر خویش پیچیده باشد
شاعری نیست که معنی بر و ماخذ خوان نیست
همه دزدند ولیکن عسس یکدگرند!
تا نگشتم پیر معلومم نشد
روسفیدیها به مویی بسته بود
شد چشم ما سفید و شب وصل او ندید
تا صبح انتظار کشیدیم و شب نشد
در بند آن نی ام که به دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که مرا یاد می کند !
کجا بودی که دیشب تا سحر در فکر گیسویت
دلم خواب پریشان دید و من تعبیرها کردم
عجب دارم که ابر رحمتم نومید بگذارد
که من عمری به امید کرم تقصیرها کردم
خمیازه کشیدیم به جای قدح می
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد!
مرنج ای جان نرفتم گر به استقبال یار از خود
تپیدنهای دل پنداشتم آواز پایش را
فروغ فرخزاد در میان شاعران این روزگار « شاعری شهری» است. او دردها و دغدغه های انسان شهرنشین معاصر را بیش از هر کس درک می کند و به تصویر می کشد.به این دلیل او را باید یکی از مدرن ترین و امروزی ترین شاعر معاصر در عرصه " اندیشه " و "زبان" و "ساختار شعر" دانست. ذهنیت فروغ نه مثل نیما در روستاها و جنگلهای مازندران می گذرد و نه چون اخوان در حال و هوای خراسان کهن و پندارهای باستانی و " مزدشتی " جاری است و نه چون سپهری در فضای عرفان هند نفس می کشد و حتی از شاملو با آن زبان باستانگرای بیهقی وار بسیار امروزی تر می نماید!
فروغ , بویژه در آغاز جوانی ، منتقد پرشور سنتهای اجتماعی و اخلاقی بود و با بیان بی پرده احساسات زنانه بر چهره هنجارهای رایج احلاقی و سنتی ناخن می کشید…البته کسانی هم – لابد قربة الی الله ! – فروغ جوان را در این عرصه تشویق می کردند.( در اولین تپشهای عاشقانه قلبم که نامه های او به پرویز شاپور است به برخی از این افراد , مثل شجاع الدین شفا و علی دشتی و سعید نفیسی که همه از صاحب منصبان فرهنگی آن دوره اند، اشاره شده است.)
اما این تمامی ماجرا نیست. فروغ در سالهای کمال اندیشه و شعر خویش به منتقد دنیای مدرن و مناسبتهای حاکم برآن که چه بسا به مسخ انسان و ارزشهای انسانی در مسلخ ماشین انجامیده مبدل می شود. فروغ را بیشتر " شاعری ایستاده در مصاف هنجارهای اخلاقی" شناسانده اند و این بعد از شخصیت او - به عنوان منتقد مدرنیسم - مغفول مانده , لذا در اینجا به بازخوانی نمونه هایی از شعر او با این نگاه می پردازیم:
فروغ در شعر" آن روزها رفتند" با بیانی نوستالژیک از فضاهای سنتی و قدیمی با حسرت یاد می کند و سرانجام از زنی سخن می گوید که " در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت " (تولدی دیگر ,ص 16 ), و فضاهای شهری امروز به غربت رسیده و" اکنون زنی تنهاست!" فروغ در" آیه های زمینی" که روایتی است سهمناک از دنیای آخرالزمانی بشریت امروز بر " مرگ خورشید " مویه می کند :
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمان است! (همان , ص 95)
او گاه به "این حقیقت یاس آور " اندیشه می کند که " زنده های امروزی چیزی جز تفاله یک زنده نیستند" (همان , ص 101) و معتقد است :
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده است ( همان , ص 102)
اما شعر " ای مرز پرگهر" (ص 134 – 143) سراسر هجویه ای است بر زندگی مصرفی که در آن سالها با لفافه ای از وطن پرستی باسمه ای و " افتخارات تاریخی" بزک شده بود و تبلیغ می شد!
او در شعر بلند " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از " ناتوانی دستهای سیمانی " سخن می گوید( ص 33) به نظر او زبان گنجشکان که "زبان زندگی" و طبیعت است در کارخانه که نمادی است ازدنیای صنعتی امروز می میرد:
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد ( ایمان بیاوریم…ص 39)
او در همین شعر از "جنازه های خوشبخت " می گوید که" در ایستگاههای وقتهای معین/ و در زمینه مشکوک نورهای موقت/ و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" , " در چار راهها نگران حوادث اند" و بناست چون قهرمان عصر جدید چاپلین" در زیر چرخهای زمان " له شوند! (همان , ص 41)
او می پرسد: آیا " پیغمبران" _که گویا در اینجا فیلسوفان دنیای جدیدند – " رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آورده اند / و این انفجارهای پیاپی/ و ابرهای مسموم / آیا طنین آیه های مقدس هستند؟!" لذا او از انسان قرن بیستم که قدم به کره ماه می نهد می خواهد که " تاریخ قتل عام گلها" را بنویسد!( همان , ص 63)
شاعر تولدی دیگر در "پرنده فقط یک پرنده بود" پرنده را که نماد رهایی و زندگی است در برابر نمادهای زندگی مدرن ، مثل "روزنامه" و " چراغهای خطر " آورده است:
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند...
پرنده روی هوا
و برفراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد (ص ۱۳۳)
فروغ در "دلم برای باغچه می سوزد" توصیفگر نزاع سنت و مدرنیسم در جامعه ماست . او در کنار پدری که " از صبح تا غروب شاهنامه و ناسخ التواریخ می خواند " و نماد شخصیتهای منجمد سنتی در دیار ماست ، به خواهر و برادری اشاره می کند که از آن سوی بام افتاده اند و یکی " به فلسفه معتاد است " و ادعای روشنفکری دارد و دیگری " خانه اش در آن سوی شهر است/ او در میان خانه مصنوعیش/ با ماهیان قرمز مصنوعیش/ و در پناه عشق همسر مصنوعیش/ در زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی/ آوازهای مصنوعی می خواند….و حمام ادکلن می گیرد" (همان , ص 75) و در این میان , و در جنگ مغلوبه سنت و مدرنیسم ،تنها فروغ است که به عنوان یک منتقد راستین نگران باغچه (= جامعه ) و گلهای آن است!
بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟!
این بیت که به عکس شاعرش در میان مردم شهرتی فراوان دارد از میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق ) از شاعران دوره صفوی است.بد نیست دیگر ابیات غزل میر نجات را از یک نسخه عکسی از کتابخانه دانشگاه تهران (به شماره ۳۵۷۷) نقل کنیم:
ای جان هوس عالم انوار نکردی
از داغ غمی فکر دل زار نکردی
از دوش .....بار.... نفکندی
خود را ز غم دهر سبکبار نکردی
از صفحه دل زنگ کدورت نزدودی
خود را ز صفت آینهّ یار نکردی
جز کوی توکل به همه کوی دویدی
کردی همه کاری ولی این کار نکردی
منصور نگشتی به جهاد دل خودکام
مردانه خرامی به سر دار نکردی
از بس که خوش افتاده تو را معنی انکار
دیدی رخ جانانه و اقرار نکردی
بر مائدهّ دوست بدین گرسنه چشمی
هرگز هوس نعمت دیدار نکردی
بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی
در کفر "نجات" است تو را دست غریبی
یک سبحه ندیدیم که زنار نکردی!
چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا بهاری نیست
نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!
بی چشمهایت
خندهّ رنگین کمان ، تعطیل
بی دستهایت
گرمی خورشید سوزان ،
بی گیسوانت
نرمی موجی که ما را می برد تا بی کران
تعطیل
....
در کار دل یا اندکی تعدیل باید کرد
یا هرچه تعطیلی ست را تعطیل باید کرد!
موجهای پرشکوه
مثل کوه...
با وجود اضطرابها
در کنار آبی عمبق عشق
ایستاده ایم
ما هنوز
دل به آبها
به التهابها نداده ایم...
یا به عمق می رسیم و
بی نشانه ها
یا ستاره می شویم
در کف کرانه ها...
صبر کن
هنوز اول حکایت است
قصهّ من و تو
نقطهّ شروع بی نهایت است...
عشقی استثنائی به زنی استثنائی!
چیزی که در دوست داشتنت
بیش تر عذابم می دهد
این است که [ گر چه می خواهم ]
اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم!
و آنچه در حواس پنجگانه ام
به ستوهم می آورد
این است که آنها پنج تا هستند ، نه بیش تر!
زنی استثنائی چون تو را
احساساتی استثنائی باید
[که بدو تقدیم کرد]
و اشتیاقی استثنائی
و اشکهایی استثنائی ...
زنی چون تو استثنائی راکتابهایی باید
که ویژه او نوشته شده باشند
و اندوهی ویژه
و مرگی که تنها مخصوص[ و به خاطر] او باشد
تو زنی هستی متکثر
در حالی که زبان یکی است
چه می توانم کرد
تا با زبانم آشتی کنم...
متاسفانه
نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم
و آنها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم
سال در سیطره ماهها
و ماهها در سیطره هفته ها
و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند
و روزهای من محکوم به گذر شب و روز
در چشمان بنفشه ای تو!
آنچه در واژه های زبان آزارم می دهد
آن است که تو را بسنده نیستند...
تو زنی دشواری
زنی نانوشتنی
واژه های من بر فراز ارتفاعات تو
چونان اسب له له می زنند.
با تو مشکلی نیست
همه مشکل من با الفباست،
با بیست و هشت حرف
که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند!....
شاید تو به همین خرسند باشی
که تو را چونان شاهدختهای قصه های کودکان
یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام
اما این مرا قانع نمی کند
زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم
شاید تو مثل دیگر زنان
به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند
خرسند باشی
اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند
صدها واژه به دیدارم می شتابند
اما آنها را نمی پذیرم
صدها شعر
ساعتها در اتاق انتظارم می نشینند
اما عذر آنها را می خواهم
چون فقط در جستجوی شعری
برای زنی از زنان نیستم
من به دنبال "شعر تو"می گردم...
کوشیدم چشمانت را شعری کنم
اما به چیزی دست نیافتم
همه نوشته های پیش از تو هیچ اند
و همه نوشته های پس از تو هیچ!
من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی
تو را بیان کند
یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید!
زنان را
ایزد از درد آفریده ست...
...بر این ایوان بی روزن ببخشای
به لطف و عاطفت بر زن ببخشای
زنان ، مسکین زنان ، آماج کِیدند
نشان جهل و جور ِ عمرو و زیدند
زنان از بی کسی جان اند و تن نیز
زنان ، مسکین زنان ، مردند و زن نیز...
زنان گرم اند و جز سردی ندیدند
زنان مردند اگر مردی ندیدند
زنان ، مسکین زنان را رنج ِ شو بس
عروس بی زبان را یک هوو بس !
خدایا این بلا از زن بگردان
که چون گل نازکان اند این نمردان...
به رعنایی چو نرگس مست نازند
چو گل معشوقهّ عاشق گدازند
حجاب زن از این مردان محال است
که مردیشان جمال بی جلال است!
حکایت
شنیدم خواهر منصور حلاج
که جان داد از انالحق بر سر خاج
جهان را مزرع خوشیده می داشت
از او یک نیمه رخ پوشیده می داشت
به بغدادش از این غیرت خروشان
یکی گفتا : رخ از مردان بپوشان!
بگفتا : ای دریغا ای دریغا
بر این ایوان نه خور شاید نه میغا
که خورشید از در ِ دیدار مرد است
سحاب اما حجاب هرزه گرد است
نه نامحرم نه محرم در جهان است
که رخ پنهان کنم ، این کی نهان است!؟
نه مردند این همه مردم ، یکی کم
کز اینان نیمه مردی بود او هم
اگر وقتی در این کوشیده باشم
از او یک نیمه رخ پوشیده باشم!!
***
الا ای پاسدار ملک مردان
قلاووز ِ قطار رهنوردان !
گُل از باران وابل می سگالد
که زن از مرد کامل می سگالد...
ز تو پیرانه سر این روگرفتن
نشانم می دهد از بوگرفتن!
زنان، حسن آزمون و بوشناس اند
کبوترهای نیل ، آموشناس اند
زنان را طوع و طغیان در زبان نیست
که داند منطق الطیر زنان چیست ؟
زبان ابزار عقل بلفضول است
زن از عقل ِ سخن سامان ملول است
مگردان از صراحت پرده با زن
نگیرد گفتهّ ناکرده با زن...
من این را یافتم از شاه و درویش
که زن آسان بر آید با کم و بیش
به معیار آورد میزان خواهش
نه از افزونی اندیشد نه کاهش
زن از دین فربهی یابد نه از گنج
زن از بد ایمنی خواهد نه از رنج
زنان را ایزد از درد آفریده ست
که زن از پهلوی مرد آفریده ست...
چو طوفان سرکُند کوه امان اوست
پرستار حیات مردمان اوست
بقای زندگی با وی سرشته ست
روا دارم اگر گویی فرشته ست...
تو بی شکوفه و باران کویر خواهی شد
در انجماد شبی زمهریر خواهی شد
و بی حمایت چشمان آفتابی گرم
به دست سرد زمستان اسیر خواهی شد
سقوط برگ خزان دیده با تو می گوید
تو نیز حادثه را ناگزیر خواهی شد
در امتداد رکودی که در دلت جاری ست
غروب مرده ّیک آبگیر خواهی شد
بپیچ شاخه گلی در حریر لبخندت
که با تبسم و گل دلپذیر خواهی شد
بیا به فرصت سبز جوانه ها برگرد
بهار می رود از دست و پیر خواهی شد.
بهمن ۶۷
دل دویدن : عاشق شدن و دل سپردن. اسیر شهرستانی :
مشکل که در قلمرو هستی به هم رسد
آسایشی که در قدم دل دویدگی ست
دیدار بینی : عشق پاک . در برابر هرزه کاری که لوطیان آن را اصطلاحا " کارد مطبخ " می گفته اند. سعید اشرف :
پای بست عالم سفلی به عِلوی کی رسد
هرزه کاری دیگر و دیدار بینی دیگر است
دیدار خشک : تماشا و دیدار یار بی هیچ چشمداست دیگر. صائب :
چو آیینه قانع به دیدار خشک است
از این تازه رویان دو چشم تر ما
مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
که از بهار قناعت به خار نتوان کرد
عاشق پرانی: هر روز عاشق تازه ای دست و پاکردن . مقابل معشوق پرانی که خواهد آمد. سالک قزوینی:
از گُل عاشق پرانی جلوه می بالد به خود
سرو از بالای قمری بر سر ناز ایستد !
عاشق یک فصله : آشنای دوره دولت و سرخوشی. رهی شاپور :
چو مرغ عاشق یک فصله نیستم شاپور !
سر خزان به سلامت اگر بهار گذشت
عشوه مرمری : نوع خوب و مرغوب عشوه را می گفته اند ! فوقی یزدی :
آن بکی چشمک زند اینک بیا از من بخر
نازهای نیم رنگ و عشوه های مرمری !
[نیم رنگ یعنی رخسار میانه رنگ . صائب :
ای عندلیب این همه تعریف گل مکن
تو حسن نیم رنگ خزان را ندیده ای !]
معشوق و معشوقه روز بی نوایی : وقتی کسی معشوق یا معشوقه خود را رها می کرد و به دنبال زیباروتر و دلخواه تری می رفت و چون وصال دومی حاصل نمی شد - از سر ناچاری - به اولی رجوع می کرد , می گفتند: فلانی به معشوق یا معشوقه روز بی نوایی قانع شده است !! سلیم تهرانی :
مفلس چو شدیم رو به او آوردیم
معشوقه روز بی نوایی ست خدا !
[ تبصره : برخی از این عاشقان طمع پیشه گاه به هنگام بازگشت به معشوقه روز بی نوایی زیاده ادعای محبت و بی تابی و پافشاری می کنند , اما خدا از دلشان خبر دارد!!!]
معشوق خیالی : معشوق موهوم که در خارج موجود نباشد. [ این قسم در شعر برخی شاعران فراوان جلوه می کند و احیانا سوء تفاهمهایی را پیش می آورد !!] صائب :
ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی آیم
که هجران نیست در پی وصل معشوق خیالی را !
خان خالص :
نباشد گر سر یاری به ما آن لاابالی را
کسی از دست ما نگرفته معشوق خیالی را !
معشوق پرانی : مقابل عاشق پرانی است که گذشت. [ عده ای در این زمینه گویا فوق تخصص دارند و در مهلت کوتاهی کاری می کنند که طرف مقابل , هر که هست , راهش را بکشد و برود دنبال امورات شخصیه اش !!!] سلیم تهرانی :
حیف باشد که ز بی مهری تو شکوه کنیم
ما که معشوق پران همچو کبوتر بازیم !!
مو دادن و مو فرستادن : رسم کهنی است که عاشق برای ابراز محبت مویی را در کاغذی پیچیده و در صندوقچه ای می گذاشته و برای معشوقه خود می فرستاده است. بدین معنا که لاکردار ما در محنت محبت و هجران تو چون این مو ضعیف و ناتوان شده ایم ما را دریاب !! معشوقه نیز اگر مشتاق او بود در پاسخ مویی می فرستاد که ای بابا حال و روز ما از شما بهتر نیست !! خان خالص :
می فرستم به تو از زلف تو مویی یعنی
اشتیاقم به وصال تو ز حد بیرون است !
مخلص کاشی :
وصل زلفش کی دل صد چاک را رو می دهد
شانه با این ربط , مو می گیرد و مو می دهد !
بارها
از خودم سوال کرده ام
مرد رنجهای سال سی
این چنین چرا
پشت کرده است بر بساط ما
رنجدیده
گوییا به دور دستهای دور
می کند نگاه ؟!
مرده ریگ او
در گروههای فارسی
حفظ می شود
یا تباه ؟!